دختران آسمان هفتم

25 مرداد 94

امروز نازلی، خواهر کوچکم(خواهر بزرگش به فدایش) را برده بودم مجتمع فرهنگی هنری فرشچیان. برای جشن "دختران آسمان هفتم" به مناسبت روز دختر. آخه قرار بود حاج آقا داستانپور بیاد و صحبت بکنه. حاج آقا داستانپور از جمله آخوندهای جوان پسندی هستند که توی موسسه فانوس برای جوون ها و نوجوون ها جلسات هفتگی برگزار می کنند. یه روز مخصوص دخترها و یک روز هم مخصوص پسرها. یه چیزی تو مایه های شهاب مرادی واسه تهرانی ها. حاج آقا داستانپور خیلی خوب بلده خودشو با جوونها قاطی کنه. البته سبک حرف زدنشون برای هر سنی متفاوته. اما یک باری که برای ماها آورده بودنشون توی فرشچیان خیلی حرف های خوبی می زد. هم اینکه کلی خندیدیم. واسه خودمونى شدن, بحث شراب که میشه, عین نوار انواع و اقسام اسماشو به شوخى میگه, یا مثلا مواد حتى! خیلیاشو به عمرم هم نشنیده بودم!

نمى دونم چرا اینقدر مردم توى این روزگار جدید رفتن سمت این جور چیزا. چرا اینقدر شراب پرست شدن؟ چرا فقط اپن مایندى را با همین یه قلم مى خوان نشون بدن؟

مى گفتم. یه باری هم در مورد ازدواج بود رفتم. قبل از این چهل پنجاه روزی که اومدم تهران، کلا یه مدت طولانی سخنران های مختلفی داشتیم توی مجتمع فرشچیان که انقدر خوب بودن و انقدر دلم میخواست بنویسمشون که نگین و نپرسین. کلى بهم دید دادن. یا سرنخ حتى. که بدونم باید توى چه زمینه اى مطالعه داشته باشم تا جواب سوالمو بگیرم یا کارمو راه بندازه.

امروز جای سوزن انداختن نبود اونجا. مشخصه دخترک هاى نوجوان و جوان زیادى به این حاج آقا ایمان آوردن. نازلى که داستان زندگیشه و حرفاشو میاد تعریف مى کنه با افتخار میگه. البته باید بگم به دلیل تناقضات رفتارى توى آدم هاى این مدلى و بچه ها هم گاهى دچار دوگانگى میشه. یا حتى زدگى نسبت به بعضى مسائل.

این حاج آقای داستانپور خودش که میگه که ما مال طوخچی هستیم. شوخى یا جدیشو نمى دونیم. طوخچی، یا درست ترش طوقچی، یکی از ضایع ترین محله های اصفهانه که هر اصفهانی برای وصف یک محله ی بد ازش استفاده می کنه. اما انقدر اون خطه قدیمى و صمیمیههه. اصلا چه اهمیتى داره. این آدم واقعا آدم دلسوزیه. براى تک به تک آدم ها وقت میذاره. و دلسوز هموطناشه. هر بار سخنرانیش تموم میشه, یه صف طویل توى مسیرش تشکیل میشه همه مى خوان برن مسائل و مشکلات خودشون را براش بگن ازش کمک بگیرن. میگه هر جا میام با خانمم برم اون دیگه میدونه قراره دو سه ساعتى گیر آدما بیفتم. 

موقع ازدواجمون هم خوب فهمید که من کى هستم و چه جور آدمى هستم, و فهمید که مى تونه با این چیزى که هستم کنار بیاد یا نه, و بعد ازدواج کردیم. مى گفت همه ى شما براى ازدواج باید همین کارو بکنید. باید خوب بفهمید طرف مقابلتون کیه و چى کار مى خواد بکنه. بعد ببینید مى تونید بپذیرید یا نه.

بعد از اوایل ازدواج و بى پولى و اتفاقات بد پشت سر هم خودش مى گفت. بحث ساختن خانما با بى پولى شوهرشون بود. مى گفت ما(من و همسرم) اون روزا, با موتور دوستم مى رفتیم مثلا شام بیرون پیش یه فلافلى. یه ساندویچ فلافل مى گرفتیم با یه نون اضافى. خانمم چند تا فلافل از این بر مى داشت له مى کرد روى اون یکى مى شد ساندویچ با هم مى خوردیم کیف دنیا را هم مى کردیم. هى ام به من نمى گفت, خسته شدم ناخنام زشت شدن بسکه فلافل له کردم روى نون خخخخخ

خیلی وقته به این فکر می کنم که چقدر تربیت بچه کار سختیه. چقدر والد بودن سخته. اگر من مى خوام فرزندم یه مدلى باشه, یه چیزى را رعایت کنه من خودم هم باید همونطورى باشم. و من اولین و مهمترین الگو بچه ام خواهم بود. وسوسه ى بزرگى میاد سراغ آدم و میگه که تو باید کامل باشى. و خودت را کامل معرفى کنى. بعدا بیشتر راجع بهش مى گم.

