یکم تجزیه و تحلیل

هم اتاقیم که هر هفته می رفت خونه! هر هفته! خیلیه هاااا!!! می شناسم دانشجوی دکترای اصفهانی، که آخر هفته ها می ره خونه، چون نمی تونه اینجا درس بخونه...نیشخند

کم کم از ترمینال هم خوشم اومد، یعنی وقتایی که دسته جمعی بر می گشتیم اصفهان خیلی خوش می گذشت! مخ مردمو می خوردیم نیشخندکلی اتفاقات جالب توی راه میفتاد... تازه توی راه هم بعضی ها کنارمون می نشستن و داستان های زندگیشونو می گفتن و با دیدن ما یاد جوونی هاشون میفتادن و ما رو نصیحت می کردن...لبخند

ولی نه... خوبه،‌همیشه می گن بهتره آدم یه مدتی بره بیرون از گود و از بیرون بهش نگاه کنه،‌ تا بتونه آسیب شناسی هاشو بکنه و بفهمه کجاها اشتباه می کرده...

خیلی خوبه،‌ خیلی خوبه که باز یه فرصتی پیش اومد تا از دور به یه چیزهایی نگاه کنم،‌  خیلی خوبه که می تونم در آرامش کامل فکر کنم، فکر کنم ببینم این مسیری که توش هستم آیا همونی هست که می خواستم...

روز اول که رفتم خوابگاه، خیلی خورد توی ذوقم،‌ باورم نمی شد خوابگاه های دانشگاه شریف این طورین! اینقدر کثیف،‌اینقدر کهنه و تنگ،‌ تاریک،‌ اونم از وضع دانشگاه، همه سرشون به کار خودشون،‌ توی اتاق هر دفه نوبت یکی بود بره تو کمد زنگ بزنه به مامانش و گریه کنه قهقهه خیلی حرکت خنده داری بودنیشخند

یکی از بدی های دیگش این بود که به هیچ وجه من الوجوهی نمی شد توش درس خوند،! دم غروب خسته می رسیدیم خوابگاه بعد از اون کلاسای 7 و نیم صبحی کذایی!هر 9 نفر توی اتاق به نوبت وقایع اتفاقیه را می خواستن تعریف کنن و شام بخوریم،‌دیگه وقتی نمی موند...

تمیزی و مرتبی خوابگاه هم خیلی موثر بود،‌ فرهنگ های مختلف،‌ هر کسی یه حالی برای خودش داشت، وااااااااای اصن یه وضی!!! 

به خاطر همین امسال یک سال ایده آل بود!‌چون نژاد های اصلاح یافته ای از دختران تمیز و مرتب خوابگاهیعینک،‌ و خوب و خوش اخلاق و و سازگار،‌ مثل "سی مرغ"! جمع شده بودند و با هم زندگی خوب و مسالمت آمیزی داشتیم. تازه هی ام یکی عنق نمی شد بگه من درس دارم سااااااکت!!!کلافه

خلاصه! جونم براتون بگه،‌ چه شب های پر اکسپرسی داشتیم شب تحویل تمرینا و امتحانا،‌ اما همینی که با هم بودیم،‌با هم تمرین می نوشتیم،‌ و از در کنار هم بودن خیلی چیز یاد می گرفتیم،‌ بسیار لذت بخش بود. سال چهارم هم که دیدیم نه آقا تو خوابگاه اصلا نمی شه درس خوند!‌دیگه وااااااقعا اینو پذیرفتم و با خیال راحت به زندگیم ادامه دادم نیشخند 

یه بدی دیگه خوابگاه این بود که آدم یک لحظه!،‌ یک لحظه! نمی تونست برای خودش باشه! در واقع پرایوِسی صفر!

پیامبر(ص) هم هر روز می رفتن غار حرا ... توی خوابگاه خیلی به این قضیه فکر کردم که عجب کار خوبی می کردن! آدم واقعا احتیاج داره...روزی 10 دقیقه سکوت محض...

