خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

باز بیا نقره بکوب طلا بریز پولک بپاش 
زهره ی نور و غزل به گل نشسته خنده هاش

 

پدر خاک به آسمون سپرده دلشو

صدای بال فرشته ها میاد یواش یواش

 

قنوت بسته آسمون به قامت ستاره 

رو بوم کعبه ربنا نفس نفس میباره

 

اگه که سبز فدک اگه میچرخه فلک

اگه خدا نسیمشو سپرده با قاصدک

 

بهونه ی تمومشون مهر علی و زهراست

ترانه ها ترانه اول عشق همینجاست

 

......

امروز اگه گفتین چه روزیه؟ 
هی با خودم می گفتم چقدر روز خوب و انرژی مثبتیه، تلویزیون هی عکسای قشنگ، از اینایی که اسم ائمه را با نستعلیق لا به لای گل ها با رنگ های شاد و قشنگ کشیدن نشون می ده و هی آهنگای شاد پخش می کنه. بعدش فهمیدم قضیه از چه قراره...

امروز سالگرد ازدواج دو زیبای معصوم است، سالگرد تزویج بهترین الگوی من، بهترین الگوی تو، کامل ترین الگوهای همه ما.لبخند 

روز اول ذی الحجه، روز پیوند علی(ع) و فاطمه(س) است.قلب

خبر ازدواج همیشه برای آدم لذت بخش و شادی آور هست، اما این ازدواج یه حــــــــــــــــال دیگه داره. دیگه نورِ علی(بخونید علا!) نوره. ازدواج دو آدم کامل، ازدواج دو آدم با بی نهایت خوبی. خداوند این دو نفر را فقط برای هم آفرید و خوب برای هم قرار داد و تا آخر هم این سلاله ی خوبی و پاکی ادامه داره.

به قمری بخوایم حساب کنیم، پارسال همین موقع هیئت الزهرای دانشگاه ما را برده بود مشهد. برای یک نشست خودمانی. و هم برای تقدیر و تشکر از خدام، که توی مراسم هیئت کمکی کرده بودند، توی عرفه، عید غدیر و قربان، محرم، فاطمیه، اردوی مشهد و ... ما خیلی باید خوشحال می بودیم که ما را همین طوری برداشتن بردن مشهد، اون هم برای تشکر. یه جلسه هم داشتیم که نظر بدیم چی کارا بکنیم هیئت کارهاشو بهتر انجام بده. یه جلسه ی دیگه اش هم اون جا حاج آقا روحی برامون سخنرانی کردن و به مناسبت این روز فرخ پی و مبارک یک خادم از حرم آورده بودند که برامون مولودی بخونه و همه دست و کف و اینا، خیلیییی حس خوبی به همه دست داد.

