کار و زندگى

امروز رفتم دانشگاه, با یه سنگ دیویست تا نشون زدم. داشتم از جلوى سلف رد مى شدم یهو با اکیپ بچه ها مواجه شدم, اصغر ترقه, فاطى, و ... با اشکى هماهنگى کردیم رفتیم سلف از انواع و اقسام غذاها بهم دادن خوردم, میترا را دیدم, با الى فشفشه کلى حرف زدیم, بعدش مثلا از الى فشفشه خداحافظى کردم, با اشکى توى راه با لهجه غلیظمون انگار که توى برهوت به هم رسیده باشیم, دانشگاهو گذاشتیم روى سرمون,رفتیم مسجد دوباره الى فشفشه را زیارت کردم و سه تایى با ثمینه توى مسجد یه عهدى بستیم  انگشت کوچیکامونو دادیم به هم و قرار گذاشتیم سه تایى به عهدى که بستیم وفادار بمونیم.  بعدش یه سر باهم رفتیم مجمع  پیش خانم ش. الى باهاش کار داشته, خانم ش هم کلى نینیش بزرگ شده بود. همیشه هم یادمه سر کارش بچه هاش همراهش بودن, خیلى خوبه این سیستم خیلى. بعدش با اشکى رفتیم مناظره دکتر مشایخى با دکتر رزاقى در مورد اقتصاد و چالش هاى نمى دونم چى چى, بحث جالبى بود, به خصوص وقتى دکتر مشایخى باشه. راجع به این بود که اقتصاد بهتره هنوز هم روى دوش دولت باشه یا خصوصى سازى بشه. چند تا از استاداى دیگه هم حرفهاى خوبى زدن. جدید بود, تاحالا به ایناش فکر نکرده بودم. کار جلسه داشت به کل کل کشیده مى شد ولى هر دو تا مناظره کننده کنترلش کردن. با این که مى پریدن وسط حرف هم. دکتر مشایخى دکتراى اقتصاد فک کنم از ام آى تى داره(دارن). الانم توى دانشکده اقتصاده. دکتر مشایخى را همه دوست دارن, منم احترام زیادى براش قائلم, براى این که خیلى قشنگ حرف مى زنه و خیلى قشنگ حرفش را مى زنه, خیلى صبورانه و محترمانه... خیلى دلسوزه, براى,وطنش, براى بچه ها... دو بار گریه اش را دیدم, یکى توى میراث آلبرتا که داشتن باهاش مصاحبه مى کردن, که وقتى بحث وطن شد, یکى هم توى جشن دوره پنجمى ها, همین مهرى که گذشت. فک کنم خودشون هم دوره پنجمى باشن, یعنى ورودى سال چهل و هشت اینا. از یکى از دوستاش مى گفت که سالهاست از ایران رفته و هر دفه با هم حرف مى زنن, شروع مى کنه هر چى بد و بیراهه به ایران و اونایى که موندن توش مى گه. ولى دکتر بهش گفت تو دلت تنگ شده, رفتى و از اینجا دورى, مى بینى کاستى ها را بدى ها را ولى چون نمى تونى کارى براى وطنت که دوستش دارى انجام بدى, این حرفا رو مى زنى. پشت خشمت قایم مى شى...

بعدش دوباره با رز قرار داشتیم و الى فشفشه هم بهمون پیوست. بعدش رفتم توى اتاق کار الى فشفشه, مثل اینکه خیلى اونجا اذیت میشه آخه تک دختره. میگه "به هم آزیم که پسره سلام مى کنم جواب سلاممو نمى ده. یه پسر اصفاهانى ته مذهبى! همه دانلوداش میثم مطیعین. نمى دونم چرا این پسر اصفاهانیا سوال مى خواى ازشون بپرسى همچین برخورد مى کنن انگار دارى ازشون خواستگارى مى کنى!!!". منم قبول دارم راس میگه, این همشهریا باید یه اصلاحاتى روى خودشون انجام بدن, آداب معاشرت مهمه, آدم مى تونه حد اعتدالو نگه داره. بعضیاام که ازونور بوم افتادن.

باز اومدیم بیرون از لوپ مکانیک گذشتیم و جلوى شیمى وایسادیم. داشتیم خداحافظى مى کردیم ولى قریب به دو ساعت فک زدیم. واى غروباى بهارى دانشگاه, چقدر دلم تنگ شده بود. اونجا یه درخت آلوچه هم بود کندیم ازش. تازه فصل گل یاس امین الدوله اس. همین گلاى سفید و زرد روبروى تربیت بدنى. چندتاشو کندیم و از شیره هاى تهشون خوردیم. عصاره ناب یاس.

