خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

زهرا خانوم از راه رسیده، کلاس زبان بوده، از بی آر تی که پیاده می شه، داشته میومده به سمت خوابگاه و شعر های فیلم خاله سوسکه را واسه خودش می خونده، یکهو یه دختری پشت سرش جیغ می زنه آی مردم، ببینین! این یارو مزاحم من شده... اونجا هم فقط یه پیرزنه و زهرا خانوم شاهد صحنه بودن. زهرا خانوم به دلایل امنیتی نمی تونه بمونه، می ره و همچنان که می رفته، صدای دختره میومده...

با هم رسیدیم خوابگاه، عذاب وجدان گرفته بود که چرا واسه دختره کاری نکرده، و چه دوره زمونه ای شده،‌ خیلی جامعه وحشتناکی داریم...

واقعنم آدم ها خیلی نسبت به محیط اطرافشون بی توجه شدن، فقط نگاه می کنن!! ولی یه سری که هنوز فوضولی ایرانی در خونشون جریان داره نیشخند و باید به همه چی کار داشته باشن، از این قضیه هم بی تفاوت نمی گذرن.

بعدش زهرا خانوم یه خاطره از خودشون نطق فرمودن؛ یه بار از شهرشون اومده بوده تهران، از اتوبوس پیاده می شه، یه پسر نحیف دنبالش راه می افته، یکم جلوتر یک زوج مذهبی ایستاده بودن، خانم مچدّر و آقا مروّش. زهرا خانوم هم خیلی شیک و مجلسی می ره می گه سلام آقا. با انگشتش به پسر نحیف اشاره می کنه و می گه، آقا، این دنبال من گذاشته!

اون آقاهه هم هیکلی، همچین تکون و موجی به بدنش می ده و می گه ضعیفه ها برن دور وایسن، می ره یه چند تا حرف بییییییییب به پسره می زنه بعد داد و بیداد و بدو برو، بدووووووو!!!!نیشخند بعدشم زهرا خانوم را می رسونن و می خواستن کرایه شو حساب کنن و ... خب آره این آدم های خوب هم پیدا می شنلبخند

یاد اول سال افتادم، ما هم اول سال، که تازه رفته بودیم خوابگاه 6 واحدی، توی اتاق، پنجره ها را نه تنها توری کشیده بودند، بلکه از اونجایی که صاف جلوی خوابگاه مصلی نژاد بود، پوش هم زده بودند که مبادا یه وخ اسلام به خطر بیفته و اینانیشخند از پایین همون پنجره که می شه صاف سر میدون تیموری، ساعت 12 شب، صدای جیغ جیغ یه دختر میومد، "ولم کن! ولم کن!"، سیما نزدیک بود بالا بیاره از ترس، همه وحشت زده بودیم، نمی تونستیم هم درست بیرونو نگاه کنیم. پریدم یه چیزی پوشیدم دویدم پایین، که به آقای شکوهی بگم بریم دختره را نجاتش بدیم! پسر آقای شکوهی منو دید گفت بابام رفته ببینه چه خبره، رفتم بیرون، آقای شکوهی هم بود، دیدیم یک عدد خانم دختر لوس! با دوست پسرشان دعوایشان شده و پسره دنبال دخدره که بیا اشکالی نداره و نرو ... دخدره هم "ولم کن! ولم کن!".

دست از پا دراز تر برگشتم به اتاقخنثی، یه بارم که خواستیم سوپر وومن بازی دربیاریم، این طوری شدنیشخندولی خب بچه ها تا حالا این چهره منو ندیده بودن، گفتند، نه! خیلییییی باحالی! سریع واکنش نشون دادی! خنده

پ.ن. تعریف از خود نبود، داستان واقعی بودعینک

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com