خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

یه آدم هایی هم باید باشن توی زندگیمون،‌که برای گوش دادن به غرهای ما حاضر و آماده باشن. بعد من الان دقیقا همین الان! به یکی از اونا احتیاج دارم! توی خوابگاه تقریبا بودن یه تعدادینیشخند

وااااا اسلاماااا، وا مصیبتاااا 

مثلا می خوام غر بزنم که من با این همه چیزی که می خوام بنویسم و این همه ایده ای که توی سرمه و هی میاد باید چی کار کنم؟ کی می خوام بنویسمشون؟ پس من کی می خوام این همه کارو انجام بدم؟گریهتازه همش یه عالمه کار دیگه برای بقیه هم باید انجام بدمگریه

مثلا دوستم گفته توی یه نشریه که واسه ایرانیای خارج از کشور می نویسن کمکش کنم، بعد من که خوندمش هی رفتم توی فاز خارج از کشور بعد افتاده توی کله ام که خوبه برم خارج از کشور و خیلی بهتره و یاد خاطرات خارجکی گذشتم افتادم بعد ولی گفتم خب اگه بخوام برم خارج از کشور پس هدف ها و برنامه هایی که توی ایران دارم چی می شه و دیگه نمی تونم برم صدا و سیما و کارای باحال باحال بکنم و مثه خبرنگارا هی بریم این ور اون ور کارای هیجان انگیز انجام بدیم بعد من برم تو کار ارتباطات تصویری و نوشته ها را برای بیننده ها جذاب کنم و ...

بعد برم توی کارای رنگی رنگی، توی طراحی بیلبورد و بنر، تایپوگرافی و شعروگرافی، نوشته هامو بهتر و بهتر کنم. بشم مثل فاضل نظری، مثل حمید برقعی، بنویسم و شعر بگم. آدما بیان بگن هی خانم مستانه، یه امضا می دی، می شه شما را ببینیم، هی خانم مستانه، هی خانم مستانه...

خب اگه من برم خارج که دیگه نمی شه که!

بعدش برم توی کار گویندگی، توی کار شعرخوانی و دکلمه خوانی، با آهنگ های پیش زمینه. با کلامم روی آدما تاثیر بذارم....

ولیا نمی دونم چرا من این مدلیم آخه؟ هی هر چیز کوچیکی را می بینم و می شنوم می خوام بدو بدو بیام بنویسم. بعد اینا هی توی ذهنم نگه داشته می شن و می مونن بی مصرف! بعد ذهنم می شه پر از فکر و ایده و حرف که نمی دونم باهاشون چی کار کنم گریه

تازه این روزا خیلی کم دوستامو می بینم کم باهاشون حرف می زنمممممگریه

اگه تهران بودم قطعا می رفتم کلاسای شهاب مرادی، هموناییش که مخصوص مجرداس، یه سری هم داره مخصوص متاهلا ولی مجرداش خیلییییی باحاله! یه برای امیلی منو برد امیرکبیر شهاب مرادی هم اومده بود اونجا، وای انقده خندیدیم انقده خندیدیم، یه پسره موفرفری اومده بود، شهاب مرادی بهش می گفت بیگودی! نیشخندبا بچه ها رفیق بود، حرفای خوب خوب می زد. کلاسش 600 نفره بود. هیچ کدوم هم هزینه ای نداده بودن. فقط اگر یک جلسه غیبت می کردن دیگه حق نداشتن بیان. اول هر سال هم اسم نویسی می کنن. این جلسه ای که من رفتم، جلسه 500 و خورده ای ام بود. ولی عالی بود. عالی بود. حرف ها تکراری نبودن. هی چیزای جدید. بچه ها نامه می نوشتن و یک نفر اون جلو می خوند. یه چیزی که خیلیییییییی از شهاب مرادی خوشم اومد این بود که می گفت پسرا بذارن اول خانما بشینن، بعد اگر جا بود خودشون بشینن. حتی پسرا را برد روی سن، نشوند تا دخترا روی صندلی بشینن. یا مثلا همیشه سفارش دخترا را می کنه.همّیشه! تازه! داشت تعریف می کرد که این خانواده هایی که می رن خواستگاری و مادره جعبه شیرینی را زیر چادرش قایم می کنه که اگه از عروس خوشش نیومد در نیاره!!! خاک بر سرشون! تاحالا ندیده بودم یه آخوند اینقدر با حال و راحت فحش بده! اصن حالی کردمااااا...

شهاب مرادی عالیه، عالیه! هی از این حرفای تکراری نمی زنه و مسائل روز را می گه! حالا وقت شد بازم می گم براتون! برنامه هاشم لینکاشو می ذارم. دهه دوم محرم میاد اصفهان! شهاب مرادی خوش اومددددییییییی!لبخند 

تازه! اگه تهران بودم، کلاسای امام موسی صدرم را ادامه می دادم و دکتر پیغامی هر دفه با حرفاش گره های ذهنیمو وا می کرد! تازهههه! می رفتم پاساژ قائم اون طبقه بالاش، پیش اون خانم خفنه کلاس آبرنگ! 

اصفهان هم کارای زیادی هست که بکنماا! هنوز همت نگماشته ام! یعنی موتورم هنوز داغ نشده. اما با این اوصاف من توی خونه بشین نیستم! دیگه واقعا وقتشه!

آه مستانه! آخرش چی می شه...

نوشته شده در پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com