لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده

توی تاکسی بودیم که راننده تاکسی گفت، شما مسافرین؟ گفتیم بله. گفت خیلی ما را هم دعا کنین. این همه راه پا میشین میاین هزینه می کنین، کاراتونو ول می کنین، حتما زیارتتون قبوله. اینجا خیلی از مشهدی ها سالی یک بار هم نمیان حرم.

 بعدش ماام پرسیدیم که شما مشهدی هستین و خودتون می رین حرم؟ و ...

خیلی مرد افتاده ای بود واقعا، می شد بگم ازون مردان نکوی روزگار. گفت"بله اگه خدا قبول کنه ما هم می ریم. از خونه مون تا حرم یک ربع راهه. من خیلی چیزا تاحالا از امام رضا دیدم.شیش هفت سال بچه دار نمی شدیم، یه نذر چله برداشتم که هر روز برم حرم. باز خانمم حامله نشد، چهله دوم را برداشتم. باز نشد، تا این که چهله سوم جواب داد. و من از اون به بعد هر روز می رم حرم. فقط می رم. حتی دعایی چیزی هم نمی خونم. پنج دقیقه، ده دقیقه یک ربع می رم اونجا، فقط باشم. الان چند سال گذشته.

 پدر خانمم هم خیلی زندگی پربرکتی داره. 25 ساله که هر روز می ره حرم. مگر اینکه مشهد نباشه. وضع مالیشون متوسطه و خیلی عالی نیست. اما همیشه خونه شون در حال پر شدن و خالی شدنه. ده تا بچه داره همه شون با نوه ها همیشه دورشون جمعن. "

بعدشم کلی بهمون آدرس جاهای خوبو داد، با خیرخواهی. دستش درد نکنهلبخند

----

کوچیک تر که بودم، مشهد و جاهای زیارتی که می رفتم، خیلی به چیزی فکر نمی کردم. که مثلا قراره توش اتفاقی بیفته. همینجوری دور همی خوش بودیم، یه سری حسای جالب و قشنگ را هم بدون این که بفهمیم درک می کردیم. ازون حسای خاص که دم غروب توی یه صحن با صدای کبوترا به وجود میاد. در کل همینجور توی برو و بیا و سرما و گرما روز اول زیارت به روز آخر می رسید.

فقط گاهی سعی می کردم به این فکر کنم که کجا اومدم و پیش چه کسی. این خیلی کارسازه، که آدم دائم روی این موضوع تمرکز کنه و تصور کنه اومده پیش یک آدم کامل با نهایت خوبی ها. متوجه باشه که جای معمولی ای نیومده.

بعدناش که ذهن آدم تفکیک را یاد می گیره می تونه دسته بندیش کنه. این جور سفرهای معنوی را باید فاز بندی کرد. از فاز صفر که شروع میشه خبر خاصی نیست. و به فازهای بعدی که می رسیم، کاناله زده میشه و ارتباط برقرار میشه. البته ممکنم هست آدم همچین حسی پیدا نکنه از روی ناامیدی و ... ولی وقتی از اون فضا اومد بیرون، می فهمتش. خلاصه. هر کسی بیشتر بمونه، به فازهای بهتری می رسه. فازهایی که در اثر خو گرفتن و اهلی شدن آدم نسبت به یه جا یا فضا به وجود میان.  باید اونقدر طول بکشه تا اون معنویته روی آدم بشینه و بره خورد وجودش. روش نشست پیدا بکنه و وقتی که بر می گرده، تا مدتی اون نور را همراه خودش داشته باشه. و برای هر موقعیتی برگرده به اون نوری که روش نشسته تا بتونه ازش به عنوان یه چیزی که هی خودش را بهش ارجاع میده و به خودش یادآوری می کنه در جهت رشد معنویتش استفاده بکنه. 

