خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

کوچیک که بودم، همیشه از این موضوع ناراحت بودم که تولدم توی تابستونه، توی تابستون مدرسه ها باز نیست، اونوقت هیشکی تولدم یادش نمی موند، دیگه هر کی به کار خودش بود و ... 


با بچه های محله هم که می رفتیم بیرون بازی، یه جور دیگه، یه روز که تولدم بود، عصرش رفتم بیرون که با بچه ها بازی کنیم، از اولش ازشون پرسیدم بچه ها، امروز به نظر شما چه روزیه؟ هی گفتن هممممممم نمی دونیممتفکر بعد دوباره هی من گفتم خب یکم فکر کنین...کلافههی هر کی یه چیزی می گفت، منم البته تابلو نمی کردم! می خواستم اگه واقعا یادشونه بگن! دیگه آخر شب گفتم یعنی واقعا هیشکی یادش نمونده؟دل شکستهناراحتگریهوای اصن یه وضی، از عصر تا شب هزار تا سناریو پیاده کردم تا ببینم آیا اونها می خواستن منو سورپرایز کنن یا نه. خلاصه دیگه آخر شب گفتم بچه ها! امروز تولدم بودخنثی...

سال ها گذشت و گذشت...

امروز هم روز تولدمه، از ساعت 12 دیشب، هی توی فیس بوک، توی پلاس، یا با زنگ و اس ام اس، تبریک می گن بهم. خودم یکم بیدار موندم که بتونم تبریک ها را دونه دونه جواب بدم که تلنبار نشه واسه فردالبخند

سارگل خواهر وسطیه با زبون روزه توی ظهر آفتاب رفته برای من کادوی تولد بگیره، با مامانم اس ام اس بازی می کنه، مثلنم من خبر ندارم!لبخند بلقیس خواهر کوچیکه هم گفته به مامان یه چیزی برای من بخره، منم از یه لیوان سفالی چینی خوشم اومد، که مخصوص دم کردن چای سبز و جوشونده و ... است. یه سبد سفالی توی لیوان قرار می گیره که چایی را توش دم می کنیم و موقع خوردن سبد را میاریم بیرون، در هم داره. اینم با مامانم خریدیم، و مثلا من نمی دونم که بلقیس برای من اینو خریده.لبخند

بابا صبح اومده دم در اتاق، می گه تولدت مبارکککک، نمی تونه هم لوس حرف بزنه!خندهولی می فهمم که سعی می کنه این کارو بکنهلبخند

از اون طرف زری دعوتم می کنه که برم خونشون، بعدش ماری زنگ می زنه که با میناچ می خوایم بریم بیرون و بیا و ...ما هم کمی نازمان می گیرد. نمی دونم به طرز عجیبی هر بار این ماری اینا خواستن منو سورپرایز کنن، اصلا حتی یادم هم نبوده که روز تولدمه و اونها برای من نقشه کشیدن! دقیقا این سال سومه که یادم می ره هی می گم نه حسش نیست و می خوام برم جایی و ...، بعدش یهو دوزاریم می افتهنیشخند بعدش می گم خب باشه میام و زودترم میام باهاتون خرید و ... بعد می گه نههههههههه تو نباید زودتر بیای!قهقهه

حتی روایت فتح هم برام اس ام اس زده "مستانه ی عزیز، میلادتان مبارک" و یک جمله از شهید آوینی هدیه کرده. یادمه توی نمایشگاه کتاب فرمشونو پر کرده بودم.

می خواستم بگم، دنیا هی می چرخه و می چرخه، چیزایی که امروز داری، همونایی بودن که دیروز می خواستی، بعد حالا داریشون اما اصلا حواست نیست، چون دوباره یه چیزای دیگه ای را می خوای که نداری...

***فقط و فقط می خوام قدر چیزهایی که دارم را بدونم، قبل از این که از دستشون داده باشم***

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com