خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

امروز دیدم مامانم روی تشک خوابگاهی من خوابیده، ملافه ام نارنجی بود. بالش نارنجی ام را هم خیلی اتفاقی داشتم رد می شدم زیر سر بلقیس زیارت کردم. به مامانم گفتم این رختخواب شگون داره! آره بخوابید روش، عالیه!

یهویی تالاپی افتادم توی خاطرات خوابگاه 6 واحدی. آخ آخ، که چقدر خوش گذشت و خوب بود. چقدر من با این رختخواب خاطره دارم! عمدا رنگشون رانارنجی گرفته بودم، که هر وقت چشمم به رختخوابم می افتاد، انرژی بگیرم. آخه نه محیط خوابگاه دلگیره، آدم باید رختخوابشم حساب شده باشه. رختخواب باید همیشه تمیز باشه، حتی ملافه ها را هم باید اتو کردنیشخند

چند وقت پیش هم داشتیم از شمال بر می گشتیم من هی آدرس رو یه طوری دادم که از سمت تیموری سر در بیاریمعینکنیشخند، به هر بهونه ای بود از اون سمت رفتیم. اول مصلی نژاد را دیدم، بعد چشمم به در انرژی افتاد به ساختمان 6 واحدی با پنجره های روبنده دارش، انقددددددددددددر کیف کردم، باز یادی کردم از اون ایام طلایی، واقعا طلایی بود. واقعا طلایی بود...

هی خانواده می گفتن واااااااااااای آخه این خوابگاه چی داشت که تو اینقدر دوستش داشتی، نه تمیزه نه جا داره، همه چی به هم ریختس، همه ی آدمها تو حلق همن...

ولی من گفتم نه عزیزان من، "تو مو می بینی و من پیچش مو، تو ابرو من اشارت های ابرو"از خود راضیخیال باطل  و در افق محو شدم... عینک                                                                      اون اتاق اونقدرا هم تمیز نبود، اونقدرا هم جادار نبود، ولی نسبت به اتاق های قبلی خیلی بهتر بود. فرش داشت، همیشه تمیز و مرتب بود،  خودمون آشپزی می کردیم، همممممممششششششش خوش گذرونی، البته یه وقتایی دیگه بچه ها گندشو در می آوردن! هر بار این درو باز می کری میومدی تو، یه سری داشتن ورق بازی می کردن، دلم می خواست برم ورقا رو آتیش بزنم که دیگه با این صحنه تکراری روبرو نشم!شیطانحتی یه بار به خاطر ورق، تاکسی تلفنی گرفتن تا از جایی که جا مونده بود، بفرسته اتاق ما!!  توی اون اتاق، صبحانه های شاهانه می خوردیم. من از اونجا به خامه و مربا آلبالو به شدت علاقه مند شدم. با چای شیرین هم خیلی ترکیب خوبی می شه. چای شیرین صبحانمون هم ترک نمی شد. آخ آخ، لیوان چایی را پر می ریختیم، همه ی مخلفات هم باید به مقدار زیاد سر سفره می بود، نون و پنیر و کره و شکر و گردو و ... که مبادا در حین خوردن و لذت بردن از صبحانه یه چیزی تموم بشه و ما وجبور بشیم خوردن را قطع کنیم، بریم دوباره چای بریزیم یا ... به هر حال خوردن لذتی است که نباید قطع شودنیشخند

فرخی، یک کدبانوی تمام عیار، رو دست سیما را هم آورده بود. کلی نکات ریز کدبانوگری ازش یاد گرفتم. هم توی آشپزی هم توی خانه دارینیشخند

کوکوی اسفتاجش را که خوردم می خواستم پرواز کنم، مرغ و آلو اسفناجشم محضر بود. سر سفره فقط می خوردم و دهان به تعریف گشوده بودم. ازش پرسیدم چه طوری اینو درست کردی؟ شونصد بار این مرغ را با اسفناج ها مثل این که هی تفت داده بود، بعد آب پز کرده بود بعد سرخ کرده بود بعد بعد بعد... هی چند مرحله بود که تکرار می شد، کلا جایگشت های مختلف را برای مواد غذایی اجرا کرده بود، آخرشم نفهمیدم چه طوری درست کرده بود، فقط خیلی خوشمزه بود. تازه! من پیاز و چیاز داغ هم دوست نداشتم. ولی فرخی توی همه چیش پیاز داغ می ریخت. با این که دوست نداشتم غذاهاشو می خوردم. نمی دونم. شاید هم این خوشمزگی به خاطر دور هم بودن بود و به خاطر این که همیشه غذا کم میومد. آدم توی چنین موقعیتی قدر نعمت هاش رو بیشتر می دونه.      سوییت پرنوری بود، اولین بار بود که بعد از 4 سال بدبختی و بدغذایی توی طرشت، کف اتاق سفره پهن می کردیم. همه با هم غذا می خوردیم. به وعده های غذایی روزانه اهمیت می دادیم. "پلو"! یا "نون" حتما باید توی غذاهامون می بود. شب هم که می شد اگر از نیمه می گذشت، خامه شکلاتی های بنده رو می شد با نون بربری که بر گشتنه از دانشگاه هر روز از کنار دانشگاه اقتصاد می خریدم. من و فرخی این طوری بودیم، نصفه شبا یهویی هوس یه چیزی شیرین می کردیم، اگرم به دستمون نمی رسید انگار روحمون را داشتن از بدنمون می کشیدن بیرون. اول سال فهمیدم علتش چیه. اسم این حالت "دهیدراته" شدنه. یکی از هم اتاقی های قبلی بهم گفته بود. این برای هر کسی ممکنه پیش بیاد. کمبود آب بدن و الکترولیت ها مثل سدیم کلسیم پتاسیم و ... باعثش می شه. اگر شدید باشه، منجر به غش می شه. خیلی ها از این که برن توی محیط شلوغ و پر سر و صدا این طوری می شن. مواظب خودتون باشید!

یکی دیگه از مزایا، داشتن لباس شویی خوب بود. 6 واحدی یه لباس شویی داشت، که قابل تنظیم بود، می تونستی بر اساس میزان لباس، آبش را تنظیم کنی که آب الکیهدر نره. درو وا می کردی لباسا رو می ریختی توش، با تایمر ست می کردی و می رفتی سر کار و زندگی. من که خیلی نسبت به مدلی که توی طرشت بود راضی بودم.

ولی ماری یکم خوشش نمیومد. می گفت لباس شویی عمومی تمیز نیست و ...

مخشو زدم که بابا ول کن و به خودت سختی نده ببر لباساتو بریز تو لباس شویی.

اونم رفته بود توی تنظیماتش، به جای چیزی که باید می زد، Clean tub را زده بود! فکر کرده بود این یعنی لباس ها به تمیز ترین حالت ممکن شسته می شن.قهقهه ولی بعدش دید که این گزینه برای شستشوی خود لباس شویی استفاده می شه و هر چی کثیفی هست جمع می کنه می ذاره دم فیلترقهقهه

ماری منو ببخش!نیشخند

ادامه قصه برای بعدلبخند 

نوشته شده در جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com