وقتى برگشتم خونه مینا اینا رسما سرم داشت منفجر مى شد. یک عالمه وقت بود اینقدر با کسى حرف نزده بودم!الى فشفشه ماشالا توان بالایى داره خخخخخ تازه کلیدم نداشتم هى رفتم توى جمهورى اینا تابیدم تا بچه ها برگشتن خونه.

بین بچه ها بازار کار داغ بود. همه آخه دیگه مى رن سر کار. درس هاشون رو به اتمامه.

مهتاب اولین چک حقوقیش را گرفته بود و با کلى شوق و ذوق به بچه هاى اتاق نشون داد. همه براش خوشحال بودن که حاصل زحماتش را داره مى بینه. آخه حقوق اول خوردنش خیلى کیف داره.

با اشکى هم خیلى حرف زدم راجع به زندگى. از تبادل فکرهام راضى ام. هر کسى یه چیزى میگه آدم حرفاشو مى زنه هم خالى مى شه هم بهتر مى تونه تصمیم بگیره. داشتیم مى گفتیم بهترین مدل کار اینه که چهار روز در هفته باشه روزى چهار ساعت. دو روز کار یه روز مال خودت دوباره دو روز کار, دو روز آخر هفته هم باز مال خودت.

من مشکلم با دانشگاه همین بود. تمام من را از من مى گرفت. چه وقتى و چه ذهنى. زندگى نمى کردم.

سودى هم که مى ره سر کار. سر کارشون را دیدم, توى قسمت کارگاههاى قدیمیه دانشگاس, درستش کردن توش خیلى خوب شده. باکلاس شده آدم خوشش میاد از فضاش. با هم حرف مى زدیم که چه جور کارى را دوست داریم. من مى گفتم توى رزومه ام توانایى هاى کامپیوتریم را نوشتم, بعدش یه لیست بالابلند از علایقم نوشتم و این که دوست دارم ذوق هنریم را توى اینها تخلیه بکنم. یعنى اصلش اونه که برام مهمه. اونم گفت توى رزومه اش فعالیتاى فرهنگى و جشن و خوش خوشان بازیاى دانشگاهو نوشته بود, بعد یه جا که رفته بود مصاحبه, بهش گفته بود آقاهه شما درس هم خوندى توى دانشگاه؟!خخخخخخ

اما این جایى که الان کار مى کنه آقاهه بهش گفته بود من مى خوام بدونم شما چه کاراى دیگه اى به غیر از درس خوندن بلدى و کردى.

دوست دارم برم سر یه کارى که بتونم از ذوق هنریم توش استفاده کنم, ولى همیشه به این هم فکر مى کنم که من هیچ وقت دوست نداشتم تمام زندگیم بشه کار. حتى هیچ وقت دوست نداشتم برم سر کار. ازین کاراى کارمندى. دوست نداشتم غرق کار بشم. اونقدر کار داشته باشم که نتونم کارایى که دلم مى خواد را بکنم. یا براى خانواده ام وقت نداشته باشم. بهتره همه چى اپن باشه. از کوچیکى دوست داشتم مخترع بشم, یا برم تو فضا, یا جهانگرد بشم, یا گنج پیدا کنم, یا بشم مستانه حکیم. یکى مثل مثلا الهى قمشه اى.

به نظرم حرص پول را نباید زد. خدا روزى رسونه. و اگر ما از جایى که باید باشیم کم بذاریم توى روزى ما تاثیر میذاره. اما آدم اگه به وظایف واقعیش عمل بکنه, رزق بى حساب میاد دستش و اگر وظایف اصلیش را انجام نده نه تنها چیزهاى زیادى را از دست میده, بلکه توى رزقش هم اثر داره.

ما براى چیزهاى مهم ترى اومدیم توى این دنیا. ما نیومدیم توى این دنیا که همه اش کار کنیم همه اش درس بخونیم هى پله هاى ترقى را تند تند طى بکنیم. من قطعا آرزوهاى زیادى داشتم و دارم, که با پول تحقق پیدا مى کنند, ولى پول همه چیز نیست. براى آرزوهام تلاش خواهم کرد ولى دوست ندارم حرص بزنم. حتى به نظرم من دختر نباید ذهنمو درگیر حساب کتاباى مالى بکنم. اصلا کار هنرى مال پول نیست و آدم اگر هى بخواد به اقتصاد و پولش فکر کنه لذتش را نمى بره.

من دوست ندارم این مدل زندگیا رو که پدرا و مادرا تا دیروقت سر کارن براى بچه هاشون وقت نمى ذارن. یا مادر وقتى میاد خونه اونقدر خسته اس که اعصاب خوردى هاشو سر بچه اش خالى مى کنه.

