فرهنگسراى نیاوران

امروز استادمون بالاخره بهمون اجازه داد نفس بکشیم, زودتر تعطیل شدیم. ما هم بچه هاى خوب, به حرفش گوش دادیم و رفتیم فرهنگسراى نیاوران. خیلى مى گفت برین و فضاشو ببینین و درکش کنین. با فائزه رفتیم مترو تجریش, ازونجا با تاکسى رفتیم نیاوران. کلا مسافرتى بود. اولش از سمت تجریش راه افتاد, از وسط یه داهاتى با معمارى هاى ضایع و داغون و ساختموناى کثیف و دودى رد شد(توى تهران پره ازین ساختمونا و محله ها. به خاطر گرونى, براى این که حداکثر استفاده از فضا را بکنن, هى خونه ها و فضاهاى تنگ به وجود آوردن که کثیفى رفته به خوردشون), بعد رسیدیم به منطقه خوش آب و هواى پارک نیاوران. توى نیاوران ولى ساختمونهاى قشنگ زیادى بودن, با ایده هاى معمارانه فراوان. موقع ورود نگهبانى کلى خط و نشون کشید که اگر عکس گرفتید باید برید دوربینو از ارشاد پس بگیرید و ...و دانشجوهاى معمارى زیادى میان اینجا عکس مى گیرن اما مجوز دانشگاهو باید بیارین. ولى الکى مى گفت من خودم دیدم اون تو این پیرزن پیرمردا از هم عکساى یادگارى مى گرفتن.  فک کنم قدیما یه روزى, توى همون فضا با هم آشنا شده بودن و بعدش, بقیه داستان. آخخخخى. چه رمانتیک. آه ناتانائیل.

خلاصه وارد فضا که شدیم, اصن فضامون عوض شد. به قول معروف, فضاى اونجا ما رو گرفت. و این یعنى موفقیت معمار. یعنى بتونه فضایى بسازه که به تو حس آشناییت بده. تیپ فضاى دانشگاه تهران و فضاى جلوى هنرهاى زیباش بود. همون حس قریب و آشنا را داشت. فوق العاده قشنگ بود. اولش یه حوض چند ضلعى آبى جلوش. بعد هى سطح به سطح پله مى خورد و مى رفت بالا. این جریان آب در واقع از بالا شروع مى شد و ادامه پیدا مى کرد, هى حوض به حوض مى شد و تغییر سطح مى داد.

معمارها از اصطلاح حس فضا خیلى استفاده مى کنن. حس فضا داره, یعنى معمارى ای که بتونه فضاى تو را عوض بکن, تو را از حس و حالى که دارى خارج بکنه وارد فضاى خودش بکنه. به تو غلبه بکنه و حسى دوست داشتنى و لذت بخش بهت بده. جلوى هنرهاى زیبا دانشگاه تهران هم جورى طراحى شده, که تیپ و شخصیت دانشجو, دلش بخواد ساعت ها اونجا بشینه و با دیگران گپ بزنه. دلش نخواد اونجا را ترک بکنه.

از پله که مى رفتیم بالا یه حوض مربع مى شد. سطح بعدى لوزى, همچین چیزى. سطح بعدى بیضى. و بالاترین سطح یه حوض مستطیلى بزرگ پر آب بود, که آبش فکر کنم از دربندى جایى میومد مى ریخت توش. کنارش یه درخت چنارى بود, که کلى از برگ هاى زرد و نارنجیش ریخته بودن توى آب. اون صحنه اى که ساخته بود وراى توانایى بنده در توصیفش هست. یه عالمه برگاى ستاره اى.توى یک زمینه آبى. اوه خداى من, کیلى کیلى کوب.

آخر آخر فرهنگسرا به یه فضاى نیمدایره اى ختم مى شد که احتمالا پرت ترین و دورترین پاتوق بوده. آدم همین جورى که اونجا راه مى رفت, مى تونست واسه خودش کلى سناریو سازى کنه. که مثلا جاى به جاى اونجا, طورى پاتوق گونه ساخته شده بود که آدم ها مى تونستن جمع بشن گپ بزنن, بحث کنن, یا تیاتر خیابانى بازى کنن. همون قسمت اصلى یه حالت یو شکل داره ساختمان, که وسطش درخت کاشتن. اونجا رفته توى زمین و پایینتر نشسته. یه ورودى قاب مانند داره که فقط یه قابه با ابعاد در معمولى. از زیرش رد میشیم, یه پل زده روى یه حوض دراز آب. و بعدش پله و اون فضاى دنج.  این ابعاد را گذاشته براى خودمونى کردن و مقیاس انسانى. یعنى طورى بود که آدم حس مى کرد توئه اما بیرونه. توى یه جاى دنج اما بازه. که توى یه محیط نیمه بازه اما, فضاى پارک و چمن ها و آسمون را هم داره.

