راه هاى زندگى

امروز رفته بودم یه جلسه تفسیر قرآنی توی دانشگاه اصفهان، که یه باری که توی فرشچیان نمایشگاه مهدویت گذاشته بودن بچه های علوم پزشکی، رفتم و از یکیشون پرسیدم که کلاس تفسیر قرآن خوب یا نهج البلاغه توی برنامه هاشون هست؟ با یکی از بچه ها دوست شدم و اینجا را بهم معرفی کرد. خیلی زود برای کلاس رسیدم و باید کلی منتظر می موندم. کلاس توی مسجد بود، یه مسجد بزززرگگگ و خوش نور. یک سری از بچه های دانشگاه دور همدیگه جمع شده بودن. یکیشون اومد بهمون گفت عزیزم بیا بشین پیش ما تا جلسه شروع بشه. خیلی شکل ماری بود قیافه اش. همونقدر هم مهربون :) بعدم بهم گفت اسم قشنگت چیه، خیلی خوش اومدی. داشتن چهل حدیث امام خمینی را می خوندن و توضیح می دادن. راجع به منزل های تهذیب نفس و اینا صحبت می کردن. بعدش هم جلسه تفسیر شروع شد.

اما امروز کلا هنگ کردم. یکمی هم برق منو گرفت. شاید حس کردم باید خیلی بیشتر از اینها تلاش بکنم. یا چقدر وقته این طوری فکر نکرده بودم. این که یه چیزایی را خیلی جدی تر بگیرم. و باید جور دیگه ای زندگی بکنم.

انگار مطالب خیلی سنگین بودن. نمی دونم ولی حوزه دانشجویی ای که می رم، حاج آقای اخلاقمون حرفاش با این خانمه فرق داشت. اون حاج آقای اخلاقمون از جمله ریلکس ترین آدمهاییه که توی دنیا سراغ دارم. کلا آخوندا همه شون ریلکسن، واسه همینم اینقدر عمر می کنن! ولی این حاج آقای ما خودشم میگه، که من آخوندی ام که به دنیا دعوت می کنم آدم ها را. یا مثلا همیشه تاکیدش اینه که آروم باشیم. اصلا با ادبیاتی سخت گیرانه حرف نمی زنه. یا  مثلا میگه شماها دغدغه هاتون خیلی زیادن. من می خوام سطح دغدغه های شما را کم بکنم. چون دغدغه های شما بیش از اون چیزی هست که باید باشه. یا می گفت امکان نداره شما بتونید رذایل اخلاقی را به طور کامل از خودتون بیرون کنید. 

ولی امروز حرفای این خانمه همه اش از اعلی علیین بود. این که چه جوری به صورت علمی دونه دونه رذایل را میشه بیرون کرد و حتی یک راه میانبر هم هست که همه اش همزمان بیرون بره! اون موقعی که نور توحید به قلب آدمی بتابه.

تقوای عملی یعنی اینکه تمامی اعضا و جوارحمون تقوا داشته باشند. یعنی فکر غیبت از ذهنمون نگذره. نه اینکه حرف بد بیاد سر زبونمون حالا هی گیر بیفتیم بگیم نگیم.

یا اگر ایمان ما تثبیت بشه دیگه دچار حالت هاى سینوسى نخواهیم شد که یه روز مشتاق خدا باشیم یه روز بگیم برو بابا. و چنین چیزى واقعا ممکنه, اما باید سختى هاش حتما طى بشن. یا اینکه توجه به رزق معنوى چقدر مهمه, که رزق مادى را به همراه خودش میاره و روزى بى حساب. و بهترین و موندگارترین هدایت اونیه که ببینى همینجورى خدا داره هلت میده مى بردت جلو. و این قانون دنیاست که بین فراز و نشیب هاى زندگى تناوب باشه.

