خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

یه روزی دو تا دوست بودن. یکیشون اونقدر اون یکی را دوست داشت که بهش گفت:

تا من ازدواج نکردم، حق نداری ازدواج کنی، فهمیدی؟!! یکی تو، یکی هم خواهرم...

***

یه روز دیگه ای سه تا دوست بودن. یکیشون نزدیک عروسیش بود. داشت توی اتاق آهنگ انتخاب می کرد، برای ورود عروس و دوماد توی سالن. یکیشون گفت بذار من برم لباس عروستو بپوشم، از در میام تو، تو آهنگ هارا یکی یکی بذار ببین کدوم بهتره...

وقتی پوشید و اومد بیرون، یهو اون دو تا مات و مبهوت. انگار واقعنی باورشون شده بود. اشک می ریختند. البته نمی ریخت، سعی می کردن نگهش دارن. سومی بهشون گفت اینم یه مرحله است، که باید باشه و بگذره...

***

یه روزی ام دو تا دوست بودن، خیلی با هم دوست بودن، خیلی هم مثل هم بودن، هم اتاقی، هم شهری، هم رشته ای، هم کلاسی... هر دوشون هم، توی یک روز ازدواج کردند...

------

هر دوستی که ازدواج می کنه، حسی توی آدم به وجود میاد، ترکیبی از غم و شادی، مخلوط با هیجان... یک آن، آدم اون جدا شدنه را حس می کنه با تمام وجود، این که یه تیکه از وجودش داره کنده می شه و می ره. این که دوستش دیگه شده مال دیگری...

اما خوشحال می شه، از ته دلـــــــــــــــــ...

از این که دوستش داره خوش بخت می شه و به جای بهتری می ره...

شاید اولین چیزی که به ذهنتون برسه، حسادت باشه، اما اومدم بگم نه، حسادت نیست، عشقه، علاقه است... نه اصلا شاید هم حسادت باشه، ولی حسادت به اون آدم خوش شانسی که دوستت را می بره...

***

تابستون، فصل ازدواجه و توی مهر هم دیگه ته مونده ها خودشون را رو می کنن.

به خصوص اگه بری توی فیس، هی صفحه هوم را بری پایین، هی ببینی دوستات عروس شدن هی عکس عروسی و عقد و ازدواج و حلقه. 

امشب هم یکی از اون شب ها بود. پشت لپ تاپ بال بال می زدم از خوشحالی، از شنیدن این همه خبر خوب. از دیدن این که دختر های خوب رفتن پیش پسر های خوب. از این که کلاغه خبر آورد که شاهنامه آخرش خوشه.

هر چی هم رفقا شر و شیطون تر، دیدن این خوشبختیشون هیجان انگیز تر! اینایی که همیشه از خودشون خاطره به جا گذاشتن و خاطره سازی کردن.

اگه از اولش خبر داشته باشیم، کم کم خودمون را وفق می دیم، اگر چه روز عقد همچنان چشمانمان خیس استلبخند.  

------

هممم، بالاخره شتریست که در خانه همه می خوابد، کاش برای همه خوب بخوابدلبخند 


نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com