قصه های من و دخترخاله

نمى دونم خاصیت فصل بهاره یا من این جورى حس مى کنم. همیشه عصراى بهار حس مى کنم از زمین و آسمون داره انرژى مى باره. مثل غروبای ماه رمضون! هر چقدر پاییز و زمستون بى روح و سردن, حال آدمو بد مى کنن, عصرهاى بهار و تابستون اونقدر باعث تجمع انرژى میشن توى آدم که مى خواد هى بپره بالا و پایین و فقط بدوه! عین یه موج سینوسى هى فازش عوض میشه. حتی حس های نوشتنش. موقعی که آدم میشینه بنویسه اونقدر انرژی داره، محکم تق و تق  تتتتتتتتتققق می زنه روی کیبورد و میره جلو. مثل اون چیزی که توی کتاب "بنویس تا اتفاق بیفتد" گفته. این حرکت یعنی تند نویسی. یعنی نوشتن بدون فکر کردن. بدون بازدارندگی درونی. بدون این که بخوای همزمان هم بنویسی هم ویرایش کنی.

توی این فصل آدم بره قاطی آدمها و در فضاهای مناسب، این حالتش تشدید میشه. دستش راحت تر می ره به نوشتن حتی.

خلاصه جونم براتون بگه، ابر بهاری با ابر پاییزی هم حتی خیلی متفاوته. اصلا دلگیر نیست. خبرهای خیلی خوبی داره. خبر از شکم پر آسمون که قراره بریزه روی سر ما. هوا انقدر خوبه عصرا که آدم باید فقققط بزنه بیرون بره لب اب. اینایى که رودخونه دستشونه هم حتى راه به حال خودشون نمى برن. هى یه روز رودخونه پر آبه, یه روز خشکه. الان دوباره پر آب شده در صورتى که چند روز پیش کلى خشک شده بود!

"را به حالی خودشون نیمیبرن" یه اصطلاح اصفهانیه. نه اصفاهانیا اکثرا آدمای هیجانی و پرشر و شوری ان، راه به حال خودشون نمی برن. یعنی تکلیف خودشونو نمی دونن، یه بار این وری ان یه بار اونوری. در حال ورجه وورجه ان.

می خواستم کلی راجع به مباحث حوزه بنویسم که یهو پای دخترخاله به قصه ی ما باز د و داستان عوض شد. همه ی نظریه ها و فرضیه ها را ریخت به هم. دخترخاله عین کلاه قرمزی میمونه. منم مثل پسرخاله. البته بعضی وقتا هم برعکسه. گفته بودم قبلا. حضورش هم خیلی به درد عصرای جمعه که می خوای سر به بیایون بذاری می خوره. وقتی با هم میریم بیرون انواع و اقسام اتفاقات می افتن. خب ما چی کار کنیم، مردم هی بلند بلند مسائل زندگیاشونو داد می زنن ما هم می شنویم. ما فوضول نیستیم اما از فوضولی خوشمان می آید چه کنیم شیطانخجالت 
لب زاینده رود که می ریم پیاده روی، همین طوری که می ریم جلو هی انواع و اقسام داستان های مختلف را می شنویم. آخه هی گله به گله مردم نشستن کنار اب و دارن هیجاناتشون را تخلیه می کنن! یا یه زن و شوهره دارن دعوا می کنن، آقاهه رسما داد میکشه! البته این مال اون موقعا بود که زاینده روز خشک بود کنارش خلوت بود. یا مثلا یه دختره و پسره دارن قدم میزنن پسره ناراحته ازین که دوستش رفته با یکی دیگه ازدواج کرده، بعد دختره بهش میگه خب زنگ بزن به دوست دخترش بگو ازدواج کرد!! خلاصه همین جور قصه های جورواجور. شهر فرنگه! 

داشتیم از توی کوچه مون رد میشدیم یه دختره ازون نگاهای حسود مآبانه بهم کرد، بعدش یه خورده وقت بعدش پاش پیچ خورد اساسی. منم اصلا نتونستم جلوی خنده امو بگیرم اونم صاف همون موقع برگشت منو نگاه کرد. ما زنها حرف هم نزنیم از نگاه های هم خیلی چیزا را می خونیم. فک کنین یه درصد از یه سری حرکات بگذریم! خلاصه بعد به شوهرش دستور داد مثلا یه نگاه ترسناک به من بکنه. بچه ننه. باز دخترخاله از دستم حرص خورده میگه تو کی توی این جور مواقع نخندیدی!! خب چی کار کنم نمی تونم جلوی خنده هامو بگیرم!؟ باید برم یه جایی یواشکی بخندم!

