خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

دیروز بالاخره وسایلمو جمع کردم و با تهران خداحافظی کردم برگشتم اصفهان.

صپش سیما نبود، با شویش رفته بودند کوه... کوهی ها همشون مثل همن، وارسته و بی شیله پیلهلبخند خیلی از سیما چیز یاد گرفتم خیلی، و خیلی چیز ها هم از بچه های دیگه یاد گرفتم...


سیما برام یه اس گذاشته بود، تمام این مدت، هیچ کدوم اینها رو بهم نگفته بود، فقط با هم حرف زده بودیم و فهمیده بودیم چقدر تجربه مشابه داریم، چقدر هم فکر و هم زبانیم، اون از من خیلی بهتر بود، رفتارش را با بچه های اتاق که می دیدم، صبرش و از خود گذشتگیش، همیشه می رفت ظرف ها رو می شست بدون این که به کسی چیزی بگه، اهل انتقام هم نبود، می گذاشت و می گذشت...این اواخر که ازدواج کرد، ماری می گفت متین بود، متین تر شد...جدا شدن از یار جانی، که ناخواسته و بدون هیچ برنامه ای باهاش آشنا شدی، خیلی سخته، خیلی...اشک ها گواهند که دل چه سوزها می کشد...

نوشتمش چون برام خیلی ارزشمنده - اس ام اسش این بود:

"مستانه جونم، ایمانت، تواضع و فروتنیت، مهربونیت، بخشندگیت، خنده روییت، انرژی دادنت، و یه عالمه ویژگی خوب دیگت، یه دختر منحصر به فرد ازت ساخته. همیشه خوب بمون و روز به روز بهتر شو، من که هر چی ازت دیدم خوبی بوده، تو هم بدیامو به خانمی و بزرگی خودت ببخش، هر جا هستی سلامت و رها از غم باشی ایشالا.اگه ندیدیم همو خداحافظ."

****-----****

اتاق بغلی همچنان شلوغ پلوغ بود و مریم که داشت می رفت "نورث کرولاینا"،‌ هی داشت بوت هاشو با صندل هاش، پالتوی شیری اش،‌ پالتوی یشمی اش و ...را توی چمدون جا می داد. چمدونشو که می بست حس خارج بهم دست داده بود...

دور روز قبلش با مریم و نگار رفته بودیم خرید،‌ من و مریم افتاده بودیم به هم توی مترو و هی نکات کدبانو گریمونو به هم یاد می دادیم. هر دوشون پول تو دستشون بود،‌ هول بودن که هر چه زودتر خرجش کنن و از دستش خلاص بشن. قیمتا توی میلاد نور خنده دار بود! دلم میخواست توی چشم فروشنده نگاه کنم و بگم: "ببین! باشه..."!

ولی بستنی قیفی اناری اونجا را بهتون توصیه می کنمقلب

الهام هم که خواهرش اومده بود، دوتاییشون کپ همن! حرف زدن الهام انقدر انرژی توشه که حرف می زد حس می کردم همه چی خیلی خوشگله و خیلی باحاله! یه سری تاپیک خوابگاهی هم راه انداخته بودن با زلی و فاطی، بعد من هی می رفتم اتاق بغلی یکمشو گوش می کردم و برمی گشتم وسایلمو جمع می کردم. این لحظات آخر هم نمی شد دل بکنم! {#emotions_dlg.e28}

الهام کلی آرزوهای قشنگ کرد برام،اون "ایشششششششششششالا" هایی که می گفت، اصن یه وضی بودن، قشنگ حس کردم خدا همین الان همشونو تحقق می بخشه نیشخندنیشخند بچه های اون اتاق هم از جمله آدمایی بودن که زندگی را خیلی راحت می گرفتن و اخلاقشون هم خیلی خوب بود، آدم از در کنار بودن همچین آدمهایی خیلیییییی لذت می بره، حالا طرز تفکرشون هم به تو نخوره، ولی وقتی همه توی یه محیطی هستین که با هم خوبین، خیلی ارزشمنده...

