خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

امروز از اون روزا بود، از اون روزایی که حرف نزدم، اما یهو یه کاریو انجام دادم...

امروز از اون روزا بود، از اون روزایی که برای شما هم می رسه، برای هر کسی می رسه، هیچ کس هم نمی تونه فرار کنه...


 

یه روز نوبت فرخی، موقعی که چمدوناشو بسته و رختخوابشو پیچیده توی بقچه و داره می ره، از چشمای بادومی درشتش، اشک ها می ریزن پایین، پایین چشماش یه هلال شفاف درست شده...اونم حرفی نزد، فقط اشک ریخت، همه را بغل کرد و رفت... یه دختر خوابگاهی، با یه چمدون بزرگ و یه بقچه رختخواب...

امروز از اون روزا بود، امروز یکمی نوبت من بود، کم کم داره نوبت منم می شه...

این فکر که داره همه چی تموم می شه و دیگه برگشتی نیست، کاملا توی سرم پخته شده، دیگه غر نزدم، دیگه حرفی نزدم، سیمای جان را دیدم، داشت سالاد و شام درست می کرد تا با همسر، شب برن بیرون بخورن - دختر تبریزی - کدبونای اول اتاق...

 چند بار از کنارش رد شدم، دیدم حرف ها قدرت توصیف حس های من را ندارند، هیچی نگفتم، اول چند بار نگاهش کردم...

اونم نگاهم می کرد در حالی که هویج ها را ریز ریز خورد می کرد، از همونایی که تبریزیا توی غذاهاشون می ریزن، توی هویج پلو با مرغ یا توی سوپ...

آهی کشیدم و باز از کنارش رد شدم، فهمید...

چند باری پرسید "چی شده؟" "چیه؟" - بازم حرفی نداشتم...اونقدر حس پشت نگاهم بود که ترجیح دادم هیچی نگم و بذارم این حس به اوجش برسه...

رفتم کنارش، فقط بغلش کردم، حرفی هم نزدم...شروع کرد و گفت جانم...

اشک هایی بود که از ته دل جاری شد، اشک هایی که هیچ حرف زدنی، حقشون را ادا نخواهد کرد...

همین اشکهای بی صدا، دلم را آروم کرد...

امروز از اون روزا بود، همه از این روزا خواهند داشت...

 

*کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام*

نوشته شده در چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com