فرگل

فرگل هم بالاخره رفت قاطى مرغا :) چقدر شکل شوهرشه. 

کلا به نظر من اکثر اونایى که با هم ازدواج خوبى مى کنن یا شکل هم هستن از اول یا شکل هم مى شن. 

براش خوشحالم :) دو سال پیش همین موقعا قبل از این که از ایران بره اومده بود یه شب اتاق ما. ناراحت بود. دچار حس هاى خیلى بدى شده بود. مى گفت حسى که من توى این دانشگاه دارم اینه که هیچ پسرى منو نمى خواد. قسمتیش شاید تقصیر مامان و بابامه! چون من همیشه مى خواستم بدون اجازه اونا کارى انجام ندم, و حاصلش شده این حس. من و سیما داشتیم باهاش حرف مى زدیم. آدمى که دچار چنین حس هایى باشه, تا وقتى یه کارى نکنه و به خودش خیلى چیزا را ثابت نکنه, مجاب نمى شه. و حرف هاى اطرافیان که نهههه و این طورى نیست و اینا از نظرش زرهاى مفتى بیش نیست.

بعدش از ایران رفت و وارد یک محیط جدید شد. امشب رفته بودم وبلاگشو بخونم, دیدم از تیر 93 دیگه ننوشته. و آخرین پستش راجع به معصومیت هاى قبل از صمیمیتى بود که داشت تجربه مى کرد, این که هر کدوم از دو طرف سعى مى کنن طورى رفتار کنن یه وقت کار اشتباهى نکنن. و قند توى دلشون آب میشه. 

حالا اینا رو ولش کنین اصن, این گذر زمان چرا این جوریه؟ چقدر وبلاگ هایى که شلوغ و سرزنده و پویا بودن الان دیگه ساکت و خاموش شدن. 

و چقدر آنتروپى فکرى و مکانى ما هم دوره اى ها داره میره بالا. من هنوزم با خیلى چیزا نتونستم کنار بیام. من دلم واسه خیلیا تنگ شده. واسه خیلى دور همیا. واسه افروز, واسه سیما, و و و...

ترسناکه

مامااااااان :((

/ 2 نظر / 25 بازدید
يکى

کاملا درکش مى کنم منم توى دانشگاه همين حسو داشتم البته خدايى پسرامونم خيلى داغون بودن سرشونو بالا نمى کردن افتاده بوديم قاطى يه مشت گيک گاگول خودشيفته خ ک پ, اون دختراى آويزون هم بدعادتشون کرده بودن, پسرا منتظر بودن ما هى بريم بچسبيم بهشون!لا مصبا!

امید

[خنده]