خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

نمی دانی چگونه باید مساله را حل کنی. نمی دانی از چه کسی بپرسی، از چه کسی کمک بگیری. یکهو راه می افتی. شروع می کنی به پرس و جو. می گردی و می گردی. شک ها به سوی تو سرازیر شده اند و ناتوانی های تو را جلوی چشمانت می آورند و ذهنت را از افسوس ها و اما و اگر ها پر کرده اند. آنقدر می روی و می روی تا بفهمی اصلا مساله را می توانی حل کنی یا نه.

می بینی در حین راه صورت مساله عوض می شود. صورت مساله که عوض شود، مسئولیت تو هم کمتر می شود. می فهمی دیگر مشکل از تو نیست که نتوانی حلش کنی. اصلا در حیطه ی علم تو نیست، کاری از دست تو بر نمی آید.

صورت مساله که خود به خود عوض شده به تو ثابت می کند آنقدر ها هم مقصر نبوده ای. به تو ثابت می کند با وجود همه ی سختی ها و کاستی ها، لا اقلش رفیق نیمه راه نبوده ای. به تو ثابت می کند که تو تمام تلاشت را کرده ای و به تو ثابت می کند همیشه یک دستی در میان است، که گاهی یک چیزهایی را نمی گذارد که اتفاق بیفتند.

---

البته این دست شاید خیلی واضح باشد، از همان اول ها آن میان باشد، اما تو نمی بینی اش، گاهی هم نمی خواهی ببینی اش.

---

یک روزی آن دست آمده و یک چیز درون کاسه ات گذاشته. خوشمزه و خوش آب و رنگ. لااقل برای تو خوش آب و رنگ است. چون منتظرش بوده ای. نمی دانی بر داری یا نه. با خودت فکر ها می کنی، این که شاید دست باز هم چیزهای بهتری در کاسه ات بگذارد. شک داری همان را برداری، یا باز هم منتظر بمانی. از طرفی می گویی شاید آخرین چیزی باشد که در کاسه آمده. یا شاید هم بعدی ها به این خوبی نباشند.

 

---

مدتی دست می رود و پیدایش نمی شود. تو هم با خودت داری فکر می کنی و ذوق می کنی. می آیی برش داری، دست می آید و آن را از توی کاسه ات بر می دارد. تا آمده ای به سمتش بروی و برداری اش، یکهو دست آمده آن را برداشته و برده...

دستی که خودش آمده بود و آن چیز را گذاشته بود، با یک عالمه نشانه،

حالا همان دست آمده و برداشته، دارد می برد. مبهوت می مانی، که پس آن همه ذوق و آن همه شوق و آن همه نشانه از کجا بود، برای چه بود...

---

دلت می خواهد کاسه را پرت کنی آن طرف، پا بر زمین بکوبی، اخم کنی و رو برگردانی...

گاهی هم با خودت می گویی، که انگار از اولش این دست می آمده آن چیز را با خودش ببرد، تو نگذاشته ای، تو التماس کرده ای، تو خواهش کرده ای...

---

حکمتش را نمی فهمی. سر به دیوار بکوبی و فریاد سر دهی، نمی فهمی. مگر به قیمت عمر. مگر با خرج زمان. 

---

حالا دیگر کاسه ات خالی شده، در حالی که تو برای پر نگه داشتنش کوشش داشتی، برای نگه داشتنش چیزهای زیادی را به جان خریدی،

این در و آن در زدی، تا بدانی که آن چیز را از درون کاسه برداری یا نه.

---

مثل این که بالایی ها پیغام داده اند و گفته اند:

قرار است دست در کاسه ات چیزی گران بها تر بگذارد...

و تو هنوز هیچ چیز نمی دانی...

----****----

و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم .و الله یعلم و انتم لا تعلمون

-----****-----

و یدع الا نسان  بالشر دعاءه  بالخیر و کان الا نسان عجولا

----****----

بگذار رفتنی ها بروند و ماندنی ها بمانند...

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com