از نظر من وظیفه زن چیزى فراتر از اینهاست. وظیفه زن تامین مخارج خونه نیست. نگه داشتن پرستیژ کارى نیست. وظیفه اصلیش ترویج عشق و مهره. فراهم کردن یه محیط گرم و صمیمیه. تربیت انسان هاست. خوب مادرى کردنه. خب یه زن مگه چقدر انرژى داره. اصلا چرا باید اعتماد به نفسى که دنبالشه در قالب کار و شغل بدست بیاره؟

من دوست ندارم طراوت و شادابیمو تا این حد تحت تاثیر قرار بدم. زن باید مثل ملکه ها زندگى کنه. باید شادابى و طراوتش را حفظ کنه. زن گله ظریفه, قرار نیست قهرمان باشه(المراه ریحانه و لیس بقهرمانه).

ولى فهمیدن و فهماندن چنین حرفهایى توى جامعه امروزى خیلى سخت شده با این موجى که مى ره به سمت جلو. این که باعث شده زنها مرد بشن و اصل خودشون را فراموش بکنن. خیلى وقتا این خود ما زنها هستیم که در حق خودمون جفا مى کنیم. خود فمینیست ها جاهایى بر ضد خودشون عمل کردن. بقیه هم تحت تاثیر جو مى رن جلو.

مثل قضیه لاغرى مفرط, که واقعا قشنگ نیست, ولى خیلى دخترا درگیر این مساله ان. یا مقوله ى ازدواج. توى سنین پایین دخترا یاد گرفتن هى بگن واى نه حالا مى خوایم درس بخونیم و اخ اخ و تف تف. ولى هیچ کدومشون ته دلشون این نیست. این فقط یه جوه که افتاده بین ما آدمها.

همیشه به یه چیز دیگه هم فکر مى کردم, این که اگه بخوام هى برم سر کار, یا هر جاى دیگه, بچه مم بتونم با خودم ببرم. عین این مادرا که بچه هاشون روى کولشون هستن. مثل اون خانمه که نماینده مجلس بود توى ایتالیا. چند روز پیش توى بى آر تى یه صحنه اى را دیدم, خیلى دلنشین بود. یه خانم کولى, با چادر, بچه اش را به کول خودش  بسته بود و نشسته بود روى صندلى. بچه اش هى نازى اش مى کرد هى به هم لبخند مى زدن و معاشقه ى خیلى قشنگى بینشون بود. که من اینو به خاطر این میدونم که بچه همه اش با مادرش در تماس بوده.

 ایندفعه هم باز اومدم دانشگاه و فهمیدم که چقدر دانشگاه را دوست دارم, چقدر بین بچه ها بودن را دوست دارم, چقدر دانشجو بودن به معناى واقعى را دوست دارم, چقدر اون محیط بهم انگیزه و انرژى میده ولى دوست ندارم مسئولیت هایى که براى یک دانشجو هست را داشته باشم. لااقل توى دانشگاه خودمون. چون احساس زندانى بودن بهم دست میده. درجه آزادیم را خیلى میاره پایین. سودى هم از سر کارش بدش نمیاد, از اینکه با آدمها در تعامله و چیزهاى زیادى یاد مى گیره. ولى این که صبح حتما سر ساعت هشت سر کار باشه و بهش هم گفتن بیا قرارداد یک ساله ببنده حالشو بد کرده. به منم بگن همین حس بهم دست میده. انگار دست و پامو مى بندن. آدمهایى مثل ما پذیرش این جور کارها برامون سخته. فقط هم توى کار نیست. توى خیلى چیزها هست. چون این جورى خلاقیتمون گرفته میشه.

از اون طرف باز هم توى خونه موندن صرف, از صبح تا شب کار ما نیست. ماهایى که همیشه با آدمها در ارتباط بودیم نمى تونیم این طورى هم زندگى کنیم. اما فعلا در مرحله تئورى به سر مى برم, امیدوارم بتونم همچین چیزى را عملى بکنم.

خلاصه زن باید یه کار لایت داشته باشه به عنوان تفریح. و به عنوان چیزى که  روحش و فکرش را رشد بده و در راستاى چیزى باشه که براش ساخته شده.

خیلییییى حرف زدم, بحث اساسى سنگین بود, دو دقیقه سکوت 

فعلا قربوندون خووودافظ

/ 2 نظر / 6 بازدید
rooh

جالب بود مخصوصا اون قسمت که نوشته بودید چرا باید اعتماد به نفسشو توی قالب کار نشون بده تاحالا از این دید نگاه نکرده بودم خوشم اومد خخخ موفق باشید [لبخند][گل]

Z.n

واقعاً بحث اساسی و سنگین بود. جای فکر زیادی داره. من برم سکوت کنم فعلاً :دی