نیمه هاى پنهان

شبکه افق, برنامه نیمه پنهان ماه, هر دفعه یک همسر شهید را میاره و راجع به ریزجزییات زندگیشون صحبت مى کنند. سرى کتاب هاى نیمه پنهان ماه هم روایت زندگى هر شهیدى از زبان همسرش هست. در توانم نبود خیلى هاشون را بخونم. چون اولشون خیلى شیرین و آخرشون بسیار سخت و سنگینه. 

امشب همسر شهید غلامرضا رهبر اومده بود. شهید رهبر خبرنگار و گوینده خبرهاى خوب جنگ در آبادان بود. صداش توى گوش همه هست. مادرم صدایش را از بر بود. 

مجرى برنامه از خانم رهبر خواست تا همه ریزه کارى هاى آشناییشون را بگه. خانم رهبر هم محکم, آروم و متین تعریف کرد. این که زیبایى ظاهرى براش خیلى مهم بود. و اول جذب زیبایى شهید رهبر شد. اما بعد چیزى والاتر را توى اون پیدا کرد. نجابت و حجب و حیا را.

برنامه قشنگیه. یعنى فکر مى کنم بعضى قسمت هاش واقعا دیدنى ان. خانم رهبر تعریف مى کرد, که همیشه صداى شوهرشو از رادیو مى شنید و ازش خبر داشت. و این که توى اون زندگى هر لحظه باید منتظر خبر شهادت شوهرش مى بود. یا وقتى مفقودالاثر شد, هر جایى مى رفتند, به جاى دیگه پاس داده مى شدند, یکى مى گفت دیده شده, یکى مى گفت شهید شده. و اینها هر بار امیدوار, و بعد ناامید مى شدند.

آخر سر مجرى وصیت نامه شهید را خوند. شهید رهبر براى همسرش نوشته بود, که " تو براى من یکى از بهترین همسرهاى دنیا بودى, از تو راضى ام, و ممنونم که شهادت من را پذیرفتى. به تو قول مى دهم در تمام طول زندگى همیشه همراه تو باشم." گفت که من همیشه حضورش را حس مى کنم, همیشه مشکلات ما یه جورى به کمک اون حل میشه.

خانم رهبر گریه نکرد, اما اشک بیننده ها را درآورد. انگار همه چیز آروم و عادى بود. آدم مى بینه چقدر دلش براى بعضى چهره ها تنگ شده. چقدر یک اصل هایى توى زندگى کمرنگ شدند. چقدر زندگى هاى پربرکتى بودند, با گذشت و مهربانى. چقدر خوب و شیرین زندگى مى کردند, چون هر آن ممکن بوده همدیگه را از دست بدن. چقدر همه چیزشون رنگ خدا داشته و چقدر این آدمها کم شدند...

/ 1 نظر / 26 بازدید
یکی از مخلوقات

سلام؛ من هم این برنامه را به طور اتفاقی دیدم! خیلی زیبا بود و با تمامی آنچه نوشته اید موافقم. من هم همان روز یادداشتی در این مورد برای وبلاگم نوشتم!