یه سرى گالرى داشت که بسته بودن. کار کار کامران دیبا, معمار قبل انقلابه, پسرعموى فرح. کاملا مشخص بود توى اون دوره آدمهاى سیبیلوى پاچه گشاد ساخته شده. دو تا مجسمه اى که گذاشته  بودن, و فلزى بود, همین جورى بودن. با کت و شلواراى قدیمى. یکى ایستاده بود, یکى پخش زمین شده بود.

سبک معماریش مدرن بود. بروتالیستم. از خشونت میاد. یه دوره اى آخه معمارى بتنى مد شد. این که همه جداره ها بتنى باشن و خشونت بتن توى نماى ساختمان و ستونا به نمایش گذاشته بشه. اما کامران دیبا روشون طرح ها و رگه هاى چوبى ایجاد کرده بود که بیشتر شبیه چوب شده بود. و کنارش هم سنگهاى مرمر مربعى استفاده کرده بود. یه قسمت پشتش هم شبیه ویلاهاى قدیمى امریکایى اروپایى بود که سرتاسر شیشه ان. خلاصه انگار رفته بودیم دهه چهل پنجاه.

اومدیم بریم کافه اش, که دیدیم کنارش یه سالن گوشه نوشته و یه سرى از توش دارن میان بیرون. رفتیم از مسئولش پرسیدیم که اینجا چه برنامه ایه. گفت سه شنبه ها, شعرخوانى, کتابخوانى و رونمایى از کتاب و این برنامه هاس, شاعرا میان اینجا. الانم افطار شد.

اون آقاهه مجرى برنامه هاى موسیقى شبکه دو هم اومده بود. مسئول اونجا انقدر خوش اخلاق و مهربون بود, که وقتى ازش پرسیدیم بلیط و اینا مى خواد یا نه اگه ما هم بخوایم شرکت کنیم, گفت نه هر کسى بخواد میتونه بیاد. بعد گفت شما افطار کردین؟ گفتیم نه. بهمون دو تا ظرف حلیم داد و به همکارش گفت دو تا ازون پکا به من بده. دو تا پک افطارى. بعدش گفت برام حتما دعا کنینا.

توى پک هاش همه چى بود, هندونه, خرما, بامیه, پنیر و خیار و گوجه, نون, پاستا, تخم مرغ آب پز, سبزى اصن یه وضى. تازه نشسته بودیم مى خوردیم اومد گفت چایى هم هست من جسارت نکردم براتون بیارم چون ظرفاش یک بار مصرف بودن و شرمنده. خدا دلشو شاد کنه که دل ما رو شاد کرد.

معمارى اونجا, معمارى مدرنى بود که من خیلى توى اصفهان ندیده بودم. مى گم چرا من فقط مى تونم طرح هاى سنتى را خوب بکشما, چرا همه اش گیر دادم به منحنى ها و قوس ها و گنبد ها. به خاطر همینه. چون همه اش اصفهان توى فضاهاى سنتى بودم. معمارى اصفهان قالبش سنتیه. و چیزى که از ما مى خوان و کارى که خودشون مى کنن, معمارى ایه شبیه همین چیزى که امروز دیدم. مدل معمارى ایرانى امروزه اینطورى شده که فقط از معمارى سنتى الهام مى گیرن. یا ساختارش را نگه مى دارن, و به شیوه ى مدرنى ارائه اش مى کنن.

نشستیم با فائزه ساختمونش را اتود زدیم. اتود یعنى زدن طرح اولیه ساختمان همین جورى با مداد. هنوز خیلى مونده تا بتونم معمارى را درک بکنم. مى دیدم هى این استادمون تاکید مى کنه روى حس فضا, هى مى گه حس فضا رو ایجاد کنید, اما مفهومش را واضحا نمى دونستم.

مى گم چرا من همه اش هى مى رم یه جاهاى خاصى و هى دلم مى خواد اونجاها بمونم. در واقع مى رم که حس فضاى اونجا ها را هى هى هى درک کنم. 