شاید همین "هیچ وقت تنها نبودن" هم یکی از دلایل به هم ریختن نظم ذهنی باشه به قول نیلوفر،‌ البته نیلوفر دیگه خیلیییییییی سنسورش قوی بودنیشخندنیلو کوشی؟ بیا یکم گیر بده!نیشخند از این اخلاقت خوشم میومد که آدم لوس و قهرویی نبودی! گیر می دادیا!!! به من که در حد تیم ملی!‌بهونتم این بود که از تو بیشتر خوشم میاد و عین خواهرمی و ...قهقههراستم می گفت،‌تمام کارایی که من میکردم،‌خواهرشم میکرد! 

توی خونه می شه هم درس خوند،هم خوش گذروند،‌هم پشتوانه روحی چند برابر می شه! دیگه نمی شینی یه آهنگو اونقدر گوش بدی که ازش متنفر بشیسبزصدای اذان میاد!!! از همه مهمتر! تلویزیییییییییییونننن!!! توی خوابگاه آدم تاریخ هم یادش می ره، خیلی هنر کنه فصل یادش می مونه!یول 

ولی خب، کم کم دیدم عوض شد،‌ درس نشد اون طوری که خواستیم بخونیم، یعنی با روحمون هم سازگار نبود! اصلا می دیدم این آدما رو که صپ تا شب پشت کامپیوترشونن و دارن به 4 تا خط کد ور می رن، یه حالی می شدم! آدمای اَبنرمال!!!ابرو

اما، یه چیزای دیگه ای یاد گرفتم، درسای زندگی...

مثلا این که آدم ها،‌خیلی بیشتر از حد تصورت می تونن خوبی داشته باشن،‌ و تو خیلییییییییی بیشتر از حد تصورت می تونی ازشون یاد بگیری،‌ از درد دل هاشون تجربه کسب کنی...

اخلاق های خیلی خوبی که هیچ وقت به ذهنت هم نرسیده بوده که اونها را نداری، توی دیگران می بینی و می فهمی که چنین کاری یا رفتاری هم می تونه خوب باشه...

گفتم اینا رو بنویسم تا قبل از این که با اومدن توی فضای مرفه خونه این چیزا یادم نرفتهلبخند

فعلا زَت زیاد!

/ 9 نظر / 8 بازدید
افروز

توی کمد به مامانتون زنگ می زدین؟!! [تعجب] [قهقهه] ماها که می رفتیم حیاط پشتی!

افروز

منم اوایل همش به اون تنهایی که از دست داده بودم فکر می کردم، اما حالا برعکس شده، خونه که می رم دلم می خواد همش دورم شلوغ باشه!

فا

عالـــــــــــــی اون قسمتی که گفتی یکی نبود که بگه درس دارم، ساکت، من بودم نه؟ :)))))) خیلی رو اعصابه واقعا :دی

مریم

areee kheili jaleb buuddd

رز

خیلی قشنگه مستانه جان :) جای ناراحتیه که من عید امسال به این نتیجه رسیدم خوابگاه فوق العاده مکان مناسبیه که از آدما خوبی و انسانیت و چیز میز یاد بگیری. در این حد که از اینکه هنوز مجردم راضیم :)

یکی

من که (باید بگم متاسفانه) تجربه خوابگاه ندارم اما دورادور ادمایی که این تجربه رو داشتن زیر نظر داشتم، رشد و بلوغ فکریشون قابل توجهه، قدرت سازگاری، تحمل مشکلات و توانایی پیداکردن راه حل مناسب هنگام مواجهه با بحران...[لبخند] خوش به حالتون...[چشمک]

ایهام

سلام نوشتنتون صمیمی و خیلی دل‌نشینه، وبلاگتون رو تفریبا کامل خوندم و یاد وبلاگ اول خودم افتادم که همه خاطراتم رو توی اون بدون هیچ پیرایه‌ای می‌نوشتم. امیدوارم به نوشتن ادامه بدید. [گل]

فا

منتظر پست های جدید هستیما، زود باش

مرسا

قشنگ احساس همزاد پنداری داشتم بت این متن. به خصوص اخرش، درسای زندگی... فراموشی در فضای مرفه خونه ;) اون گریه تو کمد که عاااااالی بود :))