امروز از اون روزا بود

 

یه روز نوبت فرخی، موقعی که چمدوناشو بسته و رختخوابشو پیچیده توی بقچه و داره می ره، از چشمای بادومی درشتش، اشک ها می ریزن پایین، پایین چشماش یه هلال شفاف درست شده...اونم حرفی نزد، فقط اشک ریخت، همه را بغل کرد و رفت... یه دختر خوابگاهی، با یه چمدون بزرگ و یه بقچه رختخواب...

امروز از اون روزا بود، امروز یکمی نوبت من بود، کم کم داره نوبت منم می شه...

این فکر که داره همه چی تموم می شه و دیگه برگشتی نیست، کاملا توی سرم پخته شده، دیگه غر نزدم، دیگه حرفی نزدم، سیمای جان را دیدم، داشت سالاد و شام درست می کرد تا با همسر، شب برن بیرون بخورن - دختر تبریزی - کدبونای اول اتاق...

 چند بار از کنارش رد شدم، دیدم حرف ها قدرت توصیف حس های من را ندارند، هیچی نگفتم، اول چند بار نگاهش کردم...

اونم نگاهم می کرد در حالی که هویج ها را ریز ریز خورد می کرد، از همونایی که تبریزیا توی غذاهاشون می ریزن، توی هویج پلو با مرغ یا توی سوپ...

آهی کشیدم و باز از کنارش رد شدم، فهمید...

چند باری پرسید "چی شده؟" "چیه؟" - بازم حرفی نداشتم...اونقدر حس پشت نگاهم بود که ترجیح دادم هیچی نگم و بذارم این حس به اوجش برسه...

رفتم کنارش، فقط بغلش کردم، حرفی هم نزدم...شروع کرد و گفت جانم...

اشک هایی بود که از ته دل جاری شد، اشک هایی که هیچ حرف زدنی، حقشون را ادا نخواهد کرد...

همین اشکهای بی صدا، دلم را آروم کرد...

امروز از اون روزا بود، همه از این روزا خواهند داشت...

 

*کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام*

/ 5 نظر / 10 بازدید
نازنین

اگر دیدی در آسمانت هیچ ستاره ای نیست غمگین و نا امید نباش بدان که روز است...[گل]

rosegol

:( naro ry doost naro...

شیما

خوش به حال اونجا و آدمایی که این چند سال این همه احساس را پذیرا بودن... :) بعضی آدم ها دور یا نزدیک شون، خودشون یا یادشون، همش برات یه لبخند شیرینه :) در پناه خدا باشی

سيما

دختر دلم رو كباب كردي با اين نوشته هات اومدم خوابگاه،جات خالي بود كلي :( ولي خوبه، از اين جا رفتي به سمت رسيدن به جاهاي بهتر موفق باشي شاد زي

سعیده :)

خواستگار اومده بود؟!! چرا من بی خبرم؟ :)))