زلی طفلی هم به دلایلی چشماش اشک بارون بود و مریم خواهر الهام خیلی خوب حرفایی زد و گفت که همه درک می کنیم و ما ها خیلی گناه داریم...واقعنم خیلی گناه داریم...ناراحتاز اون طرف، آسیه- یک دختر شیرازی- هی می گفت ول کنین بابا غصه چیه زندگیو بچسب قهقهه انقده از این اخلاق شیرازیا خوشم میاااااد که نگو!!! خیلی خوبن توی این زمینه!

ظرف هامو دادم به اونایی که خونه گرفته بودن، بقیه وسایلمو همشو دلم می خواست ببرم، مامانم کلی گفت آخه این آت آشغالا چیه می خوای برگردونی؟؟!!! ماماااااااااان!!!{#emotions_dlg.e3} من با همه ی اینا یه عااااالمه خاطره دارم {#emotions_dlg.e13} همین پریشب توی اتاق بغلی بحث بود که حتی آدم بعضی لباس کهنه ها را هم دلش نمیاد بندازه دور! کلی با هر کدومشون خاطره داره خببب{#emotions_dlg.e28} 

مثلا میز مکتبی! همونایی که واسه درس خوندن روی زمین خیلی خوبن! فکر کن 5 سال آدم بشینه پشتش، درس بخونه، ایمیل چک کنه، چت کنه...یه آقایی اینا رو درست می کرد میاورد توی راه خوابگاه به بچه ها می فروخت، روی هر کدوم از دستاش دو تا میز بود، یکی روی سرش، یکی هم آویزون روی شونه هاش...یادمه سال اول 7 هزار تومن دادم یکیشو خریدم {#emotions_dlg.e21} این را که برای مامانم تعریف کردم کلی گفت عزیزم وای ننه بشین بنویس همه اینا رو عینک

می خواستم کلییییییی چیز بنویسم اما خب چی کار کنم هم یادم میرن، هم حس می خواد، الان توی حس نیستم {#emotions_dlg.e31} الان از اون وقتاس که باید بالا پایین پرید و هی جیغ کشید!!! پرم از انرژی!!!ولی کلی حرف و پیام داشتم واسه آدما نمی دونم همشون کجا رفتن!!! وااااا، به قول باب، اونقدر نمی نویسیشون تا سِر بشن! راس می گه، یه مدتی که محل فکرات و کارهای توی مغزیت نذاری، بعد کلا بی حس می شن و کمرنگ می شن...خنثی

این اواخر توی خوابگاه چون همه داشتن جمع می کردن می رفتن، مواد غذایی ها ته کشیده بود، منم طبق معمول یه مش چیز داشتم که به هیچ دردی نمی خورد! مثلا: آرد! آرد برنج! روغن زیتون! پودر کاکائو! آرد سوخاری! یه سری ادویه! و وانیل!!! کلی ایده زدیم واسه شام، پوره های سیب زمینی شب قبل را با شیر و تخم مرغ و آرد قاطی کردیم به اصطلاح غذای ایتالیایی "کرپ سیب زمینی" درست کردیم، ولی آش شد، پوره ها از شب قبل مونده بود، که بعد از گردش شب نیمه شعبانی با رز درست کرده بودیم، اون شب از یه جایی آش گرفتیم، رفتیم یه محله دیگه، شونصد نفر ازمون پرسیدن آش از کجا گرفتین، رسما سرویس شدیم سر این قضیه!!!خخخخخخ

هعی هعی هعی، دنیا که میگذره، چه بهتر که با خوشی بگذره، یکی باید بیاد و اینا رو هی توی گوشم بخونه، چون اخلاقم شده مثل گل خاردار!  کلافه واقعا حوصله این چند روز تغییر فاز رو ندارم!

هر چیزی دوره ای داره، شاید اگر بیشتر از این طول می کشید دیگه خوش نمی گذشت، ولی می دونم این دوره ی خوب، از اون اول به وجود نمیومد، قطعا براشون هزینه پرداخت شده که به اینجا رسید.

خوش باشیدچشمک

نوشته شده در شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com