خواستن ها

 

کدام صفتت است،‌که می گوید نخواه؟ رحمانیتت؟ یا وهابیتت؟

پس چه شده که ما را آنچه می خواهیم نمی دهی؟

ما را از خواستن منع نکرده ای،‌ این با وجودمان سازگار نیست...

اگر نخواهیم که آدم نیستیم، اگر نخواهیم،‌ این زندگی که زندگی نمی شود...

خودت این طوری ساخته ای ما را جانم به فدایت... 

فکر کردم بسیار و دیدم،

نگفته ای نخواه، گفته ای بخواه خیلی هم خوب بخواه،‌ولی نه از راهی که من دوست ندارم...این تو را دیرتر می رساند به خواسته ات...

نگفته ای نخواه،‌ گفته ای از راه حرام نرو، صبر کن و به هر قیمتی نرو...

نگفته ای نخواه، گفته ای برای رسیدن به خواسته ات حرمت ها را نشکن...

پس شاید،‌

اگر خواستی و نیافتی،‌ به رغم تلاش هایت، بدان "او" نبوده که نخواسته،‌ تو بوده ای و راهت...و بدان که او اگر نخواهد،‌ نخواستنش جنسی دیگر دارد...

**************

در زندگی نامه چمران خواندم که عاشق دختری آمریکایی شده بود،‌ وقتی مسلمان شد،‌ نامش شد "پروانه". چمران هم شد "شمع". اما این "پروانه" نتوانست همیشه دور شمع بماند...

"خدایا! تو می‌دانی که قلب من سرشار از مهر و محبت است؛ و همه‌ی مخلوقات تو را به شدت دوست می‌دارم؛ و در بعضی از حالات این دوستی به درجه‌ی عشق و پرستش می‌رسد. تو می‌دانی که احتیاج دارم که عشق بورزم و بپرستم؛ و چه‌بسا که به محبوب‌هائی تا درجه‌ی پرستش عشق ورزیده‌ام؛ اما هر وقت که عشق من به کسی و یا به چیزی به درجه‌ی عشق رسیده است، تو آن را از من گرفته‌ای تا کسی را و چیزی را به جای تو معبود خود نکنم.

ای خدای بزرگ! تو را شکر می‌کنم که (قلب مقدس مرا جایگاه خود کردی) با تجربه‌های تلخ و ضربه‌های قاطع و شکننده قلب مرا از خطرناک‌ترین گمراهی ها نجات دادی و این آتش‌کده‌ی مقدس را فقط جایگاه خود کردی."

از یادداشت های شخصی شهید "مصطفی چمران"

/ 3 نظر / 8 بازدید
مریم

می پسندم:)

شیما

آدم هایی که آرام و صبور پخته میشوند را دوست دارم، امید دارم بهشان انشاالله خدا حافظ و هادی ات باشد

فا

این پست هم جا افتاده بود. چه قشنگ بود نوشته های چمران ... مرسی [گل]