خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

می خوام برم 6 واحدی. تصور می کنم خودم را، که همیشه نشسته بودم توی جیگر بخاری، من بخاری را می کردم تا ته می نشستم کله عروسک میمونم را می دوختم، که ییهو ارجو میومد کمش می کرد.

ارجو یک شیرازی تمام عیار بود. اصلا به خودش سخت نمی گذروند.نیشخند بستنی کاکایویی و شیرش همیشه به راه بود. همیشه هم به فکر خوراکی های خوشمزه بود. یه بسکتبالیست حرفه ای هم بود. من و ماری که می رفتیم فوتسال می دیدیم چجوری توی بازی می دوه. به خاطر سوخت و ساز بالایی که داشت هر چی می خورد مستقیم آب می شد. اما از اون طرف اگه سر سفره می بودیم و می گفتیم پاشو برو فلان چیزو بیار، نشستنی می رفت و می آوردش. کلی هم باید نازشو می کشیدیم.

خیلی هم خوب ادای ما اصفهلانی ها را در میاورد. از در که میومدی تو می گفت سلــــــــــــــــــــام! خُبِـــــــــــــین؟(حالا ما اصفهانیا هیچ وقت نمی گیم خُبِین! می گیم حالدون خُبس؟نیشخند) بعد می گفت بیبینیمدون! جمله ای که اصفهانیا به هم می گن به عنوان کنایه که پس کجایی چه عجب ما شما را دیدیم و ...

ارجو خیلی آرامش داشت، این آرامش حاصل این بود که نمی گذاشت بهش سخت بگذره. اون جا بود که من واقعا فهمیدم شیرازی ها عجب آدم های عالیی هستن! خوش گذرون در حد پورشه! آسون گیر. بخور و بخواب.خندهیه باری که همه روزه گرفته بودیم، سانس به سانس با رهبری ارجو افطار می کردیم.

خیلی چیزا از ارجو یاد گرفتم. علاوه بر صحبت ها و فیلم هایی که بازی می کرد، آدم عمیقی بود. و من اونجا بود که فهمیدم ورزشکار بودن چقدر روی آدم تاثیر داره. چند بار گرفتیمش به حرف. جالب حرف می زد. چند تا شعار هم داشت که ما کردیم توشه سفر زندگی خودمون. مثلا: "تمومش کن!"

از این عبارت در هر جایی می شه استفاده کرد تا دهان همه اصحاب جمع را بدوزی و کار خودت را ادامه بدی. مثلا داره حرف می زنه یا یه کاری می کنه که روی اعصابته می گی:

ببین! تمومش کن!!

عبارت دیگه هست: "خودتو اصلاح کن!" یا "از من فاصله بگیر!": این دو تا هم عاااالین! یعنی روی مخمی، روی نرومی. برو خودتو درست کن بعد بیا!نیشخند

و آخرین یادگار ارجو برای ما این بود: به طرف خیلی جدی می گی ببین! وقتی بهت نگاه کرد، توی چشماش صاف نگاه می کنی. با صدای آروم می گی آره... این تلفظ آره، تشریفاتی داره برای خودش. حین تلفظ این کلمه، چشماتو باید کاملا روی هم فشار بدی، دهنتو محکم ببندی و سرتو رو به پایین حرکت بدی... 

این حرکت واقعا عالیه... در واقع به هر کی بگی، داری می گی همه ی حق با توئه و تو راس می گی، ولی هم تو هم اون می دونین که این طوری نیست...نیشخند

ارجو و سیما اولا با هم غذا می خرودن. من و ماری هم جدا واسه خودمون. بقیه بچه ها هم که با هم جور بودن- رییس ارشدای اتاق رو می گم – اونا هم با هم می خوردن. کم کم نمی دونم چی شد، از کارای سیما بود یا ارجو، سفره از دو نفره شد 4 نفره. آشپز هر دفه از بقیه می پرسید شما هم می خورین بیشتر بپزم؟...می گفتیم بهش "یا من اروجوهُ لکل خیر..."

تختم زیر پنجره بود. یخچالی بود واسه خودش. زم حریر. جمع می کردم می رفتم باز تو دل بخاری توی حال. اما رییسای اتاق از این کار خوششون نمیومد. نظم اتاق همراه با نظم ذهنیشون به هم می ریخت.

آب میوه گیری مریم بغلی را قرض گرفته بودم. شونصد تا شونصد تا برای خودم لیمو پرتقال آب می گرفتم، بلکه از دست این سرما خوردگی پاییزی راحت بشم. همه راه می رفتن می گفتن اووووووو چقد به خودت می رسی! ولی جواب می داد. جواب می داد.

دوست داشتم واسه ماری هم آب میوه بگیرم. واسه سیما هم همین طور.

بادوم های با پوستی که طی این چند سال مامانم داده بود که بیارم تهران و بخورم، شده بود قد یه کیسه بزرگ. نشستم همه شو شیکوندم، آب انداختم، پوست کندم، و کوبیدم. بعدم با آرد برنج و نبات و کره، حریره ی بادوم درست کردم. همونایی که به نی نی ها می دن. اما خوب چیزی شد. یه قابلمه گنده که هر چی می خوردیم هم تموم نمی شد.

یاد روزی که مهمان آورده بودیم، از طرشت بخیر. با کلی ذوق و شوق. می خواستیم ببینن چه جای خوب و تمیزی داریم. از این کیف می کردیم که یکی بیاد مهمون ما بشه بهش خوش بگذره و ما بهش حالی بدیم. اما وقتی رییس رووسای اتاق، توی چشم مهمونامون گفتن که کی تشریف می برید؟ یعنی امشب اینجا می مونید؟ می خواستیم از فرط شرمندگی بمیریم. اشکامونم ریخت گولی گولی پایین...تحملش را نداشتیم با مهمونامون این طوری بکنن...

