اى خواجه غافل هنرى خوشتر از این؟

پس از مدت ها نیشستیم پاى این تیلویزیون یکى ازین فیلماى رومى را گذاشته بود - صحنه ها و ساختمونا و لباساشون قشنگه - ببینیم چى میشه, اینقدر تیکه به تیکه و سانسور شده بود نفهمیدیم چى چى شد. مثلا دختره با پسره توى اصطبل تازه دارن سلام علیک مى کنن و دو سه کلمه بیشتر با هم حرف نزدن, قبلشم فقط همو دیده بودن بعد یهو فرتى دوتایى سوار اسب شدن توى دشت و دمن پسره میگه که نه تو نمى تونى با من ازدواج کنى من باید برمخنده

تازه تکنولوژى لکه گیریشونم(پوشش خانما) چه پیشرفت کرده! یه پوشش سیار فیت فیت خانمه با همون رنگ لباسش مى چسبونن به بازیگر دیگه حله. این وسطم هی صدا قطع و ووصل میشه نمی گن یه هماهنگی صدا لازمه! فیلمای عیدشونم به درد لای جرز میخورن!

جدا باید گفت متاسفم با این رادیو تلویزیونى که داریم. د آخه این تلویزیون ایران هیچچچى نداره! یعنى این عیدیه که هر دفه تلویزیون روشن بود یکى مى گفت این چى چیه؟! زوووودى عوضش کنننن. تمام صحنه ها و سکانس ها تکرارى, موضوعا کلیشه اى, به جز دو سه تا برنامه سخنرانى بزرگان و آوردن چند تا شاعر و نویسنده مطرح چیز دیگرى در این قوطى که به آدم بخواد چیزى اصافه کنه یافت نمى شود. گشتم نبود, نگرد نیست.

توى عیدیه نشستم یه خورده ازین چیزا درست کردم. اما همیشه برام سوال بود از کوچیکى, چرا چیزاى ریزى که من مى بینم کس دیگه اى نمى بینه. یا دقت نمى کنه.

امروز با شبنم حرف زدم, از راهنمایى با هم دوست بودیم, الانم همسایه ایم, کلاس تذهیب هم با هم مى رفتیم. مى گفت من هر کى بیاد خواستگاریم, اگه به تابلوهام دقت نکنه, رد میشه شیطان. و نود و نه درصد اصولا نمى دونن این جور کارا چى هست. نمى دونن چقدر زحمت براى یادگیرى و کشیدنش کشیده شده. عین پنیر و سیب زمینی برخورد می کنن. و انگشت شمارن آدمایى که به هنرى که دارم احترام میذارن. اما آدم کار هنرى را براى حال خوب خودش مى کنه, اگر چه وقتهایى نیاز به تشویق آدمها داره.

منم همچین حسى دارم. آخه کاراى یک هنرمند, حکم بچه شو دارن. علایقش, زندگیشن, چیزهایین که جزئى از وجودشن, هر چقدر هم کوچک و بى اهمیت به نظر بیان براى خیلى آدمها, ولى براى اون یک دنیاست. چون از همون دریچه کوچک تونسته حال خوب را تجربه کنه. هر کسى علایق اونها را زیر سوال ببره, نمى تونه باهاشون ارتباط برقرار کنه. یعنى درواقع ارتباط به طور ناخودآگاه مخدوش میشه.

یک مخترع هم نسبت به اختراعش همچین حسى داره. اگر چه فنى ها فازشون با هنرى ها فرق مى کنه و کار اون هنریه به چشم فنیه نمیاد, چون فنیه همه اش با دستگاه هاى زمخت سروکار داره, ولى اگر یک فنى بتونه ابداع و خلاقیتى داشته باشه درواقع هنرى را در کارش تجلى داده. 

توى یک جلسه شعرى بود, یکى اومده بود شعرش را بخونه, من که تاحالا لذت شعرگویى را تجربه نکردم ولى مى گفت نمى دونید چه لذتى داره وقتى دارى بیت بیت مى خونى و موقع خوندنت مى بینى یکى داره سرشو تکون میده. این یعنى اون حس خوب را, اون پیامى که خواستى را تونستى منتقل بکنى. 

خلاصه که بچه هاى خوبى باشین, دقتونم ببرین بالا 

این جاى گوشیه, به ابعاد آى فون میخوره

قربوندون خودافظظظ


/ 0 نظر / 15 بازدید