خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

فیلم ها را از دور که نگاه کنی، شاید به نظرت همه چیز مصنوعی بیاید، آدمهای دور و برت دائم می گویند برو بابا، این دیگر زیادی خوب است. این خیلی تابلو است، شاید هم فیلم هندی است. 

اما من می گویم، اگر خودت را جای تک تک شخصیت ها بگذاری - شخصیت های اصلی - دنیای جالبی است...

******************

گل بانو برای ارسلان می گوید:"می گن با خداس"...

23 سال پیش اردلان تمجید رهایش کرده، عشقش را گذاشته رفته برای پول، آهسته دبه کرده، بدون یک کلمه حرف، بدون یک معذرت خواهی، با این که نامزد بوده اند...خانواده دختر نمی دانسته اند چگونه جلوی در و همسایه سر بالا کنند...

23 سال گذشته، می بیند اردلان دارد از همه جا می خورد، از همه طرف، همه به او پشت کرده اند. اما از پدری اش کم نمی گذارد، می رود این طرف، می رود آن طرف، می خواهد درست شود، می خواهد جبران کند همه چیز را...

"من که رفتم، این خانم به من تو نگفت، اما همه دنیا داره می گه، این خانم تورش کجا بود..."

اولین باری که بعد از 23 سال چشم در چشم شدند، فقط به هم نگاه کردند، اردلان عصبانی آن جا را ترک کرد. 

زمانی که رهایش فرار کرده بود، اردلان به مدرسه رها رفته فریاد می کشید، مریم را که دید، گفت:"مریم، تو کمکم کن..." و از حال رفت.

هر بار مریم چیزی از اردلان می شنید، فقط فکر میکرد، چیزی نمی گفت. اما دلش کمی خودش را به چهره اش می انداخت، رویش را با چادرش می گرفت و بر می گشت.اما هر بار از پشت پنجره، راه رفتن اردلان را یواشکی نگاه می کرد.

مادرش به او نگاه می کرد، اما مریم می گفت نگران نباشید، من که بچه نیستم...

رها که در مدرسه آبروریزی راه انداخته بود، اردلان رفت که جمعش کند، جلوی همه درستش کند،‌ گفت که این خانم، خانــــــــــــم است، توی دلم ولوله است برای خواستنش...

مریم خواست پدر "دل" را درآورد، اما نشد، به پدرش گفت او را سیلی بزند، تا غیرتش بالا آید...

اردلان کردارش را صاف کرد، خودش را خوار و حقیر این خانواده کرد، بر خاک نشست، تا عقد کردند...

فردایش اردلان به زندان رفت.

حالا که اردلان زندان رفته، مریم هم به پای بچه های اردلان نشسته، به آنها محبت می کند، هم به مادرشان می گوید تو صاحبشانی، باید دلشان را بدست آوری...

اردلان به او گفته اگر بمانی، در و دیوار زندان برایم جا باز می کند...

*********

می خواهم بگویم، یک زن می تواند تا این حد هم خوب باشد، می تواند تا این حد عزیز باشد، کریم باشد، کرامت ازش ببارد، می تواند بگذارد و بگذرد، بسازد و بسوزد، وقتی احساس کند کسی جز او نمی تواند این کار را بکند...

می خواهم بگویم، زن، عجیب مخلوقی است، که همه کار می کند، چون دلش رحم است...

می خواهم بگویم، خودمان را جایش بگذاریم، باورمان می شود که ما نیز زنیم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com