خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

 لیلی زیر درخت انار نشسته بود، مستانه هم خرامان از آنجا می گذشت. لیلی را که دید، خنده ای مستانه کرد و لیلی با شیطنتی گفت:

- شنیده ام از شریف آمده ای، اینجا مهمان مایی، شریفی ها باید خیلی خفن باشند، باید خیلی درسشان خوب باشد، خوشا به حالت... فکر کنم اسمت هم از آن قشنگ ها بود، بیتا بودی مگر نه؟

- نه من مستانه ام لبخند،اسم تو که خیلی از اسم من قشنگ تر است...لبخند

مستانه از چشم های لیلی خواند، که بوشهری ها، مانند باقی جنوبی ها، خاکی اند و خونگرم. به گوشش هم رسیده بود که لیلی خیلی در دانشگاه طرفدار دارد. همه دوستش دارند. اسمش را هم گذاشته اند خوش اخلاقترین و خوش برخورد ترین.

دوستی شان که آغاز شد، سرشان را می گرفتی، با هم بودند، تهشان را می گرفتی، با هم بودند.

همیشه با هم قرار می گذاشتند کلاس هایشان که تمام شد، همدیگر را ببینند و با هم باشند. گاهی در چمن های جلوی دانشکده، گاهی در تریا، گاهی در سایت، گاهی هم سالن مطالعه. گاهی هم زیر درخت توت سیاه. با هم حرف می زدند. از زندگی و از خدا.

در آمار گیری هم که حرف نداشتندنیشخند.

هر دو تیردخت بودند. حتی یک بار هم با هم دعوا نکردند. گاهی از هم گله می کردند. در همین حد.

هم فکر بودند. هم عقیده بودند. هر دو دوست داشتند آدم های خوبی باشند. هر دو به دنبال خوبی ها بودند. هر دو حواسشان به خیلی چیزها بود. این بود که نزدیکشان کرده بود. حرف های هم را می فهمیدند. هر دو می دانستند اینی که هست، آن نیست که باید باشد.

روح خدادوست لیلی بود که مستانه را شیفته اش کرده بود. می گفت نماز اول وقت برکت می آورد در زندگی. هر چه از خدا بخواهی حتما می دهد...

لیلی بدجنسی نداشت. خورده شیشه نداشت. به هیچ وجه. روی رو بود. مثل آیینه.

با هم می رفتند کارگاه های روانشناسی. با هم می رفتند سی و سه پل. مستانه خودش هم نمی دانست که چقدر لیلی را دوست دارد. ولی می دانست که اسمش را خیلی دوست دارد. یک اسم اسطوره ای و افسانه ای.

مستانه راه پله های برق که از کنار تریا می گذشت را حفظ بود. از بس که با لیلی رفته و آمده بودند. از بس که با هم رفته بودند آقا وحید، کوکو سبزی و همبرگر و الویه خورده بودند.

با هم چند کلاس مشترک داشتند، باری لیلی سر سی دو مثبت، گریه افتاد، نزدیک بود مستانه هم همانجا گریه بیفتند.

لیلی خطش خوب بود. جزوه هایش عالی. همه جزوه هایش را در هوا می زدند.

لیلی پایه نبود. چهار پایه بود. باحال بود. با مستانه همه جا می رفت. مستانه هم که همیشه بدقول. کلی لیلی را علاف می کرد. بعدش می رفتند از این سر به آن سر. از این کوه به آن کوه. کنجکاویشان تمامی نداشت. باید از همه چیز سر در می آوردند...

لیلی اصلا خسیس نبود. در قید مادیات هم نبود. اما خوش پوش بود. کفش و کوله اش همیشه جنس اعلا.

لیلی پر بود از موارد. یک روز مستانه از لیلی چیزهایی پرسید. لیلی هم جواب داد. مستانه از حرف های لیلی فهمید که این یکی دیگر خودش است. آخر مستانه در یک چیزهایی خیلی تیز است.

حالا که لیلی دیگر شده مال مجنون، دل مستانه اشک ها ریخت، یواشکی و بی سر و صدا. خنده های خیسی کرد و برایش آرزوهایی کرد زیبا و قشنگ، همه اش از جنس خوشبختی.

مجنون شکر خدایت واجب است! بالاخره به لیلی ات رسیدی...

نوشته شده در شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com