خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

داشتم جزوه ها و کتاب های آورده شده را مرتب می کردم،‌ یک هفته است کف اتاق پهنه، به خاطر این طولش دادم چون می خواستم با "دقت" و "لذت" مرتبشون کنم،‌ آخه یکی از علایقم مرتب کردنه! هر جایی که جلوی چشممه،باید مرتب بشه و سر و سامون بگیره،‌باید خوش آب و رنگ باشه،‌اصلا دوست ندارم چیزایی که ذهن آدم رو مشوش می کنن ببینم!


هر کدوم از جزوه ها رو نگاه می کردم،‌ بعضی هاشو خودم نوشته بودم،‌ لای یکی از دفتر هام، دفتر ریزپردازنده یا "ریزپ" به اصطلاح خودمون، که با آقای سربازیِ "بییییییییییب" داشتیم! کشت مارو، کشت!کلافهبا اون درس دادنش! تای جهانگیر بود! دو تاشونم عین همن! جهانگیر هم فرانسه درس خونده بود و یکمی مثل اونا بود و واسه خودش توی عالم فغانس و گیتار فرانسوی و ...سیر می کرد. هر چیزی می گفت سر کلاس به جز درس (البته نه گناه داره چرا یکمی هم درس و اینا می دادا نیشخند) ولی همش یه چیزای دیگه می گفت که آره ما اومدیم دانشکده را تاسیس کردیم شماره اتاق اساتید را ما انتخاب کردیم که عددای روند باشن و ...

یه بار هم داشت کَسکِیدینگ را درس می داد،‌ گفت یه جایی هم هست به اسم باغ شازده،‌توی کجا بود؟ منم خوشحال از این که میتونم بالاخره به یکی از سوالاش جواب بدم! پریدم گفتم توی کرمانه! همه ی کلاس همچین که انگار سوال المپیاد جواب دادم برگشتن نگاهم کردن،‌ استاد هم کف کرده بود،‌ واسه همشونم خنده دار بود!عینکعینک عینکاین شریفیا اصن یه حاااالینا!

داشتم از دفتر ریزپردازنده می گفتم،‌ یادمه با افی،‌یه روز بهاری، نشسته بودیم توی چمن های جلوی مرکزی،‌ مدت زیادی بود گلهای بنفش ریزه میزه توی چمن ها چشمو گرفته بودن و فکرمو به خودشون مشغول کرده بودن. در حین خوندن مباحث شیرین ریزپردازنده،‌ دونه دونه گل بنفش ها رو کندم و لای دفترم چیدم،‌ شد یک صفحه گل ریز ریز بنفش، لای دفتر را که باز می کردی، انگار یکی نقاشی کرده بود، گلهای خیلی ظریف بنفش...قلب سال های بعد هم دنبال گل های بنفش بودم، اما دیگه سعادت نبود، یعنی نشد که بشینیم توی چمن ها و باز این کارا رو بکنیم. اعتراف می کنم مدتی انگیزه ام برای اومدن به دانشگاه نشستن توی چمن های سرسبز و دیدن گل های ریز بنفش بود لبخند

خب! می گفتم خجالت جزوه هایی که خودم نوشته بودم، از دیدن بعضی هاشون روحم وا می شد، هنوز باورم نشده این همه درس رو خوندم، هنوز توی شوک تموم شدنش هستم...زلی هم یه چیزایی می گفت توی این مایه ها، می گفت بچه ها من هنوز داغم متوجه نیستم تموم شده قهقهه

جزوه های دیگران هم خاطره انگیز بود، جزوه های افی، خیلی خواهان داشت، خدایی خوب هم می نوشت، حتی اگه مطلب رو نمی فهمید، همه کچلش کرده بودن از بس ازش جزوه می خواستن، منم پارتی درجه 1! عینک ولی هیچ چیزی به اندازه خوندن جزوه خود آدم کیف نمی ده. جزوه طراحی سیستم های دیجیتال از همه اش برام نوستالژیک تر بود، چون ریز به ریز چیزایی که نوشته بودم را با عمق وجودم فهمیده بودم، جزوه نوشتن وقتی که یه چیزی را می فهمی، خیلی لذت داره، خیلی... به نظر من آدم ها اگر برای مدتی طولانی لذت فهمیدن را درک نکنند، افسرده می شن...در واقع، فهمیدن و یاد گرفتن، به آدم شادی می دهلبخند

ما کامپیوتریا، همه درسا رو خلاصه می کنیم تا حد امکان، به طراحی هم می گفتیم "دی اس دی"، خعلی کلاس خوبی بود خعلی! آخرین کلاس دانشکده، شب که می شد کلاس هم تموم می شد، وسط کلاس اذان مغرب را می گفتن، بعضی ها روزه بودن صاف سر اذان پاق پاق صدای باز کردن کیک و بیسکوییت میومد. یکی از بچه ها از این کلاس به عنوان کافی شاپ یاد می کرد. روحش شاد!(روح کلاسو می گم)، آدما واسه خودشون می رفتن بیرون میومدن، استاد هم برای خودش درس می داد. نامه هم از این سر کلاس به اون سر رد و بدل می شد، یه باری رز یه نامه نوشته بود و دست به دست می شد که کی میاد بریم بیرون فردا؟ هر کی یه چیزی نوشته بود، منم چون هفته ای بود که ارائه داشتم، توش نوشتم: "من این هفته تکککککون نمی تونم بخورم!"، بعدش کلی بهم خندید لبخند از بس که این ارائه رو جدی گرفته بودم خنثی. تازه! یاد ریحون می افتم، که جرقه هایی در ارتباط ازدباجش توی اون کلاس بود. ما هم حواسمون جممممممممممممععنیشخندعینک

