خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

بی آر تی چهار راه ولیعصر عجیب آدمو معطل می کنه! آدما هی می زنن تو صف، خانمه هی حرص می خورد،‌ یکی رد شد فقط کلمه "کلاغ سیاها"ش یادم موند که گفت،‌تازه مرد هم بود!‌ اصولا زنا این خاله زنک بازیا رو در میارن!...باز یه خانمی داشت سوار می شد، هی اون یکی خانمه حرص می خورد، می گفت خانم!‌مثلا صفه!!! چه روییم می گیره واسه من!


 

یه نی نی این وسط بغل مامانش بود،‌موهاش مثه پشم رو سرش،‌سر کوچولو و بینی سر بالا (اصن تاحالا نینی دیدین بینیش سر بالا نباشه؟)،‌ دهنش باز بود و هاج و واج داشت همه را نگاه می کرد،‌ عین یه نخود کوچولو!‌دماغشم عین اون تیکه کوچولو برآمده هه روی نخود!مژه گه گاهی می خندید و یه گوشه از لبش را می برد بالا.

سوار که شدیم،‌ اون خانمه مذکور هم پرید تو،‌بعد با چند تا دیگه که مثل خودش بودن و پریده بودن تو اما از لحاظ ظاهری اصلا شبیه هم نبودن - و اگر الان موقعیت دیگه ای بود قطعا با هم دعواشون می شد - ائتلاف کردن و بلند بلند گفتن آره! بعضیا فکر می کنن خیلی بزرگن،‌و خبریشونه!‌...

اما اینا رو ولش کن،‌اون نی نیه اون وسط واسه خودش معرکه راه انداخته بود،‌ همه داشتن بهش نگاه می کردن و چشم ازش برنمی داشتن،‌ فداش بشم،‌ هیچی نداشت، می گم هیچی نداشت یعنی پاک پاک بود،‌میون این همه آدم عصبانی و بد اخلاق،‌ قشنگ یه صفحه سفید بود که حالا حالا ها داشت تا سیاه بشه...

هر دفه من باید یه دعوا را ببینم توی این بی آر تی،‌ آدما هی به هم فشار میارن،‌هی به هم غر می زنن،‌ خب می دونیم! اصن داغون! ولی هی غر هم می زنین و بدترش می کنین!‌ من خودم له له اون وسط!‌آقا صدام در میاد اصن؟!!!‌والا حال غر ندارم! می دونی چقد از آدم انرژی می گیره؟

یه بار یه خانمی زد تو گوش اون یکی که چرا منو هل دادی!؟ عین بچه ها!تعجب

یه بار دیگه دو نفر توی اتوبوس افتادن به جون هم گیس و گیس کشی،‌ ناخن زدن و زخمی کردن هم،‌ چه حرفایی به هم می زدن روم به دیفال!

ناهار با رزی نشسته بودیم جلوی مرکزی، توی اون چمنهای سبز و زیبا،‌ به به،‌از دانشگاه سیر نمی شم،‌ توی این فکر بودم که جمعه ها بند و بساط برداریم ناهار بیایم دانشگاه با بچه ها پیکنیکنیشخند(البته باید همه چی کاملا مستتر می بودا!) فضا به این خوبی من نمی دونم چرا هیشکی استفاده نمی کنهقلب

رزی می گفت که یه بار یکی یه مکالماتی از یکی شنیده،‌ بعد فکر کرده که منم. بچه ها خب هر کی اصفهانی حرف می زنه که من نیستم که!!! مملکه داریم؟

از آسمون آتیش می باره،‌ صبر کردیم آفتاب بره،‌ عصری آب پاشیده بودن بوی خاک و آب ... انقده این فضا رو دوست داارررررررررم مممم که نگو،‌ دانشگاه هم که معرکه است،‌ از اون در انرژی که میای تو،‌ اون آسفالت صاف جلوش،‌ این اطمینانو می ده بهت که از همین الانش داره قشنگیاش شروع می شه،‌ یاد اون روزا افتادم که می رفتم فوتسال،‌ اوایل انقلاب بود،‌ قهرمان شدیم،‌ یادش بخیر... سوله!‌ با صورت سرخ از تربیت میومدیم بیرون،‌سروتونین توی مغزمون زیاد شده بود و با یه حال دیگه می رفتیم خوابگاه...

آره خلاصه!‌داشتم این فضای عصر دانشگاهو می گفتم،‌نه صدای ماشین توش هست،‌یه عالمه درخت و فضای سبز،‌اصن عاااااااااااااالیه،‌ صد بار به بچه ها گفتم بابا بیاین یه هندونه بخریم بریم تو چمنا بخوریم! مگه کسی محل می ذاره؟! خنثی هی همش همه حالشو ندارن و کار دارن! 