فائزه که یه معماره و سالهاست کار مى کنه, سالى دو بار مى ره مسافرت و گردش هاى معمارانه. مثلا یزد و شیراز و اصفهان و تهران. که از چیزاى مختلف عکس بگیرن. از گوشه ى فلان گنبد. از ستون فلان مسجد و ..., منم ازین کارا مى کردم خودم خبر نداشتم. 

برگشتنه کف خیابونا جشن هسته اى بود, اصلا فکر ترافیکو نکرده بودیم, به مترو تجریش که رسیدیم براى اینکه به آخرین مترو برسیم, تا هسته ى زمین را دویدیم. پنج سرى پله داره, از پوسته زمین میره تا هسته. یاد سفر به اعماق زمین ژول ورن مى افتم. خلاصه هى مى دویدیم یه بار اشتباهى مى دویدیم سمت پله هایى که میاد بالا, فیلم اکشنى شده بود. هى مى خوردیم به درهاى بسته, بازم امیدمونو از دست نمى دادیم خخخ چند نفرى هم گفتن دیگه مترو نیست اما یه دختر دست فروش ساعت دقیقشو حفظ بود گفت نه بیاین. پامونو گذاشتیم تو مترو درا بسته شد. آخه فرشته, مسئول خوابگاهمون, که اصلنم مثل فرشته ها نیست, مى خواست ما رو بکشه که دیر رفتیم, کلى بهمون غر زد, ما هم گفتیم بله بله حق با شماست!

خیلى جاهاى دیگه اى هست که باید برم.سالهاست مى خواستم برم اما پایه پیدا نکردم یا نشده. از کاخ شمس العماره تا صاحبقرانیه, خود ریز به ریز و تک به تک راسته هاى بازار تهران, اون سمت طهران قدیم و میدون توپخونه و بهارستان و اداره پست و بانک ملى قدیمى و باغ موزه ملى و موزه ایران باستان و لاله زار و ... , آدم باید همه شو بره, با یه دوربین توپ.

از فائزه مى پرسم تو که دارى کار مى کنى, براى چى مى خواى باز درس بخونى؟ میگه معمارى را هر روز باید نو و نوترش کرد. فضاى کار یه مدل دیگه اس. اگه نمیومدم سمت درس, ممکن بود هیچ وقت نیام و اینجا را ببینم. دوست دارم با استاداى خوب, کسایى که خوب فکر مى کنن و خوش فکرن در ارتباط باشم.

خب فعلا براى چند روزتون, چیز دارین براى خوندن

تا داستانهاى بعدى, فعلاااا

/ 4 نظر / 33 بازدید
raha

[دست][تایید]

زهرا خانوم

چی شد امتحان؟ دادی؟

ه

آقا من دو هفته ای هست می خوام بیام اینجا کامنت بذارم هی نمی رسم. من یه بار رفتم اونجا اصلا نمی دونستم اینقدر نکات مهم داره فضاش. وای اون ساختار پله پله ای خیلی خوبه بخصوص توی زمستون که هوا خنکه. ولی من اصلا با این دقت بهش نگاه نکرده بودم. مثلا تغییرشکل حوض هاش؛ گفتم قشنگ بودها آبیِ آبی ولی به شکل حوض ها توجه نکردم. تازه تا آخرش هم نرفتم؛ اون فضای نیم دایره ای که گفتی. راستی مگه عکاسی ممنوعه تو حیاطش؟ وای این جاهایی که گفتی رو خیلی دوست دارم برم به اضافه دارالفنون. با دوستت کارآموز نمی پذیرید من هم بیام؟ همونطور که گفتی الان تهران نیستم ولی تا اواسط شهریور میام و بعدش وقت آزاد هم دارم. تا کی تهرانی؟ شهریور و مهر هستی/نیستی؟ اگر هم تا حالا رفتید اینجاها رو یادت باشه کم کم برامون بنویسی که بدونیم رفتیم به چه چیزایی دقت کنیم. :) پی. اس.: من میگم اینقدر دانشگاه تهران رو دوست دارم. پس ماله حس فضاشه؟! دانشگاه ما هم خیلی احساساتی بود نبود؟!!! طوماری شدا. ببخشید. [نگران]

ه

پس اگر مهر به بعد اومدی تهران و خواستی جاهای دیدنی بری من هم دوست دارم برم البته اگر مزاحم نیستم. راستی مسافرت هم خوش بگذرهههه. [لبخند]