اما گفتم استاد! استادش خیلییییییییی خوب بود! خوب از لحاظ اخلاقی و نظم و انظباط! استاد "گودرزی" هم شیک و مجلسی بود، هم مودب و مرتببغل دانشکده یا دانشگاه بگم بهتره، واقعا محتاج این جور استاد هاس. استاد منظم، دانشجوی منظم تربیت می کنه، و استاد بی مسئولیت هم دانشجوی بی خیال و بی نظم! با این که استاد خیلی تمرین می داد و همیشه به هیچ وجه قبول نمی کرد که ددلاین تمریناش عوض بشن، و هر هفته تمرین داشتیم، که مثلا یکی مونده به آخریش 400 خط کد بود که در یک شب زدیم و دست درد هم گرفتیم، اما باز هم دعاش می کنم، که با روح و روان ما بازی نکرد! با مسئولیت تمام درسش رو داد، من که تماما می فهمیدم! با نظم بود و اسلاید داشت، و تی ای های خوبی هم انتخاب کرده بود. خلاصه از این استاد سمبَلی ها نبود! خدا عمرش دهاد...که موقع پایان ترم این طوری نبودیم که حالا چی می شه حالا چی میشه، در واقع بهتره بگم روشش تقریبا عادلانه بود، چون نتیجه ای که می گرفتی اثر مستقیم عملت بود، نه مثل بعضی استاد ها نمره ای بیشتر از تلاشت و نه مثل بعضی های دیگه، نمره ای کمتر از تلاشت...

حیف که به ما یاد ندادند- و این یکی از مهم ترین چیز های زندگی است- که باید برای هر چیزی که می خوایم شرافت مندانه تلاش کنیم و اون را بدست بیاریم، نه سمبَل کنیم، نه کپی کنیم و نه تقلب کنیم؛ این طوری نباشه که هر کی این کارو کرد موفق تر باشه...خیال باطلخیال باطلخیال باطل

کاش یادمون می دادن که اگر چیزی می خوایم، در همون راستا براش تلاش بکنیم و بیشتر از حق خودمون هم نخوایم، این طوری با دیدن نتیجه غلط نیز از تلاش های خودمون سرخورده نمی شدیم...

لای جزوه ها و کتاب ها - یادگار های اردوی راهیان نور و هیات الزهرا - که سال اول رفته بودم را هم دونه دونه نگاه کردم، یکیش یه نامه کاغذ کاهی بود که دورش یه تیکه پارچه چفیه پیچیده شده بود، بازش کردم، نامه یه شهیدی بود به پدر و مادرش، کلی ازشون تشکر کرده بودلبخند

مامانم داشت نماز می خوند، این نامه را برداشتم بردم کنارش، دفتر ریزپ را هم، وسط نماز بود بهش گفتم مادرم این نامه برای شماسنیشخند این دفترهم یه سورپرایزه از طرف من برای این که ببینی بنده چقدر ریزه کارم! وسط نماز از خنده روده بر شده بود.

نمازش که تموم شد، گل های خشک شده لای دفتر رو دید، گفت مستانه! به نظر من برو توی کار اتم! نیشخندتو که اینقدر به کارای ریز ریز علاقه داری...

خواهر از اون طرف رویاهاشو واسه من می گفت، می گفت مستانه، به نظر من برو حالا دندونپزشکی رو شروع کن به خوندن که حیف نشی! توروخدا برو توروخدا!

چشم!!! برنامه بعدیم اینه که برم دندونپزشکی بخونم به خاطر خواهر گرامی!

این روزا همه برای منو به این کار و اون کار توصیه می کنن، پیشنهاد می دن این کارو بکن، اون کارو بکن، خبر ندارن، که من فعلا باید فقط و فقط به حال خودم باشم، هیشکی به من نگه حتی بالای چشمات ابروه! هییییییچیییی به من نگین!!!

به مامانم گفتم، گفتم آقا، من نمی خوام هیشکی بهم هیچی بگه، در واقع نمی خوام هیچ کسی بهم بگه چی کار کن چی کار نکن!!! یهو ذوق کرد و از ته دل گفت! "برگشتی به اصل خویش، تو همین بودی، آفرین! خودتو پیدا کردی"نیشخند خلاصه خوب شد که یهویی این طوری دل مادر را هم شاد کردیم.

و اما "آل"! آل یک موجود خیالی شاید هم واقعی است که دور و بر زنان بچه دار می چرخد تا بچه هایشان را برباید! چون این پست زیادی داره طولانی می شه توی پست بعدی دربارش می نویسم!

فعلانیشخند

نوشته شده در شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com