پارکینگ پروانه

جمعه 9 مرداد 94

امروز رفته بودم پارکینگ پروانه, همون جمعه بازار معروف که توش چیزای قشنگ قشنگ میاوردن. دو سال پیش رفته بودم آخرین بار. این دفه هیچى نداشت. یه خانمى هم داشت به دوستش همینو مى گفت. مى گفت قدیما چیا که نمیاوردن. فقط چند تا گوله نمدى خریدم, با یه اسانس تمشک. انقدر از اسانس ها خوشم میاد به خصوص میوه اى هاش. اسانس را با کمى آب می ریزن توى این ظرفاى مخصوص که زیرشون شمعه. شمع را روشن مى کنن و ماده ی توی اون بشقاب کوچولو تبخیر میشه و فضا را معطر می کنه. خانم فروشنده از ظرف های شیشه ای مستطیل شکلی استفاده کرده بود، توش یک عالمه غنچه رز نارنجی خشک شده ریخته بود، و اسانس تمشک بهش زده بود. خیلی چیز خوبی شده بود.

یه قسمتی از بازار، دو تا ازین آقا سیبیلوهاى لوتى, مجله هاى قدیمى و عکساى خواننده هاى زن قدیمى و صفحه گرامافون و ... اشون را آورده بودن مى فروختن. همه ى مجله ها "زن روز" و  مد و فشن و اینا بود. یکیشونو که باز کردم چقدر با مجله هاى امروزى فرق داشت. چقدر اون روزا ایرانیا بى ادب بودن! البته الان هم هست, اما با فیلتر هاى فعلى, همچین همه چى رو نیست. رفته اون زیرمیرا, بعدش یهو مى بینین آتیش زیر خاکستر مى زنه بالا. 

یه باری اصفهان توی  میدون امام نمایشگاه گذاشته بودن نمایشگاه اصفهان شناسی. از توی کتابخونه شهرداری کتابهای قطور که کلکسیون روزنامه های قدیمی از اواخر قاجار تا محمدرضا پهلوی بود را آورده بودن برای عموم که ورق بزنن و ببینن. خیلی پیرمردا جمع شده بودن و فوق العاده براشون نوستالژیک بود. اما از همون زمان های سال 1310 هم بعضی صفحه هاش همون قدر بی ادب بودن!جک هاشون هم خیل بی مزه بود، اون روزا چون جدید بوده فک کنم ملت به این چیزا میخندیدن. خخخخخ

برگردیم به مجله جمعه بازار. بعضى قسمتاش خیلى جالب بودن. کلا که در تمامى صفحاتش استفاده ابزارى از زن به وضوح تمام مشاهده مى شد. همه ى خانماش ازین تیشان تیشانا با موهاى کوتاه فر عین دهه شصت و ایناى میلادى که مد اروپا و آمریکا بوده و روى ایران هم تاثیر گذاشته بود. یا مثلا عین امروز ما که هى زندگى شخصیتاى معروف زیر ذره بینه توى روزنامه ها مى زنن کى چى کار کرد, نوشته بود فلان زن بازیگر محبوب خارجى, خودکشى کرد. بعد یهو این وسط یه صفحه اختصاص داده شده بود به "زندگی حسین (ع)".

یه سرى ام ازین داستاناى عشقى مشقى داشت تیریپ همون فیلماى سیاه سفید قبل انقلابى. خوشحال بودن اونروزا. مدل تبلیغات ازون روزا تا امروز کلى فرق کرده. تبلیعات قدیمى از نظر من دهه شصتى خیلى هاشون خنده دار و ابتدایى به نظر میان. یکیشون مثلا یه پیرهن سفید خال خالى پوشیده بود, زیرش تبلیع کرده بود که "این یک پیرهن سفید است با خالهاى قرمز که دورش هم کمربند قرمز مى خورد و مى تواند براى میهمانى ها مناسب باشد". خخخخخ نه بابا, توروخدا, پیرهن سفید با خالهاى قرمز.

مثل این که این پیرهنا یه زمانى خیلى جدید و تازه بوده. توى اون فیلم کره ایه که خانمه خیاط بود هم همین جورى بود. اون توى مدل هاى آمریکایى دیده بود, و توى شهر خودشون مدش کرد.

ولی امروز کمی متاسف شدم ازین که, هنوز فرهنگ ارزش گذاشتن و خرید آثار دست ساز, براى مردم ما جا نیفتاده. همه یک کار صنعتی را به کاری که توسط دست شاخته شده باشه ترجیح میدن. اما فرقشو درک نمی کنن. این که کار دست، توش عشق و حس ریخته شده. چیزی که در کار صنعتی و ساخته شده توسط دستگاه پیدا نمیشه. یکی از فرق های فرش دستباف با ماشینی هم همینه.

از پروانه اومدم بیرون، یکمى رفتم جلوتر, رسیدم به لاله زار. چه ساختموناى قشنگى, که در اثر بى توجهى در حال نابودى بودند.  کلا همه ى ساختمونهاى قدیمى حس دارن. همون دوده و رنگ رفته شون, کلى داستان درش نهفته اس.  ساختمونهاى لاله زار, طرح هاى جالبى دارن. پنجره هاى ردیف قوسى کنار هم, با سقف هایی شبیه کلاه فرنگی. این لاله زار هفتاد هشتاد سال پیش واسه خودش برو و بیایى داشته. همه عشاق مى رفتن اونجا بستى مى خوردن و با کت و دامن و کلاهاشون قدم مى زدن. حالا مغازه هاى پایینى که همه نو شدن, بالایى ها هم یا یک سریشون با شیشه هاى خورد شده رها شدن, یا شدن مهمانپذیر و یه وصله هاى نو  روشون کار گذاشته شده که خیلى صحنه را زشت کرده.

بعدش رفتم یکمى جلوتر رسیدم به سعدى و سپهسالار. اونجا هم باز همین طور. همیشه براى خرید کفش مى رم سعدى, ولى دیدن ساختموناش خالى از لطف نیست. یه عالمه ساختموناى قدیمى اونجا فقط رها شدن. یکیش هست "مرکز چاپ رنگین". واى چقدر توش اعلامیه و روزنامه هاى سیاسى حتما چاپ مى شده. مثه فیلم کیف انگلیسى. وااااى چه هیجان انگیز...

خلاصه که اون تیکه خیلی هیجان انگیزه.

/ 2 نظر / 18 بازدید
نیکو

سلام. با لحن تند بخوانید لطفا. نه اینکه ما ندونیم صنایع دستی چیه. ولی گرونه. احتمالا شما هم نمیدونید گرونی چیه؛ این به اون در! یه ظرف مسی کار دست بالای چند صد هزارتومن گاهی از آب در میاد. یا فرش دستباف که اصلا حرفشو نزن! وقتی عین مرفهای بی درد حرف می زنید، اصللن احساس نمیکنم یه زمانی دانشجو بودین! یا تو این جامعه دارین تنفس می کنید! به قول معروف خوشی زده زیر دلتون. . . . . . می بینید یه جمله می تونه انقدر آدما رو اذیت کنه! وقتی آدم خودش رو محور چرخش زمین احساس کنه اینطور میشه!

ساسان

شما کدوم دانشگاه هستید؟