تو و منى

از اصفهان رسیدمو ساعت هشته. اتاق تمیز شده. فرش جارو شده حتى چمدونهاى من جابجا شدن تا اتاق مرتب بشه. کار کیه؟

یکى که تو و منى نداره. یکى که نمیگه من اون کارو کردم, پس دیگه این کارو نمى کنم و ...

کار ویداس, هم اتاقى جدیدم, اهل کازرون. نشسته ماه عسل مى بینه. موضوع امروزش خوب بود. یه مدیرعامل کارخونه دار آورده, که براى کلى از جوونهایى که سو پیشینه داشتن کار ایجاد کرده بود. آدمهایى که حتى اگر هم تصمیم گرفته بودن دیگه به گذشته خودشون برنگردن, هر جا مى رفتن براى استخدام شدن, اون گذشته شون مثل پتک مى خورد توى سرشون, و همیشه باید اون گذشته را یدک بکشن.

این طورى اون آدمها اعتمادى که توى جامعه از دست داده بودن را باز هم تونستن بدست بیارن. و حتى اعتماد به خودشون را. آقاى مدیر عامل مى گفت, این کارمنداى من با جون و دل کار مى کنن. چون باورشون دارم.

و چه کارى بهتر از این که در حق کسى که بدى کرده, نیکى بشه. این اثرش خیلى بیشتر از حد تصور آدمهاست. این که به یکى اونقدر خوبى بکنى, و از روى نیکى اعتماد بکنى, تا باورش بشه که آدم فابل اعتماد و خوبیه....

اصفهان خوش گذشت, واى چقدر دلم براى اصفهان تنگ شده بود. براى خیابوناش, درختاش, لب آب, خونه مون... همه باهام مثل مهمون رفتار مى کردن. مادربزرگ هى بگن اینو بخور اونو بخور, واى حالا تهران چى کار مى کنى؟ توى خونه هم استراحت و صفاسیتى, و غذاهاى مامان پز, از همه مهمتر تمیزى!

داشتم فکر مى کردم خوبه هنوز پام به خارج وا نشده! چون اون موقع این آویزونى و تصمیم براى اقامت باید بین سه تا مکان انجام مى گرفت!

بعد از دو سال زندگى در خانه و دور بودن از زندگى خوابگاهى, باز هم براى مدتى کوتاه به زندگى خوابگاهى مشغول شدم. ولى واقعا سخت بود, اون ناز و نعمت خونه کجا, این مشقت هاى خوابگاهى کجا. توى این مدت دوبار اسباب کشى کردم, یه سرى چیزام دزدیده شد! و کلى از وسایلم توسط یک عده بى مسئولیت سم پاشى شدن. دیویست بار سه طبقه را بالا و پایین شدم. خلاصه!

 ما هر سال وقت شبهاى قدر یا عاشورا تاسوعا که میشه, کل خانواده درگیریم که کجا بریم مراسم. آقاى ددى که مى گن بریم همگى مسجد جامع, خانم مامى مى گن بریم گلستان شهدا, نازلى هم میگه بریم مسجد دانشگاه صنعتى, سارگل هم مى گه مسجد دانشگاهشون, منم مى گم بریم مسجد رضوى.

آخرشم مى ریم همین مسجد سر کوچه مون خخخخ. نه شوخى کردم تقسیم میشه هر بار یکیشو مى ریم, به توافق هم نرسیدیم مثلا من مخ دخترخاله را مى زنم که باهام بیاد ماشینو بر میدارم با هم مى ریم رضوى. هى براش تعریف مى کنم مى گم واى نمى دونى این مسجد رضوى چقققدر فضاى دنجى داره, و همه آدماشم خوش اخلاق و خوشبرخورد و خونگرم و اصیل. خلاصه یه بار که بردمش خیلى خوشش اومده بود دیگه هر دفه میگه بیا بریم همونجا. یه خاطره اى نوشتم بعدنا میذارمش.

شب اول قدرو که تهران بودم اولش مى خواستم برم مسجد شریف, حاج آقا قاسمیان را دوست دارم خیلى سخنرانى هاشونو. اما نصفه شبى کسى نبود منو ببره. به جاش با بچه ها رفتیم حسینیه ارشاد که نزدیک بود. اما برخلاف اسمش خیلى برنامه خاصى نداشت. فقط چند تا خانم شیک و پیک وایساده بودن کیک و آب مى دادن. که از خادماى مدرن اونجا بودن. بیشتر شبیه مهمانداران هواپیمایى بودن.

