خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

نه آقا،‌ این طوری ها هم نیست...

مگر همیشه باید همه چیز خوب باشد، مگر همیشه باید اتفاق ها خوب باشند، مگر همه چیز باید همان طوری که فکر می کنی از آب در بیاد؟...

زندگی بالا پایین دارد، داستان های تو در تو دارد، یک روز بهار است، یک روز زمستان.

زمستان هم خوب است، آدم را می سازد. آدم را به کار و تلاش وادار می کند، به یادش می آورد که باید ذخیره کند، تا در بهار نتیجه اش را ببیند. "نشانه" هم زیاد دارد.

در زمستان پایه ها ریخته می شوند، بهار ثمره اش نمایان می شود...

شب های طولانی زمستان، وقت را برایت کشیده می کند، و تو باز یادت می آید که...

که چیزهای زیادی نداری، فقط، خدا، زمان، و کورسوهای امیدی، که کم کم جوانه هایش را احساس می کنی...

 خدا در زمستان هم بزرگ است هم کوچک، در زمستان می آید نزدیکت، شاید برای همین به چشمت کوچک می آید، چون خودمانی می شود...

اما کمی سخت گیر هم می شود، تا مجبور شوی جلو بروی...

عوضش تابستان که شد، سخاوت مندانه به حال خودت رهایت می کند و بساطت از در و دیوار آسمان می بارد.

و اما نشانه ها...

نشانه ها کورسوها را روشن تر می کنند...

اما گاهی همین نشانه ها، بدجور فریبت می دهند، همیشه نشانه ها را دنبال کردم. این زمستان هم دنبال کردم، ولی نتیجه چیز دیگری بود.

انگار همیشه هم نشانه ها درست نمی گویند، همیشه هم تو را به مقصدی که باید نمی رسانند.

شاید نشانه ها هم گاهی اشتباه می کنند... 

تابستان است، ولی نمی دانم چرا حس می کنم زمستان است... 

نوشته شده در یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com