خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

تا 6 صبح روز دفاع بیدار بودم، داشتم اسلاید ها را سر و سامون می دادم. این تا صبح بیدار موندن چیز جدیدی نبود، از 4 سال پیش شروع شده بود. برای استاد میل زدم گفتم اگر اسلایدها مشکلی دارن بهم بگه، رفتم خوابیدم. ساعت 12 رفتم دانشگاه، با فرح توی مسجد تمرین صحبت کردیم. دم عِصی هم گرم، خیلی بچه با مرامیه، شب قبل یک ساعت وقت گذاشت به حرف زدن من گوش داد! یه طوری که انگار خودش می خواد ارائه بده. عصی یه چیزایی داره که عجیب منو به فکر فرو می بره. برای یکی که کاری می کنه انگار داره واسه خودش می کنه. با همون ظرافت و دقت. سعیده شماره 2 هم همین طور بود. تازه روزی که رفته بودم اتاقشون و دیدم هر چی که توی یخچال داشت آورد گذاشت جلوی من که مهمونش باشم، بدون توجه به چیزهایی که بینمون پیش اومده بود، یا وقتی که رفت واسه همه ساندویچ گرفت توی اوج کارای ارائه مون، فهمیدم چقدر دست و دل بازه.لبخند

شب دفاع هم همه دفاعی ها به بدو بدو، من و الی آرایشگر های خوابگاه، باید برای بقیه آرایشگری هم می کردیمنیشخند برو و بیایی بود!

من اولین نفری بودم که باید دفاع می کردم، چون زودتر از همه تزمو داده بودم. از این نظر خیلی خوب بود که می تونستم برم سریع هر چی که می دونم بریزم بیرون و خوش و خرم تمومش کنم. من هم مثل بقیه یکم استرس داشتم، اگر چه بهم می گفتن نه تو کاملا آرومی، اما می خوام بگم، این جور استرس ها تنها با رفتن توی دلشون از بین می رن. فرار هم هیچ چیزی را درست نمی کنه. اونقدر آدم باید خودشو بندازه توی این موقعیت ها تا براش عادی بشن و ترس هاش بریزن. یک نکته ی دیگه هم که خیلی مهمه اینه که وقتی آدم می ره اون جلو، دیگه خودشه و خودش، خودش مسئوله آبروی خودش را نگه داره، و به هیچ وجه خودش را نبازه.اگر صداش لرزید، چند ثانیه حرفی نزنه، تا بتونه یک نفس عمیق بکشه و دوباره شروع کنه. اگر هم خراب کاری کرد، خیلی سریع جمعش کنه و بره جلو. حرف زدن اسلوب خاصی داره، هم آرامش باید توش باشه، هم باید توجه شنونده را جلب کنه و تا آخر نگهش داره. شیوه ی حرف زدن مستقل از موضوع خیلی مهمه. و مهم ترین چیز، اینه که اونی که می ره اون جلو باید خود خودش باشه. باید همونی که همیشه هست باشه، تا بتونه موقعیت را کنترل کنه. 

اومدم با لهجه تِـــــــــــــــــــرانی ارائه بدم، دیدیم نه انگار نمی شه. با همون لهجه فصیح و صریح و شیوای اصفهانی، صحبت کردم، خیلی هم خوب و عالینیشخند اولشم چون پیغوم پسغوم فرستاده بودن که استاد خوشش میاد از دست اندر کاران تشکر بشه، از چند جمله ی جادویی استفاده کردم مثلا "از این که این پروژه را با استاد فلان گذراندم باعث افتخار من بود و ... "نیشخند

اما اونقدر پامو روی گاز گذاشته بودم، که به جای 15 دقیقه توی 8 دقیقه همه چیو گفتم. استاد یه سوال هم پرسید، بلد نبودم، اومدم راست حسینی بگم نمی دونم، که یهو یادم اومد و جواب دادم. 

فقط یه چیزی که یکم در حین صحبت اذیتم می کرد، این بود که به چهره ی استاد که نگاه می کردم، حس می کردم توی دلش داره می خنده، نمی دونم چرااااااااااسترس

ولی بعدش که استاد مهربون سوالا را پرسید، خوشحاااال شدم!

