شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است

حاصل دل بردنت ,سر بر گریبان بردن است 

شاعری دیوانه را تا مرز باران بردن است 

دوستت دارم ولی این جمله ی از عمق جان -

-قایقی بی بادبان را سمت طوفان بردن است 

هرچه می خواهد دل ِتنگت بگو چشمان تو 

شاخه ای گل را به آغوش زمستان بردن است 

شورش باد صبا در پیچش ِگیسوی تو

عطر دلتنگی یوسف را به کنعان بردن است 

عقل خود را می شود انکار کرد اما غمت 

بی گناهان را به جرم دل به زندان بردن است 

می پرستم چشم های روشنت را روز و شب 

گرچه ایمان از کف دست مسلمان بردن است 

چهارده قرن است شاعر ها حکایت می کنند 

شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است

****

این شعرو امروز توی ماشین بودم، توی رادیو یک آقایی داشت با یه آهنگ پس زمینه، انقددددر قشنگ می خوند که ...لبخند

/ 1 نظر / 36 بازدید
مصطفی

[گل]