خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

چه شد که به سطوح آمدیم؟ شعر هایمان، نوشته هایمان، گفته هایمان، کارهایمان، علایقمان، دوست داشتن هایمان، عبادت هایمان، نگاه هایمان، خواسته هایمان و هدف هایمان...

شاید اتاق نامرتب و آشفته، که هر روز پس از بیداری چشممان به آن می افتاد بی تقصیر نبود.

شاید هم آدم های طمّاع که دوان دوان از کنارمان مثل باد می گذشتند - به عقبشان هم نگاهی نمی کردند - می دویدند تا بروند به سوی برتری - آن هم از تو و همه، ما را از امواج منفی و شوم خود محروم نکردند.

شاید بی اعتنایی و اکراه هم کلاسی ها، در یاری هم نوعانشان، و لو با اشارتی کوچک تا که بدانیم که از کدام راه باید برویم بی تاثیر نبوده است.

شاید فشن های دانشگاهی، با نظر سنجی های "میس شریف"ی شان، با تور پهن کردن هایشان، و خود را به آن راه زدن هایشان که فعلا  نه و چیزه و اینا، کار خودشان را کرده اند.

شاید دلبسته شدن ها، و به اجبار دل کندن ها، بد جور به عمقمان زدند، گفتیم بهتر است همین بالا ها باشیم، سیر کردن در عمق می تواند کمی خطرناک باشد.

شاید دروغ ها، انکار ها، ناگهانی زیر همه چیز زدن ها، گذاشتن ها و رفتن، ما را به احساسات خودمان مشکوک کرد، و دیگر نخواستیم که باورشان کنیم. دیگر سمتشان هم نرفتیم.

شاید خودخواهی ها، بی تفاوتی ها، تک خوری ها و تک روی ها، تو برو سی خودت، من هم می روم سی خودم ها، من هیچی نخوانده ام ها و بعد 20 گرفتن ها، هم کمی بیشتر از نوک سوزن، بهمان سوزشی داده باشد.

نمی دانیم، خودمان هم نفهمیدیم چه شد، فقط می دانیم قبلا ها خیلی کمتر از این ها حرف می زدیم، خیلی بیشتر از این ها عمل می کردیم، از عمق وجودمان... 

آدم ها، شما را به همانی که می پرستید، یا نگویید یا آنچه که هست را بگویید که دیگر تاب نداریم.

دیگر خیلی خسته ایم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com