خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

نشسته بودیم سر میز، منتظر سفارش بودیم. ماری میگه، مستانه، امروز یه روزیه که ما دور هم جمع شدیم، تا این روز فرخنده را جشن بگیریم و  اینا...نیشخندجعبه را از تو کیفش در میاره، همه جیغ های یواشکی می کشیم و ذوق و شوق، ماری می گه اول حدس بزن توش چیه. تکونش دادم، صدای خاصی نداد. از اونجایی که به چیزهای گل کلی علاقه دارم، گفتم:

هممم، روسری گلگلی؟ نه! جوراب گل گلی؟ نه! کمربند گل گلی؟ نه! لوازم تزیینی گل گلی؟ نه! زَلَمزیمبو گل گلی؟ نه!...نیشخند

بازش کردم، دیدم پوشال هست و یک کارت گل گلی ...ماری و میناچ گفتن البته ارزش مادی نداره ولی ارزش معنوی خیلی داره و ... منم این طوری که بلههههه ...واقعنم حس خاصی نداشتم فقط یکم حس کردم اجزای دهنم بی حس شدن. ینی نمی تونستم درست حرف بزنم!ابرو

داشتیم می خوردیم، دو نفر اومدن میز بغلی نشستن، یکی گفت، وای بعضیا خودشونو چه شکلایی می کنن!

اون دو نفر شروع کردن به جر و بحث، فی الواقع غذایی که می خوردیم، کوفتمان شد، حرف های بدی به هم می زدن، آقاهه به خانمه می گفت:

"من دیگه نمی تونم تو را این طوری تحمل کنم، جشمای سیاه، لبای کلفت، پوست سوپر برنزه، آره! شاید اگه تو خیابون ببینمت ازت خوشم بیاد، اما وقتی باهامی نه. می خوام تمومش کنم"

وسط این حرفا یهو فازشون عوض می شد درباره غذایی که می خوردن صحبت می کردن:

"دهن بییییییبتو ببند، فکر می کنی این رابطه باید به همین راحتی تموم بشه؟..."

 

حالمان بد شد، که دیدیم هم جنسمان چه ارزان می کند خود را و با همجنسمان چه رفتارهایی می کنند، بد وضعیتی بود، خیلی بد، تا به حال از نزدیک ندیده بودمتعجب

خودمان با خودمان حرف زدیم، که صدایشان را نشنویم...

 

ازونجا که زده بود به سرمون، رفتیم شربت خانه سنتی توی کوچه کلیسای وانک؛ یه کوچه ی تاریخیه که بیشتر دست ارامنه است و رستوران و کافی شاپ و ... داره. از یه طرف هم می خوره به کوچه آلفرد. قسمت ارامنه اصفهان اسمای باحالی داره. مثلا خیابون خواجه پطرس، خیابون نماز خانه استیفن و ...

شربت خونه، همه چیش مدل سنتی بود، لیوان های پایه دار کلفت رنگی، سفارشامون نعنا گلاب، شربت گل محمدی و شربت بهارنارنج بود. منو را هم روی یک کاغذ چاپ کرده بود و قیمت ها تومنی بود، نه هزار تومن. مثلا شربت نعنا و گلاب 4 تومن. بهارنارنج عالی بود. اصل جنس. مثل این که خود بهارنارنج را با شکر می جوشونن و این طوری عصاره اش را بدست میارن. یخِ یخ آوردن. یک نفسه همه را سر کشیدیم.

توی راه برگشت، از کنار یه روسری فروشی داشتیم رد می شدیم، ماری گفت بیا بریم تو، من این روسری را می خواستم برات بخرم، خودت انتخاب کن. طبق معمول گل گلی بود. ولی چسبید. خودم یه روسری انتخاب کردم. قروشنده تاحالا این مدلیشو ندیده بود. ماری و میناچ تعارف می کردن که انتخاب کن. منم تعارف می زدم که آخه من روم نمی شه اینا قیمتاش ممکنه زیاد باشه و ...

سارگل هم چند روز بعد، نشسته بودم توی جمع، یهو یه کیف دستش گرفته آورده جلو من، منم واسه خودم تو عالم خیال بودم که کیفه چشممو گرفت، گفتم اا قشنگه، مال زن داییه؟ همین طوری داشتم فکر می کردم که گفت بابا این کادوی تولدته! یه همچین خواهری داریم!تشویق

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com