مشهد سه روزه واقعا کمه. به نظر خودم ده روز می تونه خیلی خوب باشه واسه این پروسهمژه

خیلی وقت بود که مشهد نرفته بودم، وقتی روز اول رفتم، اول گفتم وای کاش می شد کلی وقت داشتم و می رفتم جاهای تاریخی مشهد را می گشتم، محله های بالاشهر پایین شهر، خونه های تاریخیشو پیدا می کردم. حتی خود حرم هم از قدیما که یادمه یه سری جاهای هیجان انگیز داشت. اما قاعدتا نمی شد! رفتم حرم و رفتم به سمت ضریح و همونطور که دفعه های قبلی با سیل جمعیت برده می شدم به سمت ضریح و می تونستم دستمو بزنم بهش گفتم خب ایندفه هم میشه احتمالا! اما یادم رفته بود که آخرین باری که این کارو کردم با خودم عهد کردم که دیگه هیچ وقت به وسط اون جمعیت جاهلی که هیچی حالیشون نیست و حاضرن همدیگه را بکشن تا دستشونو به ضریح بزنن! نرم! وای که چه می کنن! با جمعیت هل داده شدم سمت ضریح بعد که رسیده بودم به ضریح دیگه اجازه نمی دادن بیام بیرون. یعنی آدم به ضریح برسه دیگه بین فلزات ضریح و کت و کول هل دهندگان پرس میشه. نفس نمی تونه بکشه و ... ناخنم هم از وسط شکست و دستکشم خونی شد! خلاااصه! قاصرم بذارین هیچی نگم! اینطوری بهتره!!! بعدش تازه اون وسط مثلا روسریم افتاده دارم خفه ام میشم هی از اینور و اونور روسری را سرم می کنن!وقت تمام

روز آخر هم نشستم توی حیاط مسجد گوهرشاد، همون نزدیکای غروب. این حوضش خیلی خوبه. همم خوشگله. هی پیچ و قوس داره، مرمری و سفید. نمی دونستم بشینم رو به حوض و صدای فواره را گوش بدم و آب و رفت و اومد آدم ها را نگاه کنم، یا پشتم را بکنم به حوض، رومو بکنم به اون ایوون خیلی بزرگ و بلند مسجد، که ساخت دوره ی عظمت گرای تیموریه و به دستور گوهرشاد خانوم ساخته شده نگاه کنم. دو طرف ایوون رحل و قرآن چیده بودن، و قاری وسط نشسته بود تلاوت می کرد، هر کسی هم می خواست می تونست بره بشینه و باهاش بخونه. قاری خیلی خوش نوا می خوند و همینطور آدمها گله به گله نشسته بودن و فقط فضا را حس می کردن...

 

بابی انت و امی...

پدر و مادرم به فدایت...

/ 3 نظر / 52 بازدید
my name is nobody

درود من اولین باری که رفتم مشهد هنوز دیپلم نگرفته بودم ... با بچه محلها رفتیم....خیلی خوش گذشت....از اون جمع ما چند نفری فوت شدن ...اونهم در اوج جوانی... عمر چقد زود میگذره......

ه

سلااام عید و تولدت (البته به قمری اگه اشتباه نکنم) مبااارک! و مدتیه پست جدید نذاشتی امیدوارم همه چی رو به راه باشه. [گل]

چند سوال،جوابش همه منت

سلام من از یک وبلاگ دیگه رسیدم به صفحه شما و چند سوال داشتم. دانشجو آزاد تهران هستم،چند سوال همیشه ذهنم رو مشغول کرده. اگر دوست داشتید جواب بدید. ۱.عذر میخوام رشتتون چی هست ؟ ۲.واقعا بچه های شریف باسواد؟همه یا تعداد کمی؟میشه بیشتر توضیح بدید. ۳.دانشجو ها بعد قبولی کنکور و اومدن به دانشگاه ، دنبال چی هستن،بازهم همانطور پی برسند یا نه،دنبال ساختن و اختراع و یا احیانا کار؟ من کسی رو نمیشناسم شریف یا امیرکبیر درس بخون ، شما اگر از دانشگاه آزاد خبر دارید نظرتو راج فرق آزاد تا شریف چیه؟سطح سواد بچه ها؟اساتید؟...؟بی اغراق لطفا بگید. و اینکه هرچی فکر میکنید گفتنش بهتره. فقط یک خواهش.اگر نخواستید جواب بدید لطفا ،بدون پخش پیام بنویسید که جواب نمیدید تا منتظر نباشم.واگر لطف کردید جواب دادید،بازهم بپرس ناراحت نمیشود؟متشکرم.خداحافظ