خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

یه کاری هست، خیلی وقته به دل مستانه افتاده که انجامش بده. اصلا از کوچیکی خیلی دوست داشت که انجامش بده. اما جو، محیط، غفلت، نگرانی، وعده های سطحی و بی اساس آینده، همه باعث شدن که به تعویق بیفته. گاهی هم به طور کلی فراموش بشه. میلش هست، جسارتش نیست. مصمم بودنش نیست. پشتکار مدوامش نیست. ترسی هست. از فکر آدم ها و از تغییر و تغیّر خودش.

آدم ها، خیلی وقت ها خیلی چیزها را می خوان، ولی فرسخ ها فاصله دارن تا انجام دادنش و به دست آوردنش. اون خواسته کاملا از دل براومده، کاملا خداییه، اما این خود اون آدمه است که باید عملیش کنه. عملی شدنش هم مراحل و سَکَنات داره.

اولش آدم می ره به سمتش، یکمی می ره جلو، اما اون میل یکهو ممکنه کمرنگ بشه، چون باز محیط دخیل شده، باز peer presure(فشاری که از جانب هم سن و سال ها، و تفکراتشون به آدم ها به خصوص در سن نوجوانی وارد می شود) اومده و کار خودش را کرده. برای همینه که آدم باید همنشین های خوبی را برای خودش انتخاب کند. به راستی که به قول فاضل، هر خواستنی عین توانستن نیست...

یه دوستی داره. از اولی که دیدش، اونم با همین مِیله در گیر بوده. یک باری سال دوم رفت مکه از طرف دانشگاه. بعدش اون چیزی که می خواست را عملی کرد. بعدش گذشت دوباره برگشت به حالت اول. باز گذشت، رفت سمت چیزی که دلش می گفت. این آخریا، موردی براش پیش اومده بود و ابراز نگرانی می کرد. از مستانه خواسته بود براش پرس و جو کنه. وسواسی که به خرج می داد، برای مستانه عجیب بود. به نظرش سخت می گرفت. با خودش فکر می کرد چرا اینقدر نگرانی داره. شاید از بی تجربگیش باشه. شاید هنوز خبر نداره چه خبره. اما مستانه به این موضوع دقت نکرده بود، که گاهی چقدر یک چیزهایی مهم هستند ولی آدم یادش می رود که مهم اند...

دوست می خواست زود به قول اِم بی اِی ای ها پوچش کنه. همون چیزایی که توی جی مَت می خونن. که یه گزینه ای که خیلی در موردش مطمئن نیستن را بهتره ضربدر روش بزنن به جای تیک...

شبش به مستانه اس ام اس داد که دست نگه دار. مستانه بهش گفت چرا؟

گفت مستانه یه معجزه از خدا دیدم و الان کاملا مبهوتم، نمی تونم توضیح بدم. فقط

میگم سبحان الله، إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ

مستانه که درست نفهمید چی شد دقیقا اما از زمانی که با این رفیق سروکار داشت، تغییرات را توش می دید. لزوما تغییر به معنای هر روز بهتر شدنش نبود. به این معنا بود که موج سینوسی میرایی بود، که آخرش به مجانب دلش میل می کنه. اولش خیلی بالا پایین می ره ولی آخرش می ره سمت اون چیزی که می خواسته. مستانه می دید که دوست انگار باز هم داره سوق داده می شه به سمت چیزی که دلش می گه. مهم فکر آدم ها نبود، مهم حرف آدم ها نبود. مهم این بود که اون رفیق داشت راه خودش را می رفت، مستقل از همه چیز و همه کس... 

مستانه خیلی فکر کرد. فکر های زیاد.

ما آدما خیلی وقت ها، خیلی چیزها را نمی خوایم، خیلی از چیزهایی که دور و برمونن. یا از اینی که هستیم راضی نیستیم. می دونیم این اونی نیست که باید باشه.

بعد با خودمون که تنها می شیم، می بینیم، همینی که الان هستیم انگار در شان ما نیست، چیزهایی که دور و برمون ریختیم شاید چیزهایی نبودن که می خواستیم. ولی گول زمانه را خوردیم، گول جو را خوردیم. خودمونو غرق کردیم. خودمونو زدیم به خواب. چون بیداری سخته. چون بیداری باعث می شه ما به اشتباهاتمون پی ببریم. باعث می شه بفهمیم اون چیزی که نیستیم و نداریم درست تره. و مجبور می شیم خودمون را تغییر بدیم. چون برای اصلاح خودمون باید سختی بکشیم. ما از اون سختی ها می ترسیم... ما از اون سختی ها می ترسیم...

 

***

اما بگم که... این "دلِ" علیه السلام چقدر خوبه که میاد و هر بار ما را به خودمون بر می گردونه. این بازگشت به خویشتن چقدر شیرینه حتی اگر برای مدت زمان کوتاهی باشه.

آفرین بر صاحبدلی که دلش را زنده نگه داشته...

 فَرَجَعُوا إِلَى أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ

مستانه برای همین دل، و همین کاری که سال هاست دوست داشت به انجام برساندش، خواند که:

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تُلْهِکُمْ أَمْوَالُکُمْ وَلَا أَوْلَادُکُمْ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَمَن یَفْعَلْ ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ

ای کسانی که ایمان آورده‏اید اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل نکند، و هر کس چنین کند زیانکار است. 

وَأَنفِقُوا مِن مَّا رَزَقْنَاکُم مِّن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَیَقُولَ رَبِّ لَوْلَا أَخَّرْتَنِی إِلَى أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَأَکُن مِّنَ الصَّالِحِینَ

از آنچه به شما روزی داده‏ایم انفاق کنید، پیش از آنکه مرگ یکی از شما فرا رسد، و بگوید پروردگارا! چرا مرا مدت کمی به تاخیر نینداختی، تا صدقه دهم و از صالحان باشم

وَلَن یُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْسًا إِذَا جَاء أَجَلُهَا وَاللَّهُ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ

خداوند هرگز مرگ کسی را هنگامی که اجلش فرا رسد به تاخیر نمی‏اندازد، و خداوند به آنچه انجام می‏دهید آگاه است.

 

همیشه با آمدن پاییز و زمستان، در خودش فرو می رود، مقاومت می کند، می گوید نیا، لطفا نیا. اما بعدش، از این که او را به فکر فرو می برند، لذت می برد...

شب های تاریک و سرد و طولانی، خصلتشان همین است، رسالتشان همین است...

نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com