طبع سالاد درست کنی مم خوب بود. عاشق این بودم که برم تره بار. اصلا عاشق تره بار 4 راه طرشت بودم. اونجا بود که به سالاد و سبزیجات تازه علاقه مند شدم. تره بار شیخ فضل الله هم همین طور. اما تره بار 4 راه طرشت اصل جنس بود. صبح به صبح میوه و سبزیجات تازه می آورد. همه چیزاشم عالی! توش که می رفتی بوی سبزی تازه بوی زندگی را بهت هدیه می داد.

طرشت که بودم، برای خودم می رفتم کلی سبزیجات می گرفتم، همه را می شستم، یک قابلمه سالاد درست می کردم، با چاشنی نمک و لیمو ترش تازه، به همراه روغن زیتون و پنیر صبحانه. با ماری می شستیم سرش، تا تهش رو می خوردیم. ماری همش به من می گفت ببین پنیر نداریم باهاش صبونه بخوریم تو ور می داری می کنی تو سالاد!؟؟نیشخند

حالا توی 6 واحدی، هم بساط سالاد جور بود، حتی سس هم درست می کردن. سس! مخلوطی از سس سفید، سس قرمز، ماست، آبلیمو نمک فلفل و پودر سیر... چی می شد!! کم بود. اما همیشه خوشمزه بود.

قبل از عید نوروز بود. بعد از کلاس امام موسی صدرم،  رفته بودم برای خودم خوش و خندان سعدی. برای خودم کفش عید پاشنه چاکی خریدم. اما گوشیم خاموش شده بود. دیر رسیدم خوابگاه. درو که باز کردم، اومدم با ذوق و شوق خریدمو نشون بدم. همه آشفته نشسته بودن. سیما قرآن به دست، روبروی در، با چهره ی پریشان. بهم گفت برو همون جایی که بودی!!!درو بستن و راهم ندادن! ماری هم زیر لب می خندید و توی این جور مواقع چیزی نمی گفت. فقط گفت به مامانت یه خبری بده...مامانم که دیگه هیچی اصن یه وضیییی...نیشخند

خب نمی دونم چرا همیشه از خودمون دور می دیدیم اتفاقای خطرناک رو! البته همیشه واسه خودمون سناریو های مختلف را توی سرمون پیاده سازی می کردیم که اگه فلان اتفاق افتاد چه جوری خودمون را نجات بدیم و ... ولی قانون دفع هم بی تاثیر نبود.نیشخند

می گفتم. حتی نیلو هم نگران شده بود. نیلویی که می خواست سر به تن من نباشه!نیشخند یه ریز راه می رفت و به من تیکه می نداخت. اما نمی دونم چرا همیشه هم می گفت تو را از همه بیشتر دوست دارم! نیلو میگرن داشت. یه شب هایی اونقدر سرش درد می گرفت که شال رشتی می بست به سرش. رنگش می شد مثل روح و من نمی تونستم اونو این طوری ببینم. چند باری سعی کردم با دستگاه ماساژور سر و ماساژ سر و گردنی که خودم بلد بودم حالشو بهتر کنم. حیف نیلو بود...

یاد شادلی می افتم. می نشست روی صندلی گوشه اتاق کنار کمد ام دی افش، جلوی بخاری. زمستون بود. قرآن می خوند. چادر نمازش را هم سرش می کرد. واسمون سوال بود، که مگه قرآن خواندن هم حجاب می خواد؟ فرخی که سنّی بود گفت، این یک سنته... اهل سنت موقع قرآن خوندن خودشون را می پوشونن...شادلی و فرخی هم که دوستای جون جونی...یهو ماری لپ شادلی را کند و گفت ووووی عین گل می مونی...

شادلی نه تنها از حیث صورت، بلکه از حیث سیرت هم چیزی کم نداشت. خداوند نعمت زیبایی را بر او تمام کرده بود. همیشه می گفتیم خوش به حال باقالی پلو...، خیلی هم به هم میومدن اصن یه چیزی می گم یه چیزی می شنوید! 

البته نیلو هم هم همین طور. یه بار ماری توی چشای نیلو نگاه کرد و گفت: نیلو! تو خیلی دختر زیبایی هستی... ولی نیلو که از این تیریپ پسرونه ها بود، عین دیفال(دیوار به اصفهانی)خنثی

آخرین کلماتی که از شادلی موقع رفتن شندیم این بود که از ما چیزهای زیادی یاد گرفت، صبر و آرامش... اما می خواستم بگم شادلی، ما بیشتر، ما خیلی بیشتر...شادلی! همیشه خوش بخت باشی...بغل

یاد اون تراس لعنتی به خیر...درش را که می خواستی باز کنی، تموم واحد صداشو می شنید، نمی تونست درش مثل آدم روی ریل حرکت کنه. حتما باید یکمی می رفت، گیر می کرد یه گوشه، گوشه دیگه را بلند می کردی و باز هل می دادی تا تکون بخوره. همیشه ی خدا هم که یکی با بند لباس کار داشت...

اونجا تقریبا همه نماز صبح بیدار می شدن. این مدینه ی فاضله بود برای ما. هر چی تعداد بیشتری بیدار می شدن، بیدار شدن برای ما هم آسون تر بود. تازه، بعد از نماز قرآن هم می خوندن و این یعنی بهشت...گاهی تا روشنایی هوا بیدار می موندیم، حس خوبی بود.بعد از اون همه وقت...

ادامه دارد...

نوشته شده در جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com