 از یه وقتی نازلی نشست و باهام در مورد دغدغه هاش حرف زد و این منو بیشتر و بیشتر درگیر این موضوع کرد. منم اون موقع به همه حرفا و حساش گوش دادم. همچینم تیریپ مشاور و روانشناس براش گرفته بودم! بعضیاشو همچین جواب مى دادم کیف مى کرد. اما بعضى سوالاشو واقعا کم میاوردم. واقعا مى موندم چه رویکردى با بعضى مسائلش داشته باشم. حس می کنم خیلی باید حواسم بهش باشه که بتونم خوب راهنماییش بکنم. توى هر زمینه اى.

اما موقع بیان احساساتش, همه اش فکر می کنم آدم دخترش را چه جوری باید بزرگ بکنه. چه طوری رهاش بکنه توی این اجتماع اونم با خیال راحت. و چقدر یه دختر کوچولو پاک و معصوم فکر مى کنه.

آقاى داستانپور هم مى گفت, الان اوضاع جامعه اونقدر پیچیده شده که اگر هر کسى یه جلسه هفتگى یا محلى نداشته باشه براى شنیدن و فکر کردن درباره دین و زندگیش, خیلى دچار مشکل میشه. باید حتما به جمع ثابت دیندارى وصل باشه. در آخر همه محکوم به قانون هستیم. زیر بار قوانین الهى نره کسى, زیر بار قوانین دیگه اى میره که دوزار هم نمى ارزن. حتى شیطان پرست ها, پوچ گراها و مدگرا ها, اگزیستانسیالیستها, پوپولیست ها و ... هم کلى قانون براى خودشون دارن....

آخر سر که بر می گشتیم، مائده و بقیه دوستای دوره نخبگان فرهنگی و هنری را دیدم. چقدر توی این مدتی که نبودم اتفاقات زیادی افتاده بود. و من چقدر کلاس های خوبی که می تونستم توشون چیزای زیادی یاد بگیرم را از دست داده بودم. دکتر خسروی معروف هر هفته میاد و در مورد کسب و کارهای هنری و کارآفرینی صحبت می کنه. نوشتن بیزینس پلن را یاد میده و ...حرف از تشکیل یک اکوسیستم اقتصادی توی اصفهان می زد. در کنارش هم اساتید دانشگاه هنر میان در مورد فلسفه هنر، مبانی هنر و ... صحبت می کنن. برای منی که همیشه دلم می خواسته یک کسب و کار اینترنی راه بندازم قطعا خیلی به درد میخوره.

یکی از بچه های گروه تذهیب را دیدم. کارهاش واقعا محشر بودند. ازش پرسیدم با چه قلم مویی کار میکنی. گفت قلم موی گراف. که از موی سمور ساخته میشه. نکته ی ظرافت بیش از اندازه اش همین بود. این قلم مو ها را دیده بودم قبلا و ایشالا این دفه حتما می رم می خرمشون. آخه من قلم موهای مختلفی را امتحان کرده بودم. قلمموی گربه مخصوص قلم گیری هست سر جای خودش، این قلم موهای گراف برای رنگ گذاری های خیلی ظریف کاربرد دارن.

ولی راستش امروز خیلی دلم گرفت. توی این مدت که رفته بودم توی فاز اسکیس، تذهیب به کل فراموش شده بود. و حالا هم که دستم توی کروکی کشیدن اسکیس قوی شده بود، از اسکیس هم برای مدتی فاصله می گیرم، و دستم دوباره ضعیف خواهد شد اگر تمرین نکنم. کلا داشتم به این فکر می کردم من چه جوری و کی قراره این همه برنامه و این همه کارهایی که می خوام انجام بدم را می رسم بکنم؟

نه این که همیشه در حال انجام یه کاری باشم، اما همیشه حس میکنم وقت کم میارم. به قول یکی وقتی بدونی چی کار باید بکنی، وقت کمه...

خانم مادر خانمى مسموم شده ان. جدیدنا کشف کردم بالاى سر مریض اگر آدم نماز و قرآن بخونه اون حس بهترى خواهد داشت.

دخترخاله هم اومده خونمون. حالا درسته شام درست و حسابى نداشتیم, ولى یه آب دوغ خیارى بهش دادم تا مچ دستاشو خورد خخخخخ

/ 2 نظر / 39 بازدید
وحید

برای دختران جوان یک روز بلکه پنجاه سال دیگر موهای نوه‌ات را نوازش می‌کنی در ایوان پاییز و به شعرهای شاعری می‌اندیشی که در جوانی‌ات عاشق تو بود. شاعری که اگر زنده بود هنوز هم می‌توانست موهای سپیدت را به نخستین برفِ زمستان تشبیه کند و در چینِ دور چشمانت حروفِ مقدس نقر شده بر کتیبه‌های کهن را بیابد. یک روز بل‌که پنجاه سال دیگر ترانه‌ی من را از رادیو خواهی شنید در برنامه‌ی “مروری بر ترانه‌های کهن” شاید و بار دیگر به یادخواهی آورد سطرهایی را که به صله‌ی یک لب‌خند تو نوشته شدند. تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک و این شعر در آن روز تازه‌ترین شعرم برای تو خواهد بود.[گل][گل]

وحید

نمیدانم دختر جوان شاید یک دخترکی[لبخند]