خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

یه بار یکی نظرمو راجع یه خوابگاه ازم پرسید، گفتم خیلی خوبه دوست دارم خوابگاهو، هم اتاقی های خوبی دارم، شرایطم را هم بهتر کردم واسه همین در کل راضیم. ینده خدا شاخ در آورده بود که من دارم اینو می گم، شاید حس کرده که درکش نمی کنم، گفت ولی من دوست ندارم،خیلی دلگیره... خب اونم راست می گفت، خوابگاه به طرز وحشتناکی دلگیره اگه پر نکنیم اون خلا هایی رو که یه جرقه کافیه تا بیان توی ذهنمون و موندگار بشن. اگه از سال اول دانشگاه می دونستم باید یه پاتوق داشته باشم تا دلم بهش گرم باشه خب مسلما همه چی بهتر بود. سال سوم گفتم اگه چیزایی که الان می دونستم را سال اول می دونستم سال اول هم برای خودش سالی بود! لبخند اما سال اول هم لطفی داشت برای خودش، یه وقتایی که یادش می افتم لبخند میاد روی لبم، چقدر هممون فنچ بودیم، چقدر خام بودیم، چقدر چیز بود که نمی دونستیم و چه چیزایی بهمون هیجان می داد! محیط جدید! به فکرمم نمی رسید به جایی که امروز رسیدم، برسم. 

یه چیزایی هم توی دل آدم غم می ندازن، هم دلش یک قیلی ویلی می ره، مثل این کوچه های طرشت و تیموری، حتی کا گلی هاش، به خصوص روز جمعه، نگاشون که می کنم هم یاد اون روزای خودم می افتم، که چه امید ها و آرزوهایی داشتم، هم یکم باز تنهایی از نوع خوابگاهی را حس می کنم. 

خوشحالم که با این یک سال اضافی که موندم دانشگاه، علی رقم همه فوش هایی که خوردم!!! نیشخند(البته از طرف آدمهای بی سواد)، ولی تقریبا گذشته ی خودم را جبران کردم.

خوشحالم که کارهایی کردم که پس فردا با خودم نخواهم گفت که: اَی دیدی! دیدی اون کارو نکردی، دیدی همش داشتی کارایی که دوست نداشتی را می کردی؟ 

خوشحالم که با کمی استخوان ترکاندن، بخشی از رویاهامو تحقق بخشیدم، و کارهایی که می خواستم را انجام دادم!

خوشحالم که انقدر جلوی حوض ابن سینا با انواع و اقسام دوستام نشستم و آب طالبی یا بستنی قیفی شکلاتی خوردم، و از زندگی حرف زدم که هک شد توی ذهنم، که زندگی خوشی بسیار دارد! 

و خوشحالم که توی این اردیبهشت زیبا، هر وقت از در انرژی وارد می شدم و نسیمی می پیچید، بوی یاس های لال عباسی را با یک نفس عمیق به درون خودم می کشیدم.

خوشحالم که تک تک قدم هایی که امسال توی دانشگاه گذاشتم  با جان و دل، با میل و ذوق و اشتیاق بود(البته بعضی هاش نه نگران)، ولی خوشحالم که همه ی اینا را درک کردم.لبخند

حالا می تونم با رضایت، به افق ا نگاه کنم و برم توشون محو بشم! عینکنیشخند

نه ولی جدی، با این دید می تونم آینده ی خوبی را برای خودم به تصویر بکشم و تحقق ببخشم!

فقط خودمونیم، یه وقتایی ته ته دلم واسه یه فضاهایی، واسه یه اتفاقایی، واسه یه چیزایی و واسه یه کسایی تنگ می شه، آدمم دیگه...فرشته

خدایا خوشحالم! خدایا شکرت! خدایا مرسی! ماچ

نوشته شده در جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com