خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

زهرا خانوم، یه عینک آفتابی داشت، دوسش نداشت، منم چون عینکمو نیاورده بودم، گفت بزن می ری بیرون. یه چند روزی می زدم می رفتم دانشگاه.بعدش کارای دفاع پیش اومد. این وسطا همه چی قر و قاطی شد و حس کردم یه اتفاقایی افتاده. جای عینک توی کیفم بود، اما خودش نبود. توی آز را گشتم، توی اتاق را کلی گشتم، هی نشستم فکر کردم که یعنی کجا می تونم گذاشته باشمشنگران.

هی روزها می گذشتن و من مطمئن تر می شدم که انگار گمش کردم اما هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم، چون نشونه ای وجود نداشت. هی می گفتم بذار به زهرا خانوم نگم ببینم پیدا می شه یا نه، از اون جایی که روی امانت خیلی حساسم، عزا گرفته بودم که حالا هم شرمندگیش می مونه، هم اینکه کلی قراره پیاده بشمخنثی از همه مهمتر، امانت دار خوبی نبودمخنثی دیگه کار به کابوس کشیده شدنیشخندامروز دیگه گفتم مرگ یه بار شیون هم یه بار! بذار خودمو راحت کنم! از فرح پرسیدم چی نذر کنم که گمشده پیدا بشه، گفت صلوات، منم 5000 تا نذر کردم که اگه پیدا بشه بفرستم.

صبح جلوی همه به زهرا خانوم گفتم:

زهرا من باید یه حقیقتی را بهت بگم و به یک چیزی اعتراف کنم...آهنیشخند

هی گفت چی و اینا بگو ببینم، گفتم من نمی دونم عینکتو کجا گذاشتمگریههر چیم  می گردم، هر چی صبر کردم، حتی نذر کردم که پیدا بشه نشدگریه

می گه: هه! جمعه که رفتم خونه، عینکمم بردم با خودم...حالا چی نذر کردی؟

- 5000 تا صلواتدل شکسته

- اووووووووو ههههههههه عجبببببببب، کاش بهت نگفته بوددددم خخخخخخخ، می گم پولشو می دادی بهتر بوداااا!!! بچه ها بیاین با هم کمکش کنیم صلواتاشو بفرسته...نیشخندنه ولش کن خودت باید بفرستیشیطان

-تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com