تمووووووووووووووومش کن!

می خوای که بس کنی؟ نمی خوای تمومش کنی؟ بابا به قول زینب دوست امام موسی صدریم از این ستون تا اون ستون فرجه! چرا اینقدر می ری توی آینده و هی با خودت فکر می کنی حالا چی کار کنم چی کار کنم؟ 

هی می گی کاش زودتر بهش فکر کرده بودم و پای خودمو محکم می کردم، خب من چی کار کنم :( اون موقع توی شرایطش نبودم! حالا چی کار کنم؟

مستانه این همه منتظر بودی این لیسانس مسخره را تموم کنی برگردی خونه به رویاهات برسی! خب حالا شد! پس چرا داری اینقدر نا آرومی می کنی؟ 

خب دلم واسه ی همه ی دوستام تنگ می شه :( واسه تک تک لحظه های با هم بودنمون، این لحظه ها دیگه هیچ وقت تکرار نمی شن، دیگه اون بزن و بکوب ها، اون بخور بخور ها، نوک زدن به غذاها و دسر های متنوعمون و سانشاین و کیک شکلاتی و نون موزی بعد از افطار کردنمون. 

دیگه "خوددا اصلاااااااااااح کون" های ارجو، خنده های باحال سیما، با نمکی بابایی، غرغر های نادری، ورق بازی های زلی و شادلی، آشپزی های فرخی و خودم :->

خب آره، می دونی، این سال سال خاصی بود، کم پیش میاد چند تا سنواتی توی یه اتاق تمیز و بزرگ جمع بشن، درس و مرس هم کم داشته باشن، فارغ از دنیا به عیش و نوش بپردازن قهقهه

اصن اینقده که امسال خندیدم توی اون 4 سال مزخرف قبلی نخندیدم، ولی خب تجربه ها ی اون سالا هم جای خود دارنا! خوب پاس کردن 20  واحد با هفته ای 3 روز کلاس داشتن از 7 و نیم صپ تا 8 شب! دو تا آز و یه عمومی و 6 تا اختصاصی، خوب چیزی بود!

در کنار کارهای فوق برنامه ای داشتم. راضیم در کل از اون ترم کذاییاز خود راضی

خلاصه که، هی دارم سند و مدرک از خاطرات جمع می کنم ولی چه فاااااااااااااییییییییدههههه گریه

هی دارم آینده خودم و حتی حال خودمو با این فکر خراب می کنم. 

این تغییر فاز ها اینرسی دارن، به وضوح حسشون می کنم، اصن یه چند وقتیه این طوری شدم، قبلنا که اصن این طوری نبودم، هی دارم فکر می کنم که خدایا چی شده ینی؟متفکر

نمی دونم خلاصه، ما تیریا اصن مدلمونه، هی حال به حال می شیم خودمونم نمی فهمیم چمونه! ولی حالا بقیه ماها پررو نشن من اینو می گم!!!

آره می گفتم دیگه اون اتاق که با همه بچه هاش عصرا جمع می شدیم دور هم چایی می خوردیم، من عروسکمو می دوختم، یکی فرندز می دید، می رفتیم تره بار و با دستای پر یه طوری که انگار مچمون میخواست با میوه ها کنده بشه می رسیدیم اتاق. یه بارم که من با استفاده از انرژی جذب یه تاکسی جذب کردم و با فرخی و نادری سوارش شدیم اومدیم تا خوابگاه! خیلی خب بود، بازم راضیم از خودم!عینک

خب عزیز من حالا برو یکم باز بشین فکر کن، نه یکم بهتر شدم، این تغییرها بدی هم نیستن، فهمیدم مشکل فقط این چند روزه اس که یه حفره ایجاد کرده توی سیر سلوکی و رشدیم! وگرنه بقیش حله!!

باقی خاطرات و حس و مسّا برای پست های بعدی.

منتظرم باشید.دلقک

/ 4 نظر / 7 بازدید
نازنین

چه ذهن درگیری داری.به چه چیزا فکر میکنیا...[نیشخند]

نازنین

لینک شدی[هورا] راستی آپم...مخصوص تو که امتحان داری[گل][خرخون] البته امیدوارم که مثل آپم امتحانت رو ندی[چشمک]

رزگل

وقتی داشتم پستتو می خونم به این فکر می کردم چقدر چیزایی که میگی رو می فهمم، یعنی وبلاگ بعضی از دوستامو می خونم ولی به اندازه ای که حرفای تو رو میفهمم حرفای دیگرون رو نمیفهم انگار داری رو صندلی دور آب رو به روی آیدا این حرفا رو می زنی :))

مریم

لایک:)