خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

همیشه وقتایی که کارت همراهمون نبود، یا حالشو نداشتیم از توی اون کیف بازار شامی کارت در بیاریم، همچین شیوا و رسا به این خانمای تذکری یا آقاها سلام می کردیم و یه لبخندیم تحویلشون می دادیم که ولمون کنن و وقتمونو نگیرن بریم به کارامون برسیم. البته یک مقدار سرعت را باید کنترل می کردیم، و ژست در آوردن کارت را هم می گرفتیم، که بگیم ما می خوایم بهتون کارت نشون بدیمااا، خودتون نمی گیننیشخند

اگر چه علاقه ای به سلام کردن به اون خانمای دم دری نداشتیم. به قول زهرا خانم شغل نامشروعی دارن.

همش با بچه ها فکر می کردیم که اینا به بچه هاشون می گن که چی کاره ان دقیقا؟

مثلا می گن: "گیری"! یا "گیرنده"! "گیرنده" بهترهنیشخند

حالا من چند وقتیه کارت دانشجوییمو گم کردم. این چند بار آخری خیلی این نگهبانیا  حرصم دادن. نه ولی یکیشون خوب بود. اولش گفت برو از در اصلی بیا، منم که سرمو انداختم پایین عین بچه مظلوما داشتم می رفتم که ناگهان گفت ببین خواهر من! من نمی خوام توی گرما سرما شما برین هر روز این همه راهو، این دفه را برو ولی برو کارتتو درست کن.

دمش گولی!لبخند

حالا خانوم تذکری ها هم یکم دلشون نرمه. می شناسن منو و بهم کار ندارن. یعنی بعد از سالها رفت و آمد، بالاخره یه کاری کردیم با یه من عسل بشه خوردشون. اونا هم آدمای خوبینا، مهربونن، اما یه اشکال عمده دارن، و این که یه مقداری یه چیزایی را قاطی کردن. اشتباه بهشون تفهیم شده!

 یه باری ساعت 7:30 صپ کوبیده بودم اومده بودم دانشگاه چون ازون کلاسای هفت و نیم صبحی داشتیم، بعد خانمه نذاشت بیام تو!!! فقط به این دلیل که مانتوم سارافونی بود!!تعجب اون موقع بود که باورم شدم فقط به مظلوما گیر می دنکلافه از در انرژی هر کی هر جوری می خواست میومد. من اصلا توی این فازا نبودم که بخوام سر این قضیه ناراحت بشم، ولی وقتی برای خودم اتفاق افتاد، دیدم خب خیلی بده، که آدما هی استرس داشته باشن یکی دم به دیقه بخواد بهشون گیر بده، حالا از فلان جا می خوان رد بشن با بهمانی می خوان حرف بزنن و ...

خلاصه خانمه گفت کارتتو بده تا بذارم بری تو، منم گفتم نه آخه من شنیدم اگه کارتمو بدم دیگه بهم پس نمی دین نیشخند عصــــــــــــــبانی شد قاطی کرد در حد لالیگا، گفت برو نمی شه از این در بری و اینا... منم خیلییییییییییییی لجم گرفته بود که از خواب ناز اومدم دانشگاه، کوییز داشتیم، اما همه چی پَر!گریه

گذشت و گذشت، این آخریا هم من یادم رفته بود، هم خانمه، فک کنم حافظه شون در حد ماهیهنیشخند، البته بیشتر از 7 ثانیه . به خانمه که سلام می کردم می گفت سلام عــــــــــــــزیــــــــــــــــــــرمقلب

اما خدا نخواد، این دفه خانمه نبود، یه آقایی بود، خیلی عصبی، به من گفت کارت، منم گفتم گم کردم، همچین به ناخناش ور می رفت و برای من عشوه میومد، گفت نمی شه بیای توخنثی

نا امید نشدم و رفتم که از در انرژی برم، که اون یکی بدتر از این! یک عالمه وقت منو عین شاگرد بدا نگه داشته بود دم در، هی دانشجوها میومدن و می رفتن، می گفت من نمی تونم بذارم تو بری تو از کجا معلوم تو دانشجو باشی، بعد چند دیقه هیچی نمی گفت، منم در حالت آویزونی! نگرانبعد گفت خب اسم چند تا استاداتو بگو. اسماشونو گفتم. بعد گفت خب دانشکده فلسفه کجای دانشگاه می شه؟ دیگه می خواست اشکم در بیاد گفتم اون ته دانشگاه، کنار عمرانگریه... خندیدم و گفتم خیلی خنده داره... اونم گفت نه خنده دار نیست!خنثی

بالاخره بله را دادن و ما وارد دانشگاه شدیم.

احساسی که توی اون لحظه داشتم اصن یه وضی بود، افتضضضضضاح بود! خیلی حس بدی بود. خیلی!گریه  اون داشت به من می گفت تو دانشجو نیستی! تو شریفی نیستی!!! و این می دونین یعنی چی؟ یعنی فااااجعه گریه  خدا نیاره اون روزی را که من نتونم بیام توی دانشگاه!  بغل

یه بار دیگه هم پنج شنبه بود، من و فرح یه دیقه رفتیم بیرون چیز بخریم، قبلش به آقاهه گفتیم که حواست باشه ما می ریم بعدش میایم گیر ندی نمی شه هااا!!! باز شروع کرد و یه سری دری وری گفت که یهو دیدیم یه پسری با خریداش اومد تو، اینم عین خیالش نبود.یعنیااااخنثی

از این فیلما که برا من در میارن بعضی این آقاها دلم می خواد سرمو بکوفم تو دیفال!کلافه

نوشته شده در شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com