خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

حرف زدن باید رو در رو باشد و چشم در چشم. باید ببینی و مطمئن شوی سراپا به تو گوش می دهد. خودت هم همین طور. وقتی او حرف می زند، باید در چشم هایش نگاه کنی. باید سر تکان بدهی و اوهوم و آهان بگویی.

باید دلش را تسخیر کنی... باید دلت را تسخیر کند...

----

دلم تنگ شده.

واسه روزهایی که با سیما می نشستیم توی اتاق، ساعت ها حرف می زدیم. من و سیما خیلی با هم حرف می زدیم. من و ماری هم همین طور. من و مینا هم همین طور. من و اشکی هم همین طور. من و رز هم همین طور. من و امیلی هم همین طور. من و فرح هم همین طور.

با هر کدوم درباره یه چیزی. با یکی درباره زندگی. با یکی درباره خدا. با یکی درباره آدم ها. با یکی درباره سختی ها. با هم حرف می زدیم و یه راهی پیدا می کردیم. یا لااقل همین که به هم می گفتیم تقسیم می شد. ما زن ها باید حرف بزنیم. اصلا انگار نمی شه. نمی شه همه چیو ول کرد. باید بریزیم بیرون و همون موقع اثرش را ببینیم. همین که به هم امید می دادیم، امید خودمون چند برابر می شد.  

دلم برای روزهایی تنگ شده، که پروژه های زیادی داشتم. درسی نبودند، از جنس زندگانی بودند.

که برای بچه های اتاق چیزهای خوشمزه بپزم و همه دور هم بخوریم. که اگر ماری امتحان داشت، شام را من درست کنم. که اگه زری توی هم بود، دعوتش کنیم بیاد سر سفره ما، که امیلی ماکارونی بپزه، به جای گوشت، مرغ بریزه توش، باهاش انگشتامونم بخوریم. که ارجو مرغ بپزه و توش ادویه تند پاکستانی که از چابهار خریده بریزه و کیف کنیم.

که بشینم انار سرخ دونه کنم و روش موز حلقه حلقه کنم، تا با رییس روءسای اتاق بشینیم با هم بخوریم دل هامون نرم بشه. 

که برای سردرد نیلوفر یه کاری بکنم. که حرف هاشو بشنوم و بتونم چیزی بگم که کمکش کنه. که برم زیر پوست رییس روسا، بفهمم که چرا این طوری می کنن. که رخنه کنم درون هم اتاقی ها، که هر کدوم کز کردن توی خودشون. که به مشکلات آدم ها گوش بدم و اگر هیچ کاری نتونستم براشون انجام بدم، لا اقل خالیشون کرده باشم.

که با آدم ها حرف بزنم. که درد دل هاشون را گوش کنم. که دل به دلشون بدم و سعی کنم خودم را جای اونها بذارم. همه این کارا رو که می کردم، دیگه انگار هیچ ناراحتی و سختی ای برای خودم وجود نداشت. وقتی سرگرم بقیه می شدم، خیلی چیزها یادم می رفت. خیلی چیزها... آدمها پروژه من بودند. آدمها زندگی من بودند...

یه روزی همه ی اون چیزها تمام زندگی من بودند...

نوشته شده در پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com