خب بسه دیگه زیادی هم نباید تعریف کرد! لوس می شه! شنیدن کی بود مانند دیدن؟ 

از این تیکه در انرژی تا تربیت،‌ شونصد نفرو زیارت کردیم و هر کدوم می گفتن به کی رای می دین؟ ما هم که نظرمونو می گفتیم می گفتن خب باریکلا برو حالا!!!عینک شیم شیم را خیلی وقت بود ندیده بودم،‌ یه عالمه وقته قراره با هم هم بریم لب آب(همون حوض ابن سینا!) و درباره مسائل روز با هم صحبت کنیم،‌ خیلی بچه خبیس،‌خیلی!‌من که تاییدش می کونمنیشخند

 

توی حیاط کافی شاپ سوپر استار نشسته بودیم با ماری،‌ می حرفیدیم،‌ یهو یه ماشین رد شد و بوق بوق بوق،‌ چند تا آدم بــــــــــــــا حــــــــــــــال از پنجره ها اومده بودن بیرون و عکس و اینا دستشون بود داد می زدن،‌ سلام بر "ه ا ش م ی"، درود بر "ر و ح ا ن ی"! انقد که همه مردم بی حالن،‌ اصن ذوق مرگ شده بودیم من و ماری و یاد سال 42 خودمون افتادیم که رفته بودیم با آدمهای هم آرمان خودمون از عقاید خودمون دفاع کنیم! آره سال 42،‌که از دست ساواک اینا هم فرار می کردیم و اوضاع خطری شده بود... می خواستیم ما هم بپریم بالا باهاشون بای بای کنیمنیشخند

 آقاهه سالاد سزار آورده،‌ یه کاسه کاهو، چار تا تیکه نون سوخاری هم توش،‌ می خواستم بگم برادر من!‌اینو که منم بلدم درست کنم!!! سورپرایز ماجرا اینجاست! ماری داشت پیتزا می خورد،‌یهو یه چیزی شبیه چوب زیر دندونش حس کرد،‌ برد به گارسون گفت ببینین این چیه!‌ اونم اومده می گه نهه اینا ساقه ی کلم بروکلیه!‌ منم گفتم خب ساقه اش که چوبی نیست!‌ می گه شما می دونین اصن کلم بروکلی چیه؟ اصن دیدین کلم بروکلی؟؟!!! 
بله آقا! اصن من هر روزم که شده سالاد درست می کنم باهاش!‌ تمومش کن!

خلاصه که یه پیتزای دیگه آورد ولی معلوم بود همشون دلشون می خواست کلمونو بکنن!‌ اصن یه جوری نگاه می کردن!‌ گارسونه شبیه راس بود توی فرندز،‌ و از این رو که ماری فرندز خیلی دوست داره باهاش ارتباط خوبی برقرار کرد و گفت من نمی دونم چوب بستنی از کجا افتاده توی پیتزا! شاید از تو جیبتون افتاده!‌ اونم خندش گرفت و رفت پیتزا رو آورد.کلا ماری توی این مورد شانس نداره!‌یه بار که یه چسب زخم لوله شده که معلومه به دست آشپز بوده توی پیتزاش پیدا می کنه،!سبز

در واقع هر چی می جویده،‌یه چیز ثابت توی دهنش فقط تغییر شکل می داده نیشخندو وقتی می بینه،‌اصن یه وضیییی...

گفت بچه ها دفه بعدی گودزیلا توی غذام پیدا نشه صلواااات...قهقهه

اسم خیابون ولیعصر قبل از انقلاب،‌ ولیعهد بوده،‌ بمیرم که ما همه کارامون الان به امام زمان رفته و فقط کم مونده اسم خیابونامو عوض کنیم تا ازمون راضی بشن!!!لا اله الا الله...

این ایده ی جوی (جوب به اصفهانی) هم خیلی ایده ی خوبیه،‌از اون بالا تا پایین هست،‌ عین چارباغ اصفهان،‌ هردوشون دوست داشتنی ان،‌هم چارباغ هم ولیعصرلبخند انقدر که قدم زدن توشون خاطره انگیزه...

برگشتنی توی تاکسی یه آهنگ قشنگ گذاشته بود،‌از گوگوش بود، یه لحظه اومدم تمرکز کنم که ببینم چیه بعدا برم سرچش کنم،‌شیشه باز بود و این آب پاشا ی توی چمنا همچی آبشون کوبید توی صورتم که شوکه شدم!‌ تازه قبلشم اتوبوس یه طوری از کنارمون رد شد که آبای زمین پاچید بهمون!‌ تازه قبل ترش داشتیم از زیر یاس های پارک وی رد می شدیم یهو آب ریخت رو سرمون! کلافهتازه خوبن اینا! یه وقتایی یه آب بی هویتی یهو می چکه روی آدم،‌نمی دونه از کجا اومده،‌ خخخخخخخخخ

 شبی بود بس پرخاطره،‌ خوان نعمت پهن بود و مراسم خداحافظی شب آخر خوابگاه را انصافا خوب به جا آوردیم... کلی فیلم بازی کردیم،‌و فراره سناریوی فیلمهای بعدی را برای دو هفته دیگه آماه کنم تا حجت رو بر خودمون تموم کرده باشیم زبان

اومدم غصه ی تموم شدنشو بخورم،‌دیدم نه ولش کن،‌حیفه، بذار خوش باشم،‌ زندگی همش همینه،‌ بخدا! تویی که هی باید بیافرینی،‌ تو باید اتفاق ها رو بسازی و خوشی ها رو نگه داری،‌ اگه حواست پرت بشه،‌فرتی می پرن... وقتشم که برسه باید کوله بارتو ببندی و برای همیشه بری،‌بی غصه،‌ بی غم...همین

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com