نازکدلی خسته ام...

حرف زدن باید رو در رو باشد و چشم در چشم. باید ببینی و مطمئن شوی سراپا به تو گوش می دهد. خودت هم همین طور. وقتی او حرف می زند، باید در چشم هایش نگاه کنی. باید سر تکان بدهی و اوهوم و آهان بگویی.

باید دلش را تسخیر کنی... باید دلت را تسخیر کند...

----

دلم تنگ شده.

واسه روزهایی که با سیما می نشستیم توی اتاق، ساعت ها حرف می زدیم. من و سیما خیلی با هم حرف می زدیم. من و ماری هم همین طور. من و مینا هم همین طور. من و اشکی هم همین طور. من و رز هم همین طور. من و امیلی هم همین طور. من و فرح هم همین طور.

با هر کدوم درباره یه چیزی. با یکی درباره زندگی. با یکی درباره خدا. با یکی درباره آدم ها. با یکی درباره سختی ها. با هم حرف می زدیم و یه راهی پیدا می کردیم. یا لااقل همین که به هم می گفتیم تقسیم می شد. ما زن ها باید حرف بزنیم. اصلا انگار نمی شه. نمی شه همه چیو ول کرد. باید بریزیم بیرون و همون موقع اثرش را ببینیم. همین که به هم امید می دادیم، امید خودمون چند برابر می شد.  

دلم برای روزهایی تنگ شده، که پروژه های زیادی داشتم. درسی نبودند، از جنس زندگانی بودند.

که برای بچه های اتاق چیزهای خوشمزه بپزم و همه دور هم بخوریم. که اگر ماری امتحان داشت، شام را من درست کنم. که اگه زری توی هم بود، دعوتش کنیم بیاد سر سفره ما، که امیلی ماکارونی بپزه، به جای گوشت، مرغ بریزه توش، باهاش انگشتامونم بخوریم. که ارجو مرغ بپزه و توش ادویه تند پاکستانی که از چابهار خریده بریزه و کیف کنیم.

که بشینم انار سرخ دونه کنم و روش موز حلقه حلقه کنم، تا با رییس روءسای اتاق بشینیم با هم بخوریم دل هامون نرم بشه. 

که برای سردرد نیلوفر یه کاری بکنم. که حرف هاشو بشنوم و بتونم چیزی بگم که کمکش کنه. که برم زیر پوست رییس روسا، بفهمم که چرا این طوری می کنن. که رخنه کنم درون هم اتاقی ها، که هر کدوم کز کردن توی خودشون. که به مشکلات آدم ها گوش بدم و اگر هیچ کاری نتونستم براشون انجام بدم، لا اقل خالیشون کرده باشم.

که با آدم ها حرف بزنم. که درد دل هاشون را گوش کنم. که دل به دلشون بدم و سعی کنم خودم را جای اونها بذارم. همه این کارا رو که می کردم، دیگه انگار هیچ ناراحتی و سختی ای برای خودم وجود نداشت. وقتی سرگرم بقیه می شدم، خیلی چیزها یادم می رفت. خیلی چیزها... آدمها پروژه من بودند. آدمها زندگی من بودند...

یه روزی همه ی اون چیزها تمام زندگی من بودند...

/ 9 نظر / 9 بازدید
رزگل

:) مستاااانه دلم برات تنگ شده . . .

مر

خب عزیزم نصفه شبا ننویس که خسته ای:).عزیزم خیلی خوبی. البته پیرامون این دیدگاه فردا با هم صحبت میکنیم.

افروز

[گل]

سيما

:) دختري ، رفته بوديم مشهد كلي به يادت بودم و انگار دل به دل راه داره:* مراقب خودت باش

سيما

نه خودمون رفتيم يه هفته بعد ورودي ها :) راستي من فيدليم تركيده همينجوري ميام تو بلاگت :)

افروز

سعیده امروز شادلی رو دیدم. بهش گفتم عکس بله برونشو نشونم دادی!

مهسا

می پسندم ;) شاد باشی همیشه دوستم .... قشنگی روزگار به همین است که همه چیز را همیشه نداشته باشیم .. وقتی نداریمشان ، خیلی چیزها قشنگ تر اند :)

افروز

پ ن پ! فقط شما می شناسی! دوباره دیدمش بهش می گم. شک داشت که اینجا بمونه یا بره دانشگاه تهران!

ثمین نوری

عالی بود.حس منم به دوستام دقیقا همینه[لبخند]