خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

پرستار هر روز صبح می رود خانه پیرزن، کارهایش را می کند و عصر بر می گردد خانه. همه می گویند خیلی خوش اخلاق و با روحیه است، برای عروس حامله اش لباس خریده بود و ذوقش را داشت. به نوه پیرزن گفته بود برایش عکس های قشنگ و فیلم های جالب بلوتوث کند. با این روحیه اش، دخترک با خودش می گفت، حتما زندگی خیلی خوبی دارد، همسرش با او خوب است و او هم از همسرش خوب پرستاری می کند. فقط شنیده بود شوهر پرستار سکته کرده و در خانه افتاده. همین. هر روز پرستار کمی زودتر می رفت تا به همسرش برسد. امروز اما پرستار گوشی اش را جا گذاشته بود خانه پیرزن. گوشی که زنگ خورد دخترک برداشت، فکر کرد پرستار رسیده خانه و دنبال گوشی اش می گردد. اما یکی از آن طرف با شنیدن صدای الو قطع می کرد. فهمید همسر پرستار است. گوشی را داد به مادربززگ تا صحبت کند. مادربزرگ گفت: الو، الو...

ناگهان چشمانش گرد و دهانش باز ماند. دخترک گوشی را گرفت. چند کلمه ای شنید و ماند.

-  بیببببببببب بیبییییییییییییببببببب فلان فلان شده بیییییییییییییب...

 مادربزرگ اما گفت که خانم ح. گوشی اش را جا گذاشته و خودش در راه است.

-  حالا یه کاریش می کنم که دیگه فردا نتونه بیاد، حالا می بینی، حالا می دونم باهاش چی کار کنم، خودشو جا نذاشته باشه یه وقت...

گوشی را قطع کرد. دخترک و مادر بزرگ به هم نگاه می کردند. مادر بزرگ گفت شوهر پرستار هم کور است، هم نیمی از تنش فلج. مادر دخترک گفته بود، پرستار آنقدر ها هم وضع مالی اش بد نیست. پرستار پول نمی خواهد. فقط می آید تا در خانه نباشد...

همین.

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com