خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

کلاس یازدهم بودم (grade 11) یا همون سوم دبیرستان خودمون - توی مدرسه "لورد بینگ"(Lord Byng) سر کلاس فیزیک، امتحان داشتیم. آقای "لو" معلم فیزیک چینی تبارمون بود. نه تنها سر این کلاس، بلکه هر امتحان دیگه ای که داشتیم، به جز برگه امتحان و قلم، هیچ چیز دیگه ای نباید روی میزمون می بود. یادمه شونصد بار قبل از امتحان چک کرده بودم که همه چیز را گذاشته باشم زیر میزم. امتحان شروع شده بود داشتم می نوشتم که یکهو آقای لو را دیدم بالای سرم، با مشت، محکم کوبید روی کتاب کلفت فیزیکم که روی میز بود. زهره ترک شدم! مسخره! دستشو با همون ژست کوبیدن روی کتاب گذاشته بود و داشت به من با عصبانیت نگاه می کرد. منم نمی دونستم چی بگم چون واقعا نفهمیدم کتاب از کجا یهو پاشد اومد روی میز!تعجب

فقط گفتم ببخشید و یادم رفت و ...، اونم با غیظی گفت دفعه آخرت باشهخنثی

----

خودم توی دانشگاه، بخوام راست راستشو بگم، توی چند تا کوییز که باز همه با هم حرف می زدن و کلاس جدی نبود یه چند باری با دوستام مشورتی نوشتیمنیشخند، یه باری هم به دوتا ارشد کمک کردم و براشون نوشتمنیشخند

ولی توی هیچ میان ترم و پایانترمی، به هیچ وجه تقلب نکردم. 

----

یه درسی داشتیم توی دانشگاه به اسم کنترل، استادش خیلی خوشحال بود، هی واسه خودش درس می داد و می رفت. اگه تو بگی من یه کلمه از حرفاشو می فهمیدم، نمی فهمیدم! بقیه هم همینطور!

موقع امتحان میان ترم، خود استاد نیومده بود، تی ای اومده بود. تی ای خوب و خوش اخلاق و مهربون و کمکی. اما یه کاریش را دوست نداشتم. سر امتحان همه ی بچه ها بدون استثنا تقلب می کردن. تی ای هم می دونست ولی هیچ چی نمی گفت. من تنها کسی بودم که تقلب نکردم(اگه کس دیگه ایم بوده بیاد بگه بعدا نگین چرا!نیشخند).

نمره ها که اومد، شدم پایین ترین و ضایع ترین نمره کلاس. خنثی

یکی می گفت، وقتی همه دارن تقلب می کنن، اگر تو نکنی، کلات پس معرکه اس...

-----

امتحان پایان ترم سیستم عامل داشتیم، توی ابن سینا. درس حفظی و پر حجمی بود. دو نفر را می دیدم که کنار پاشون کتاب باز کردن. این دو نفر بار اولشون نبود. هر دوشون هم معدل های بالایی داشتند. هر دوشون هم الان رفتند توی دو تا از بهترین دانشگاه های کانادا. یک نفر پاشد و رفت به استاد گفت دارن تقلب می کنن. اون دو نفر هم شاکی، که فلانی آدم فروش...

ته دلم از این قضیه که استاد فهمید اصلا ناراحت نشدم. اگر چه خودم این کارو نمی کردم. اما حرف دلم این بود. که خواهر و برادر عزیزی که هنوز توی پایه ای ترین اصول اخلاقی موندی، این بریم بریمت برای چی بود؟ برای چی می خوای فقط بذاری و بری؟ اونم جایی که همه چیزش حساب کتاب داره...

*** 

به خاطر همین چیزاس که الان این جاییم. برای خودمون بدیم، برای بقیه خوب.

نوشته شده در جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com