از ماست که بر ماست

دیروز روز بهترى بود. رفتم دانشگاه و دوستامو دیدم. با سیما کلى حرف زدم. یه سر رفتم کافه کتاب. چقدر کتاب همینجورى اونجا گذاشته شده بود و جون میداد واسه خوندن, اما هیشکى نبود که اونها رو بخونه.با رز اسموتى خوردیم, اسموتى هلو و هندونه. از کافه غفارى. خیلى خوبه که اسموتى اینجا هم هست. ترکیب اون دو تا میوه با موز و ماسته. مخلوط میوه هاى فریز شده واقعى. هم سالمه, هم خوشمزه اس.

اما امروز به پلیس بازى گذشت. گفته بودم امتحانم را که دادم, مى رم و به خاطر بلایى که سر وسایلم, اون جاى قبلى آورده بود, یه اقدامى مى کنم. وقتى مبلغى که باید را بهم برنگردوندن, منم زنگ زدم صد و ده. براى اولین بار توى عمرم خواستم یه مامور بفرستن. خیلى هیجان انگیز بود. و حس خوبى داشت. این که آدم داره براى حقوق خودش یه کارى مى کنه. براى ایجاد تغییر و اصلاح و تربیت آدمها.

خانمه قبلش کلى گفت به ضرر خودت میشه نکن, ازین مامورا زیاد واسه ما آوردن! ولى یه  وقتایى نباید ترسید. اصلا نباید ترسید.  اونها از ترس خودشون مى گن, چون به ضررشون میشه. باید مى فهمیدن حق ندارن هر کارى که دلشون مى خواد با بچه هاى مردم بکنن. اگر چه تا فهمیدن خیلى مونده.

خلاصه مامور اومد و صحبت ما دو نفر را دید. گفت اینا حرف حساب حالیشون نمى شه. منم خوابگاهى بودم و درک مى کنم, اینجا اصلا به این موارد خیلى اهمیت داده نمى شه. با دقت بالایى برام صورت جلسه را نوشت. گفت فردا این صورت جلسه را بردار ببر دادسراى عمومى اونجا شکایت کن تا احضار بشن.

قصد کرده بودم برم, اما باید برگردم اصفهان. اما راضى ام از خودم, حداقل اون مسئوله یه خورده یه سر سوزن هم حالش گرفته شد. ممکنه دفعه بعدى پیگیرى کنم بیشتر و بیشتر حالش گرفته بشه.

 متاسفانه ما خیلى چیزهایى که مى کشیم, خیلى ضعف ها, از خودمونه. اگر هر کسى بلد بود چطور از حقوق خودش دفاع کنه و این جرات را داشت که تا آخر خط را بره, اوضاع تا این حد داغون نبود. و البته اگر یکمى قوانین و نظارت و پیگیرى ها هم سفت و سخت تر بودن, و براى یک شکایت ساده اینقدر لازم نبود دوندگى بشه, آخرش هم پرونده روى پرونده جمع بشه و هیچى به هیچى, آدمها هم ترغیب مى شدن براى احقاق حق تلاش کنند.

به نظر خودم خانم وکیل خوبى مى شدم, قابلیت بالایى در کشیدن مو از ماست دارم! انقدم از کاراگاه بازى خوشم میااااد, عین اون پسره توى هوم الون! خخخ ولى خب حقوق و وکالت طرف صحبتش اصولا خیلى جالب نیست.

بعدش که اومدم دانشگاه, از جمله لحظاتى بود که اشک در چشمانم حلقه زد و توى دلم گفتم باید محیط دانشگاه و رفتار پرسنلش با بچه ها را بوسید و گذاشت روى چشم. مثلا رفتار فروشنده هاى آیدا و هایدا, بعضى مسئولا که آدم میره پیششون یه کارى براش پیش میاد, واقعا مهربانانه اس. از روى احترام و بزرگواریه...و پرسنل هم از این که با دانشجو جماعت و قشر تحصیلکرده در ارتباطن لذت مى برن و روى فرهنگ و رفتارشون تاثیر داره. من بارها و بارها روى این مساله دقت کردم. اینم بگم که همه توى شریف این طورى نیستن.  اما حداقل در محیط آکادمیک با یک عده قالتاق طرف نیست دیگه آدم! این محیط ها هم معایب خودشون را دارن ولى در مقایسه با محیط هاى دیگه و محیط هاى کارى, محیط دانشگاهى از جمله محیط هاى دوست داشتنی به حساب میاد.

عصر دوباره براى تمدد اعصاب یک اسموتى خوردم :دى, توى مسجد استراحت کردم, و یه سرى ام به مرکز فناورى زدم. چقدر شیک و تمیزه واااى.

توى مترو برگشتنه این دست فروشا دیگه شورشو دراورده بودن. هم شلوغ بازى در میارن هم جا رو تنگ مى کنن, هم ترافیک میارن هم سر و صدا! کم کم تعداد دست فروشا داره از سواره هاى مترو بیشتر میشه! مثل این که درامدش خیلى خوبه! همه شون یا دماغ عمل کردن یا کفش چندصدهزار تومنى پاشونه, یا گوشى هاى بزرگ دستشونه! فقط مرداى بنده خدا ان که واقعا نیازمندن و واقعا اومدن خرج در بیارن. از لباساشون مشخصه. هععععى

یه پسر کوچولو تفنگ حبابى مى فروخت. مى گفت خانما بخرید, نخرید پشیمون مى شید. پشیمونم که بشید گریه مى کنید. همه خنده شون گرفته بود. یه دخترى هم که بینیشو تازه عمل کرده بود, توى سفیدى چشمش لخته خون جمع شده بود, خیلى وحشتناک بود. احساس کردم فیلم ومپایر دایریز داره پخش میشه!

خوب بود این بانوان ارجمند, یکمى هم به جنبه هاى زیبایى شناسى در آرایش توجه مى کردن. همین جورى یه سرى رنگ تند و ناهمگون را نمى ذاشتن روى پالت که بعدش بخوان صورتشونو بزنن توش!

خب دیگه برین خونه هاتون,

باى باى خخخخ 

/ 2 نظر / 28 بازدید
انانمس

این کامنتو گزاشتم که بدونی ما هستیم... خیلی از اظهار وجود خوشمون نمیاد ولی نوشته هات رو میخونیم و لذت میبریم ! بنویس که خوب مینویسی !

fahimeh

daram miam esfahan :) doost daram bebinamet mastaneh, rasti manam klasaie dr sadri o ghablana miraftam