خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

دوستم عاشق شد، من هم عاشق شدم. با او عاشق شدم، او عاشق معشوقش، من عاشق عشقشان.

از دور می دیدم، حال و هوای عشقش را. برایم زیبا بود. گاهی نازیبایی هم لابلایش بود ولی.

قدم به قدم با او رفتم. قدم به قدم با او شادی کردم.

برایم که حرف می زد، دست هایش می لرزید. زبانش بند می آمد.

فارغ که شد با او فارغ شدم، هنگامی که شکست، گویی من شکستم.

درد کشید با او درد کشیدم.

رنجید، با او رنجیدم.

گریست با او گریستم.

خندید با او خندیدم.

حرف هایش را شنیدم و شنیدم.

اما یک جای کارم اشتباه بود. یک جمله که نباید از این دهان بیرون می آمد. تنها یک جمله.

"من می دانم ولی نمی توانم به تو بگویم"...

نوشته شده در پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com