وقتی رفتم نشستم، عصی می گفت واسه خودت رفته بودی توی یه فاز دیگه همچین خودتو گرفته بودی انگار داری درباره چی صوبت می کنی!خنده بعد من تا آخر شب گیر داده بودم که خب عصی بازم تعریف کن ببینم، دیگه چه جوری بودم؟ یعنی کچلش کردمنیشخندنوبت فرح که شد، حرف که می زد، استاد پروژش خوابش برده بودقهقههاصن کلا خیلی انگار استادا توجهی نمی کردن، همین طوری فقط بودن. جهانگیر هم اومده بود، صداش خیلی به درد دوبله می خوره! با حرف زدنش منو برد به سال دوم که معماری داشتیم. با این که خیلی اذیتمون کردا، ولی دیدم نه، ازونم خوشم میاد، کلا یهویی توی اون لحظه نسبت به همه ی استادا حس خوبی پیدا کردم. کینه ها را ریختم دور، آره بخدا، آدم مگه بی کاره هی بخواد از این بدش بیاد ازون بدش بیاد؟

من و فرح نه ناهار خورده بودیم نه صپونه، با کیک و ساندیس سر کردیم، بقیه هم که ارائه می دادن، داشتیم فیض بوق چک می کردیم، پشت سریا می خندیدن، اصن یه وضییی

به اسلایدا که نگاه می کردم، کاملا مشخص بود کدوما را دخترا ساختن کدوما را پسرا، دخترا از گل و بلبل استفاده کرده بودن، با افکت های مختلف، پسرا فقط نوشته بود، نصف متن فونتش بی نازنین بود، قاطیش تایمز داشت!نیشخند 

بعد از صحبت هر نفر هم همه دست می زدن. خب بالاخره بعضی استادا ناز می فرمودند و گیر میدادن ولی پای این اسلاید ها زحمت ها کشیده شده بود.

بعد از دفاع رفتم پیش استاد، یه جعبه گز هم براش بردم، اونم گفت فلان چیز را درست کن و بعد بده تزتو صحافی کنن و ... اما فکر کرده بود مثلا با گز بردن التماس دعا دارم، دوستامم همین طور، ولی من اصلا این طور فکر نمی کردم، آخه من اصلا نمره ای نیستم! اینم خیلی حرکت زشتیه که آدم بخواد واسه نمره به استادش چیزی بده! واقعا به نظر من ارزش این کارا خیلی بیشتر از این حرفاس! 

داشتم از گشنگی و بی خوابی می مردم، رفتم واس خودم کدو خریدم که سرخ کنم بلکه یه غذای درست و حسابی بخوریم، تلو تلو خوران رسوندم خودمو به خوابگاه، وای خدای من مگه غذا آماده می شد؟ خدا نصیب گرگ بیایون نکنه همچین وضعیتیو!نگران انقده بده اقده بده! همیشه خواب کافی داشته باشین و به موقع غذا بخورین! خیلی بده که آدم هم یه عالمه نخوابیده باشه، هم یه عالمه چیز نخورده باشهکلافه

بعدش زهرا خانوم اومده گریه و اینا چون استادش باهاش خیلی بدرفتاری کرده بوده،کلی لعن و نفرینشم کرد، واقعنم جدی بود!استرسمن نمی دونم چرا این استادای برقی همچینیَن! خیلی بعضیاشون مسائل دارن! زهرا خانوم می گفت این زنجیریه! همه هم موافقننیشخند

بعدشم نشستیم با هم قارچ خام خوردیم! و از طرز قارچ خوردنمون به این نتیجه رسیدیم که چقدر به هم شبیهیم! از این نظر که قارچ را مرحله به مرحله و با رعایت تمامی مراسم می خوریم. اول قسمت درازش را می کنیم، بعد دور توییشو می کنیم که اون پره ها ی قهوه ای نمایان بشن

بعد پوس روش را می کنیم و می خوریم، بعد شروع می کنیم پره ها را یکی یکی درو می کنیم، و در آخر کلاه قارچ را می خوریم!

 

آره دیگه همینا خلاصه!

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com