خدمتدون عرض کنم که با دخترخاله رفته بودیم شربت خونه، کلا این صاحاب شربت خونه فکر کنم منو میشناسه بسکه هر دفعه یکیو ورمیدارم می برم که بهش دلمه های خوشمزه و دمنوش های هفت میوه و بستنی گلنسا و کیک شکلاتی لایتش را معرفی بکنم. این دفعه نوبت دخترخاله بود. دستشو گرفتم بردمش که دلمه بخوریم، دلمه نداشت کوفته سفارش دادیم. ولی خیلی کوفته اش بد بود. به صاحبش گفتم غذاتون تازه نیست و اون هی گفت می خواین عوضش کنم کشک بادمجون بیارم و ...ما گفتیم نه فقط می خواستیم بگیم که بدونید و بعدش که نشستیم تا تهشو خوردیم، صاحب شربتخونه باهامون حساب نکرد. گفت اگر کسی سرویس ما را دوست نداشته باشه، باهاش حساب نمی کنیم. فکر کنم روی من به عنوان یک روزی آور حساب باز کرده خخخخخ

همون کافی شاپه را می گم که توی کوچه کلیسای وانکه. اسمش هست شربتخانه "فیروز". همه چیش سنتیه. همه چیشا. البته میلک شیک اینا هم داره ولی هی آهنگای قدیمی میذاره، ازین پنجره های فرفورژه مشکی رو به خیابون داره که گل های کاغذی ازش آویزونه گاهی و روی میزهاش گلهای آلاله گذاشته، که همه یک طیف رنگی دارن ولی یکیشون نیست که دقیقا رنگش عین اون یکی باشه! اینا فکر کنم از عجایب گل آلاله اس! وای نفسم بند اومد!

بعدش رفتیم خرید مرید اینا، توی کوچه آلفرد، که سنگفرشه خیلی فضا دنج و صمیمیه.  طبق معمول من همیشه با دخترخاله که میرم بیرون هیچی نمی خرم. فقط نگاه می کنم و می پسندم و هی امتحان می کنم و اینا. دخترخاله هم دلش گیر می کنه می خره. اما امان از اون لحظه که فروشنده یه سری چیزا آورده و من دیدم و از بس که انتخاب ها زیاد شدن و نمی تونم انتخاب کنم، فروشنده می خواد کله مو بکنه، منم فقط دلم می خواد دو تا بال در بیارم و از سقف مغازه بزنم بیرون. حالا خوبه همیشه این دخترخاله هست حواس فروشنده را پرت بکنه هی  راجع به فلان عطر و فلان اسپری بپرسه. خیلی ام تعارفیه. مثلا من در حال در رفتن از مغازه هستم دخترخاله وایساده داره از فروشنده تشکر و عذرخواهی می کنه در دهنشو ببنده. البته از بچگی همین طوری بودیم. با این که من بچه مثبته و خانومه و حرف گوش کنه و همه چیزاشو خوب نگهداری کنه و دیر انتخاب کنه و بچه عاقله بودم و دخترخاله هرررر کاری که دلش می خواست می کرد، اما من در پروژه های عظیم گندکاری های نوجوانانه زیرزیرکی تاحدودی باهاش همکاری می کردم و آخر سر همه چی سر دخترخاله خراب میشدشیطان 

خلاااصه. توی خارج اصلا ازین بساطا نیست که تا دست روی یه جنس گذاشتی دیگه آیه نازل بشه که حتما باید بخریش. این بند و بساطا مال ایرانه. علی الخصوص فروشندگان لوازم آرایشی. توی خارج خودشون میان مشتری را آرایش می کنن که تبلیغ لوازم خودشون را بکنن. یه سری قفسه کامل را هم اختصاص دادن به لوازم ارایشی تست که هر بنی بشری دلش بخواد می تونه بره امتحانشون کنه. 

این دفعه دخترخاله می گفت فعلا دور و بر این مغازه ها تا یه مدت آفتابی نمی شیم تا قیافه هامون یادشون بره. فکر کنم اگر با این وضع ادامه بدیم کم کم باید از اصفهان کوچ کنیم بریم یه شهر دیگه تا بتونیم خرید کنیمخنده

بعدشم اومده خونمون تمام کمد منو ریخته بیرون. همه لباسا را دیده و امتحان کرده و میگه "اون سلیقه خانومیت یه درصد از کوچیکی عوض نشده. در کمدو که وا کنی همه چیز توری و گل گلی و منجق و مروارید و صورتی و قرمز و زرد و ...!ماشالا همه چیزاتم استفاده نشده و نو ان!" خب مهمونیا کم شدن چه کنیم!

این گل گلی توی خانواده ما مسریه. از مادر مادربزرگ بگیرید بیاید تا پایین. چقدرم که این روزا چیزای گل گلی زیاد شدن. چند وقت پیشا دیدم یه پسره یه کت گل گلی زرد و نارنجی پوشیده بود! یکی دیگه هم کفشاش گل گلی بودن! سر آستینای مردونه هم جدیدنا خیلی گل گلی شده!

دخترخاله همیشه در خودشناسی به من خیلی کمک کرده. قشنگ رفته بود سر یادگاری هام(همون آت آشغالایی که کلیشو ریختم ولی بازم هستن) بعد هر کدومو که در میاره یه خاطره از دوران کودکی که با هم داشتیم میکشه بیرون هی یادآوری سوتی ها و سه کاری های گذشته را می کنه. 

خلاصه که دوستان از این فصل حتما بهره ببرند، و حظ کونن

به قول سعدی خان


دمی نیست که عاشق نشود وقت بهار

هر گیاهی که به نوروز نجنبد حُطَب‌ ست


 فعلا قربوندووون خوووودافظظظظ

/ 1 نظر / 30 بازدید
عباس

سلام تو گشت و گذار وب بچه های اصفهان یهو برخوردم به شما ی سوال کلاسای داستان نویسی توی باغ غدیر که میرفتید، خانوم سیاحیان استادتون بود؟