فیل هندوستان

خب آدمی چه کار کند وقتی که فیلش یاد هندوستان می کند،

در حالی که می داند دیگر نمی تواند به آنجا برود - حالا یا ویزایش نمی دهند، یا حرب داخلی است، یا اصلا به طور کل ممنوع الورود شده است.

خب آدمی چه کار کند وقتی فیلش یاد هندوستان می کند، اما هیچ وقت نمی تواند بفهمد که چرا دیگر نمی تواند به آنجا برود، یعنی دلیلش را درست و حسابی نمی داند. می خواهد بداند، اما دوست ندارد بپرسد، دوست دارد بهش بگویند.

خب آدمی چه کار کند، که نه می تواند بی خیال شود - بیخیال روزهای خوش در سرزمین عجایب - نه خاطره ها از ذهنش پاک می شوند - کمرنگ می شوند، اما پاک نه - چون سنگ ذهنشان بکر بکر بوده که برای اولین بار تراشش داده اند. حالا هر کاری هم بخواهند بکنند، دیگر آن اولی نمی شود. دیگر صاف و تمیز نمی شود. روی آنها را بخواهند باز تراش دهند، آن اولی نمی شود که نمی شود.

خب آدمی چه کار کند، وقتی که باز هم دلش می خواهد برود هندوستان، با این که یادش هست چه سختی هایی کشیده، از گل های وحشی زخم خورده و چند باری هم ببرهای هندی دنبالش کرده اند. از بیرون که نگاه می کند، احساس قهرمان بودن می کند. فقط این دفعه می گوید "خب دیگر حواسم را جمع می کنم، مواظب خودم هستم، آرام آرام قدم بر می دارم. فکر می کنم ارزشش را دارد." 

خب آدمی چه کار کند، که آدم است - آدم است و دلش - هر چقدر هم برای خود خط و نشان بکشد که دیگر به هندوستان فکر نکند، اما گاهی ریزنشانه هایی خاطراتش را قلقلک داده از پستوی ذهنش بیرون می کشند. 

خب آدمی چه کار کند، که گاهی هم دلش تنگ می شود... 

ان الله فی قلوب المنکسر...

/ 3 نظر / 10 بازدید
رزگل

هست، جا دارد، دستمان را گرفته... کاش بیشتر حسش می کردم :(

مریم

خیلی خوب نوشتی. افرین

فا

الکی با حرفای قشنگ توجیهش نکن [زبان] هندوستان رو بی خیال [چشمک]