 هیئت الزهرا واقعا جای خوبیه که هر کسی می تونه بره و توش کارهای زیادی انجام بده. بچه هاش هم بچه های خوبین. جهت گیری سیاسی نداره و فقط مذهبیه. البته نه کامل کامل، ولی من توصیه می کنم برای امتحانش. همه بچه های خاکی، همه بچه های خوب، هر کاری می کنن فقط فی سبیل الله...چقدرم که می خندیدیم با همشون، توی کوپه های قطار، توی برو بیاهای توی مسجد، شربت بردن و آوردن ها، از این سینی توی اون سینی شربت بچینیم ببریم تعارف کنیم. بر عکس چیزی که نشون می دن، خیلی هم آدم های شوخی هستن.
شبهای محرم با ماری چادر بر سر کنیم و بریم خوشامدگویی برای عزاداران امام حسین. موقع دادن غذای نذری وقتی که مردم می خواستند برن بیرون، تمرین کنیم به تک تکشون با تکریم و احترام تمام به عزاداران حسینی، صرف نظر از هر غرغری، هر هل دادنی، لبخند بزنبم، بگیم بفرمایید، التماس دعا...
آخر شبش اونقدر لبخند زده بودیم که آراواره هامون درد گرفته بود. 
بچه های هیئتی تا به همه غذا نمی رسید، لب به غذا نمی زدند. یا غذاهای اضافی از غذاهای دستخورده را جمع می کردند و می آوردن، که اسراف نشه. توی اتاق هیئت برای معتکفین سبزی پاک می کردیم دور هم.
مشهد هیچ کدوم از بچه ها خواب نداشتند، از بس که به فکر آماده کردن صبحانه ناهار و شام بودند. توی آشپزخونه باید یک آدم حجیم نیشخنداز توی اون قابلمه های بزرگ کفگیر را تنظیم می کرد و برنج می کشید توی ظرف یک بار مصرف یکی هم از اون طرف خورشت را می ریخت روی برنج، یکی زرشک و سیب زمینی با قاشق چنگال می ذاشت، یکی در ظرف را می بست، می ذاشت توی سینی، بچه ها میومدن سینی سینی می بردند برای بچه های دانشگاه که زائر امام رضا بودند...
یکی می دوید سینی ها را جمع می کرد می آورد، یکی نوشابه به دست، راه می رفت بین سفره ها و آدم ها، داد می زد هر کی نوشابه می خواد بگه، آب، دوغ...
اگر کسی هر کسی چیزی می خواست باید سریع براش جور می کردند...
حسینیه ای که برده بودند ما را سه طبقه داشت. اینایی که می گم مال پارسال نیست، مال اردو های بین دو ترم این چند ساله اخیره. هر سال همین موقع بین دو ترم اردوی مشهد اصلی دانشگاهه. هوا هم سرد. باس می رفتیم یخ حوض می شکستیم وضو می گرفتیم. نه حالا در اون حدم نه. ولی سرد بود واقعا. توی دستشویی ها آب یخ. بچه ها ترجیح می دادن توی حرم وضو بگیرند. یه باری هم یه مهمانسرایی که رفتیم بخاریاش کار نمی کرد. همه ریختیم توی یه اتاق تنگاتنگ خوابیدیم تا گرم بشیم. 
یه سالی من هم مسئول اتوبوس بودم، هم مسئول یکی از کوپه های قطار. موقع رفتن و خداحافظی، برف گرفته بود. بورانی بود. باید بچه های خودم را سوار می کردم. باید چک می کردم همه باشن. بعد خودم سوار می شدم و می رفتیم به سمت راه آهن. سوار قطار که شدیم، وقتی قطار برای نماز ایستاد، قبلش از بس خسته بودم خوابیده بودم. قطار که نگه داشت از همه زودتر پریدم پایین که نمازم را بخونم و برگردم که بتونم چک کنم کسی از بچه ها جا نمونه. دو رکعت نماز صبح را خوندم و سریع برگشتم توی واگن. اما هر چی صبر کردم هیچ کسی نیومد. بعد از یه مدت حدودا 15 دقیقه ای بچه ها تک تک اومدن. من تعجب کرده بودم که چه جوری قطار بااین همه عجله اش برای یه نماز صبح نگه داشته و هنوز راه نیفتاده. همه بچه ها که جمع شدن و چکشون کردم، رفتم اتاق هیئتیا، ازشون پرسیدم چرا اینقدر طول کشید؟ بعدش فهمیدم که نماز مغرب و عشا بوده!خنثی خلاصه که اصن یه وضی!توی اون قطار تنگ! 5 رکعتو خوندم با اعمال شاقّه!

تا دو روز همه بهم می خندیدن، که آخی از خواب پاشدی دویدی رفتی مثلا زرنگ باشی بعدش این طوریقهقهه

دیگه از خوبی های بچه ها بگم، این که همیشه دیگری را به خودشون ارجح می دونستن. توی خوردن. توی خواب. توی انجام دادن کارها. البته اینم بگم، هیچ آدمی کامل نیست، و بچه های هیئت هم قطعا یه چیزای دیگه ای دارند که مورد پسند ممکنه نباشه. ولی در کل همکاری مسالمت آمیز و خوبیه. آدم با اخلاق های مختلف آشنا می شه و می فهمه که در هر قشری بین آدم ها همچنان اخلاقیات مشترکی وجود داره و چه بسا در مورد خیلی چیزها اشتباه فکر می کرده.

حالا بریم سر بحث اول، خدایا! به حق این روز قشنگ، همه ی جوونا را خوشبخخخخخخخخخت کنفرشته

الهی آمین!لبخند

-----------------------------

اینم لینک آهنگ اون شعر اولیه: 

مهر علی و زهرا

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com