حرفهاش خیلی خوب بودن خیلی، اگر بشه که عالیه. اگر آدم بتونه در جوانی تقوا داشته باشه، ایمانش را تثبیت بکنه که هی شل نشه، خیلی خوبه. ولی فکر می کنم از جمله قسمت اول حرفاش, از توان آدم های معمولی خارجن. نمی دونم. خب آدم می بینه می تونه خیلی بهتر از اینی که هست باشه، ولی انگار باید یه تکون اساسی به زندگیش بده. باید همه چیو زیر و رو کنه. احساس می کنه هیچ وقت نمی تونه مثل اونها بشه. چرا شایدم بشه، ولی به این راحتیا نیست. باید از خیلی چیزها بگذره. 

یه چیز دیگه ام هست, آدم نمی دونه، آیا حس ها و ترس هایی که از زیادی مذهبی شدن و آدم های زیادی مذهبی داره مانعش میشه از اینی که هست جلوتر بره و بیشتر و بهتر روی خودش کار نکنه یا واقعا درستش اینه که در جوانی خیلی به خودش سخت بگیره، جوانی بکنه، تا هر چیزی را در زمان خودش داشته باشه و به یه رشد قابل قبول انسانی و شخصیتی برسه. یا نکنه اگه سخت بگیره بعدنا به صورت بدی این سخت گیری های بیجا بزنه بیرون. چون تجربه نشون داده خیلى ادمها در اثر ناکامى توى این راه, یا نداشتن خیلى چیزها دچار خشم شدند و زدند زیرپل همه اعتقاداتشون. 

گاهى یه جلسه تفسیر قرآن دیگه هم مى رم که دید کلى ترى را ارائه میده. جلسات دکتر صدرى, یکى از اساتید خفن برق دانشگاه صنعتى.دیدگاه محبت محوره، و توش از اشعار مولانا و حافظ هم خیلی می خونن. یه آقای پیر خیلی متین و آرومی هم میاد و هر باری مثنوی خوانی می کنه. می گفت من 50 ساله، که روزی نشده کتابی دست نگیرم و ازش چیزی نخونم.

آدم میگه چطوری زندگی کنه که آخر سر مثل اینها باشه. 

تجربه بهم نشون داده همیشه جوون ها، در زمینه مذهب, هم انتظاراتشون از خودشون، هم از دور و بریاشون خیلی بیشتره تا پیرها. پیرها این راهو رفتن و شاید دیدن که بعضی سخت گیری ها واقعا لازم نیست، و چیزهای مهم دیگری هم هستند.

نمی دونم شایدم من اشتباه میکنم.  

خلاصه آدم نمی دونه باید به حرفای کی گوش بده، چه راهیو در پیش بگیره... 

/ 4 نظر / 20 بازدید
الما

سلام امروز اتفاقی خوندمتون البته همین پسستتو.با یه حاله خرابو روحه داغون.اتفاقا امروز پیش خودم میگفتم کاش یکیو پیدا میکردم که خیلی با ایمانو خوب باشه خدا کاملا تو قلبو ذهنش باشه و با من حرف بزنه تا من ارامش بگیرم از وجود خداو حقانیتش برام بگه اینکههستو همه چیو میبینه.اینکه بندشو دوس داره و هواشونو داره اینکه هیچ بدی و هیچ خوبی بی جواب نمیمونه.دلم میخاست منو غزق وجود خدا کنه.نه اینکه ایمانم کمباشه نه اتفاقا همین ایمانمه که تا حالا منوو سرپا نگه داشته اما بیشتر میخام .شرایطسختی دارمو داره در حقم ظلم میشهو عذابم میدن.کمک کن خواهش میکنم منو بخونو کمکم کن

یاسر

سلام...خیلی وقت بود نیومده بودم،میشه بگید دکتر صدری کجا کلاس می زاره؟

الما

شرمنده من زیاد کار با وبلاگو بلد نیستم نمیدونم چرا وقتی لاتیین ادرسمو تایپ میکنم دیگه کامنتن ارسال نمیشه

دانشجوی سابق صنعتی!

همون دکتر صدری که مدارمخابراتی درس می ده؟؟؟؟؟؟ باهاش کلاس داشتم. نمی دونستم از این کلاسا هم داره. راستی شما یک عدد اصفهانی شریفی هستید آیا؟؟؟؟