سر کلاس از یاس پرسیدم شما شب قدر کجا مى رین, گفت ما مى ریم بازار تهران و خیلى باصفاس. توى اصفهان هم همون مسجد جامع, که قدمت هزار ساله داره و از زمان ساسانیان هست, همین تیریپیه. اکثر اصفاهانیاى اصیل که خیلیاشون بازارى ان میان اونجا. کنار بازار قدیمى شهره, به اسم سبزه میدان. یا به قول اصفاهانیا میدون کهنه. براى این اسمش میدون کهنه اس که قدیما, یک عده لباسها و وسایل کهنه خودشون را اونجا مى فروختند! کنار مسجد جامع هم مقبره علامه مجلسیه. کلا اون تیکه بافت همه اش تاریخیه. دوست دارم همین طورى یه روز از صپ تا شب فقط بزم توى کوچه هاش قدم بزنم. نصف شب توى سکوت, با تابش نور ماه اصن یه فضاییه عالى. حیف خیلى جاهاش خراب شدن. یه جاییشو دیدم مرغدارى شده بود! کاش اون داربست ها رو نمى ذاشتن به کاشى هاش.

 وقتى مراسم تموم میشه, میایم بیرون همین جور با انواع و اقسام موتیف هاى معمارى روبرو مى شیم که هر کدوم حس خاص خودشونو دارن. حتى میشه قسمت هاى خراب شده را توى ذهن ساخت. من حس مى کنم روح همه آدمهایى که توى این سالها اونجا بودن, اونجا زندگى کردن, اونجا دعا خوندن, اونجا هست. و کارهاى آدمهاى اونجاست که بهش روح داده. اونجا را خیلى دوست دارم به دو دلیل. یکى این که آقاى ددى هم اونجا را خیلى دوست دارن. چون وقتى کوچیک بودن ددى آقاى ددى دست پسراشو مى گرفتن و ماههاى رمضون مى بردن دعاى ابوحمزه. این از کوچیکى توى فرزندان نهادینه شد. و هر بار مى ریم هم یه سرى آشنا پاشنا و دوستاى قدیمى و هم محله اى هاى قدیمى آقاى ددى را مى بینیم حس خوبى داره. خیلى با صفاست.  کسى که پنجاه سال پیش دعا را مى خونده هنوز زنده اس و گاهى باز هم مى خونه. کلا دعا را خیلى خوب مى خونن. همه خانواده هاى گرم و صمیمى, میان زیرانداز پهن مى کنن, با یه عالمه خوراکى. دم در هم که یه سوپرى هست, همه بچه ها و بزرگا مى رن چیپس و پفک و بستنى قیفى دستگاهى حتى مى خرن. انقدر همه خوشمزه مى خورن که انگار این خوردنیا روى شب قدره. فضا خاکیه, ملتم یه ریز دارن مى خورن خخخ. همینجورى نشستیم یهو یکى میاد آجیل مشکل گشا میریزه کف دستمون. توى حسینیه ارشاد هم یه خانمه لواشک نذر کرده بود! همساده هامونم هى بهمون بامیه زولبیا و چایى مى دادن. 

موقع اومدن بیرون که همه هجوم میارن از در کوچیک مسجد, یه حالت گلوگاهى پیش میاد و خانما هم هى واى میسن حرف مى زنن, این آقاهه که مسئول بود کلافه شده بود گفت"خانوما تورو به حضرتى عباس واى نسین آ دمى این درا بند بیارین"

تازه توى اون همهمه یکى از بچا دانشگاهو دیدم! یعنى تو این اصفهان یا همه با هم فامیلن, یا آدم دم به دیقه آشنا مى بینه. از دیدن خامواده هاى مختلف با تیپ هاى مختلف, کیف مى کنم. سبک لباس پوشیدن خانمها هم جالبه. با قسمت مدرن شهر فرق مى کنه. اکثرا از تور مشکى استفاده مى کنن.

کلکسیون لهجه هاى غلیظ اصفاهانى را میشه اونجا دید.

بعدشم که گیر مى افتیم توى ترافیک عبدالرزاق, هى یه سرى ماشینا از ما جلو مى زنن, بعدش دوباره ما جلو مى زنیم, همه هم عجله دارن ولى حس خوبیه همه مى دونیم با هم قراره از سحرى جا بمونیم خخخخ

خیلى سعى کردم فضا را خوب مجسم کنم و حسامو منتقل کنم, امیدوارم این طور باشه. 

قربان شما, فعلا

/ 1 نظر / 18 بازدید
ه

بله حس خوبی داشت. تنها مشکلش این بود که آدم دلش می خواد بره به بچگیاش خب [خنده] شاه بیت شعر بعدی هم قشنگه مرسی [لبخند]