خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

داشتم از دانشگاه بر می گشتم خوابگاه، توی راه دیدم کف شیمی افطاریه، حیف یک عدد دوست پایه نبود تا خودمونو بندازیم. انگور خریدم، که برم با نون و پنیر بخورم، آی چیز خوبیه، آی چیز خوبیهاز خود راضی. رسیدم خوابگاه، کلید نداشتم، باز باید می رفتم منت مسئولین دفتر نظارت رو می کشیدم، که کلید اتاق را بهم بدن، به شرطی که گوشیمو گرو بذارم، برم درو باز کنم، زودی هم برگردم. حالا امروز اخلاقشون خوب بود. اما خیلی راحت راستشو نمی گن، که کلید نداریم! چون یا حالشو ندارن بلند شن از جاشون کلیدو بدن، یا خیلیا بردن گم کردن. چند روز پیش هم همین طور بود، قبل از اذان رسیدم خوابگاه، خسته داشتم می مردم قشنگ، می گم کلید ندارم که برم داخل اتاق اگه می شه کلید یدکی را بدین.

- نداریم! ما کلید نداریم!

نگران

- برو تو اون اتاق یه کاسه هست ببین توی اونا هست؟

رفتم بین 200 عدد کلید، دنبال یک عدد 3 رقمی می گردم، وقتی که دونه دونه کلید ها رو آوردم بیرون و ظرف خالی شده، خانم پ. اومده می گه پیدا نکردی؟ بعد می ره سراغ کمد کلید ها و کلید کذایی را در میاره!

- خب شما که می دین آخرش کلید رو! از همون اول بدین و اینقدر اذیت نکنین.ابرو

- بدو! بدو! فقط به خاطر اذان دادم بهت! بدو!! بروووووو!!!!

داشتم یه لحظه با خودم فکر می کردم اذان چیه؟ چی می گه؟خنده خنده ای کردم و رفتم. خودم هم نفهمیدم خنده ام واقعی بود یا نه. فقط می دانم این ها قلق دارند. فقط برای این که اعصاب خودم از حالت ثابت افقی یکهو یه پیک نزنه روش و بره تا قله، چیزی نگفتم و خندیدم. فقط می دونم اصلا و ابدا حوصله دعوا و اعتراض ندارم. بخندی هم انرژی کمتر برده، هم صرفه اش بیشتره. 

به قول یکی اگر بخوای به تک تک چیزا توی ایران اعتراض کنی تا آدم ها و نهاد ها خودشون را اصلاح کنن، باید تمام عمرتو بذاری واسه اعتراض!

والا! 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com