خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

 "دختر ها به راحتی نمی توانند درکش کنند..."

نام کتابی است با طنزی رک و راست و شیطنت آمیز، از پوریا عالمی، طنز پرداز و خبرنگار معاصر.

داستانی مرتبط با عنوانش دارد، به این شکل:

آمد روبرویم ایستاد چشم‌هایش را بست بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد، سفیدی چشم‌هایش از سفیدی برف‌ها یک‌دست‌تر و سبک‌تر بود. بعد سیاهی چشم‌هایش را دوخت به من. گفت دوستم داری هنوز ؟ گفتم همیشه دوستت داشته‌ام. گفت فقط و فقط من را دوست داری ؟ گفتم فقط و فقط تو را دوست دارم. گفت دروغ می‌گویی. گفتم راست می‌گویی . آن‌وقت راهش را کشید و رفت. حالا من ایستاده‌ام این‌جا. منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد هرگز روی حرف معشوقش حرفی بزند. این مساله‌ی خیلی مهمی است که دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند. عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش می‌گوید دروغ می‌گویی، دروغ گفته باشد...  " 

***

امروز دوستم چیزی را برایم تعریف کرد. به طور اتفاقی رفته بوده به یک چت روم فیلتر شده برای درد دل با کسی. از قضا یک نفر اتفاقی با او شروع به صحبت می کند. پسری مودب و محترم. می گوید دانشجوی شریف است (دوست من هم شریفی بوده به روی مبارک نمی آورد). پسر شریفی از او مشورت می خواسته. چند سالی بوده خواهان یکی از همکلاسی هایش بوده، الان هم که ارشد است همچنان درگیر است.

دوستم به او گفته که چرا بعد از این همه سال مانند یک مرد جلو نرفتی؟

او هم شروع کرده. گفته که:

حس می کنم لیاقت او را ندارم و می ترسم که نتوانم به طور کامل خوشبختش کنم. اگر این کار نشود او ضربه می خورد و من نمی خواهم احساساتش جریحه دار شود و حتی یک لحظه هم سختی بکشد.

همیشه همین ها توی ذهنش بوده که آیا آن دختر او را قبول می کند یا نه و با خودش این فکر را می کرده  که اگر نتواند آن دختر را خوشبخت کند هیچ گاه خودش را نمی بخشد...

----

برای ونوسی ها جالب بود این حرف ها، از این نظر که شاید خیلی چیزهایی که به نظر جفا می آیند، عالمی سردرگمی و گیجی پشتشان است. تنها با این تفاوت که برای مریخی ها بسیار زودگذرند.

 و چه ریز و موشکافانه بررسی می کنند مردها...

رندانه بگویم، شاید اگر قالتان گذاشته و رفته، دانسته یا ندانسته، مردی بوده با هزاران فکر، با هزاران ترس. حرف هایی داشته که زبان با گفتنش بند می آمده. نمی دانسته کدام را بگوید کدام را نه. شاید خیلی چیزها را نمی دانسته.

مستانه بگویم، تصور آن هم می تواند شیرین باشد. اگر به دیده ی لطفی بنگرید از جانبشان. لا اقل برای خودتان. برای شمایی که سر تا پایتان احساس است. برای شمایی که در لحظه سیر می کنید و آنها در طیفی از زمان بی امتداد، رو به آینده.

محرمانه بگویم، شما یک طرف قضیه اید، آنها هم یک طرف. دنیایی دارند برای خودشان، در این دنیا، منطقشان حرف اول را می زند. شاید منطق آنها هم می تواند اعتماد پذیرد، چرا که "صلاح مملکت خویش خسروان دانند". و خسروان را باید در غار تنهایی خویش تنهایشان گذاشت، تا بفهمند که چه باید بکنند.

بیایید با هم کمی این ها را به درون بکشیم و مزمزه اش کنیم. اگر بخواهیم، می تواند بشود احلی من عسل. بر دلمان می نشیند و بر خوش بینیمان می افزاید.

و زندگی انگار که همه اش این خواستن ها و نرسیدن هاست. 

و مرحبا بر آن مردی که، دید و خواست، اما نخواست دلی را بیازارد. چرا که فهمیده "به روزگاران گر مهری نشسته بر دل، بیرون نمی توان کرد، الا به روزگاران".

گاهی انگار، چیز هایی هست که دختر ها به راحتی نمی توانند درکش کنند...

...مردها هم دلی دارند

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com