میراث آلبرتا 2

چند وقت پیش دو تا از بچه هاى حوزه بهم گفتن خیلى آشنایى. بعدش رسید به این که عکس منو توى خبرگزارى نمى دونم چى چى که در مورد میراث آلبرتا بوده دیدن.

دو سال پیش توى دانشگاه اکرانش کردند, یادمه به على ضیا هم گفته بودن بیاد مجرى گرى. اونم با این که داشت میون یه عالمه شریفى بال بال مى زد, اما محل هیشکى ام نمى ذاشت. مثل اون کنسرته, کنسرت کذاییه. کنسرت احسان خواجه. چقدر سر و صدا به پا کرد بعدش. احسان خواجه گفت من فکر مى کردم الان باید بین یه عالمه آدم با عینک ته استکانى باشم. یه چیزاى دیگه ام گفته بود, توى روزنامه شریف هست. فک کنم اولین و آخرین کنسرت اون مدلى بود که مجوزش را دادن توى دانشگاه برگزار بشه. ما خیلى خوش شانس بودیم با بچا رفتیم. امید است روزى خاطرات آن را هم بنویسم.

بعد از فیلم هم بچه ها میومدن پشت تریبون و هر کسى یه چیزى گفت. یکى اومد گفت ینى چى اینقدر واسه تبلیغ این فیلم کاغذ حروم کردین همه جا کاغذاش ریخته, یکى دیگه گفت ینى چى همه اش به نفع اونا ساختین, پس ما ارزشى ها چى و اصلا انتظار نداشتم ازتون, یکى دیگه برعکسشو گفت که ینى چى اینقدر مغرضانه مى سازید و سوگیرى دارید و ... منم با لهجه ى شیوا و فصیح اصفهانى راجع به تجربیات نقلى ام درباره زندگى در خارج از کشور حرف زدم. اونقدرا هم به نظرم سوگیرى نداشت ولى پیشنهاد دادم که سومین قسمتش را یه چیزایى بهش اضافه کنن که برداشت ها تغییر بکنه.

امشب باز میراث آلبرتا را گذاشته بود. روایت اروپاییش. فیلمى است غم انگیز, که آدم را خیلى به فکر فرو مى بره.

اما بعد از یه مدت عادى میشه. به مرور زمان میشه یه جور ناغم انگیز هم به این مساله نگاه کرد شاید. اول فیلم که یه دادا اصوانیو داره نشون میده که آقاى شمقدرى اینا رفتن خونه شون شاااااام توى آلمان. کلا نصف آدماى فیلم اصفهانى بودن. البته یه خوردشو خالى دارم مى بندم ولى حالا شما بگین خب. بعدش با سحر حرف مى زنه توى اى پى اف ال, که نقره المپیاد شیمیه. 

چقدر خاطرات زنده کرد. بچه ها را دیدم توش روحم وا شد. از اون روز اولى که رفته بودیم اون اردوگاهه براى معارفه روزهاى اولیه دانشگاه, هنوز هم صداى آهنگى از یانى که برامون صپا میذاشتن کچلمون مى کردن تا بیدار شیم, توى گوشمه. اون حس پیروزى عجیب و عظیمى که اون آهنگ بهمون القا مى کرد, حس فتح قله هاى دست نیافتنى ترقى, به اضافه هندونه هایى که زیر بغلمون میذاشتن و نوشابه هایى که برامون وا مى کردن هى, یه عرقى, چه خوب چه بد توى همه ما به وجود آورد.

 الى فشفشه هم همه اش مى گفت مى خوام برم سوییس اى پى اف ال. یه بارى باهاش رفتم حوزه, سر تفسیر نهج البلاغه خانم بوباش. محشر بود. همون حرف هایى که همه تشنگان دنبالشن نمى دونن از کجا باید پیدا کنن. چقدر افسوس خوردم که دیگه نمى تونم برم, یا چرا زودتر نمى رفتم... چنان با صلابت و محکم حرف مى زد, آدم مو به تنش سیخ مى شد. راجع به قیامت مى گفت. راجع به اینکه  "الدنیا مضمار". اینکه دنیا تازه جاى آماده شدنه. تازه باید به اسبت برسى, بهش غذا بدى, چقدر ورزش و نرمشش بدى تا براى دویدن روز مسابقه ورزیده و آماده اش بکنى. چقدر باید زین را امتحان کنى ببینى روش راحت هستى یا نه. تو توى دنیا باید کلى کار بکنى تا تازه براى اون روز بتونى بدویى...

خانم بوباش چقدر مقدمه چینى مى کرد, تا حرف اصلى را بزنه. و حقا که سخنورى بود بس با نفوذ. جواب سوال بچه ها را که مى خواست بده, مى گفت قربون شکل ماهت برم....اى من فداى تو بشم...

 

تا اون روز, پس از سالها دوستى با الى فشفشه, من هیچ وقت گریه اش را ندیده بودم. اما اون روز صداى اشکهاش را شنیدم. و دیدم گولى گولى میومدن پایین. آخه الى فشفشه مصداق اون آدمهایى بود که شادیشون در چهره و غمشون در دلشون بود...

الى فشفشه داستان زندگی استادو برام گفته بود. این که وقتى شوهرش سکته کرد, اونقدر عاشقش بود که سالها توى خونه پرستاریشو کرد و وقتى شوهرش فوت شد, خودش از ناراحتى سکته کرد. اما الان با همون سکته سرپاس و درس میده.

وقتى اومدم بیرون به الى فشفشه گفتم, اپلاى به چه دردى مى خوره؟ انگار زندگى همین جاست... اونم گفت آره من هر دفه میام حوزه دقیقا به همین مساله فکر مى کنم. هى مى گم برو بابا اپلاى مى خوام چى کار. اما بعدش دوباره شروع میشه...

خلاصه, میراث آلبرتا مستند خوبیه, اگر چه بچا به خصوص بچه هاى آلبرتا ازش خوششون نمیاد. یکى از بچه هاى آلبرتا بهم یه بارى گفت آبرومونو بردن با این مستندشون. 

به هر حال برداشت ها متفاوته.

 الکى مثلا من خیلى اپن مایندم و به همه برداشت ها احترام میذارم و غیره و ذلک... خخخخ

/ 0 نظر / 21 بازدید