خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

دختر همسایه که عاااشق تهران و دانشگاه بهشتی بود، حالا که درسش تموم شده و اومده توی بغل خونواده، رویت شده که دیگه اصلا نمی خواد حتی اسم تهران و ما فیها را بشنوه.


 

منم این دفعه که اومده بودم تهران، برعکس اون چیزی که فکر می کردم، خیلی بهم خوش نگذشت. همین چند وقت پیش بود داشتم بال بال می زدم که من نمی خوام این فضا را ترک کنم. هی این خاطرات شیرین را با چنگام محکم گرفته بودم، نمی ذاشتم برن. نمی ذاشتم خاطره های جدید بیان و جاشون را بگیرن. خب آره ترک این عادت 5 ساله واقعا موجب جیز بود! آدم این همه سال دوستاش دور و برش باشن، هی فرتی هر اتفاقی می افتاد دور هم جمع می شدن، با هم حرف می زدن، چیز می خوردن، گریه می کردیم جلوی هم، شادی می کردیم، خوشحالیمون این بود که جلوی هم گریه می کنیم، هم اونها دلداریمون می دن، هم مامانامون چیزی نمی فهمن که ناراحت بشن. هر کدومشون میومد و باهامون صحبت می کرد و به یه نتیجه ای می رسیدیم و گریمون بند میومدنیشخند

اصن همینش خیلی خوب بود، که ناراحتی تو واسه آدم ها مهم بود، و اونها سعی می کردند تو را از ناراحتی دربیارن. هر وقت حالمون گرفته می شد یکی پیدا می شد که با هم حرف بزنیم و تخلیه بشیم.

شیطونی و مسخره بازی هم که شاااخش بود! یعنی من و ماری کاری نبود که نکنیم! هی همه جا بریم بعد دیرمون بشه زنگ بزنیم آقای شکوهی نگهبانی شیش واحدی که به ما اعتماد صد در صد! داشت بیاد دنبالمون.نیشخند تازه توی خوابگاه طرشت هم از اونجایی که به ما خیلیییی اعتماد داشتن رکورد زدیم و 12 و نیم شب رسیدیم خوابگاهنیشخند

توی اتاق هم شب ها که از یه ساعتی می گذشت، همه می افتادن به حرف و بزن و بکوب، اما من بیچاره که کامپیوتری بودم و هر روز ساعت 7 و نیم صبح کلاس داشتم باید می رفتم تهنایی می خوابیدمکلافهخیلی زور داشت، خیلی، در واقع خوابم نمی برد چون همش داشتم حرفای بیرون را گوش می کردمنیشخنددیگه سال آخری خلاصه از این لحاظ هم ترکوندم و نمی رفتم بخوابم! آره! کلاس صبح زود هم نداشتم! تا چشای این کلاسای 7 و نیم صبحی در بیاد!زبان

ولی خب حالا که خونه ام، با گذشت اون بحران های تغییر فضایی، تقریبا باز به یک ثبات رسیدم، دارم آرامشی را تجربه می کنم که مدت های زیادی بود تجربه نکرده بودم. اون بدو بدو ه را می گم. توی خانواده آدم به اصل خودش بر می گرده. به همون چیزی که از اولش بوده. البته آدم ها باید بدونن دیگه به یه سنی که می رسن باید از خانواده و چارچوبش بکنن و مستقل بشن. ولی این فرق می کنه. دخترا همیشه پشتیبانی خانواده را احتیاج دارن. همیشه. دخترای اصفانی فکر کنم بیشتر، نه که خیلی لوس و نرنرن!نیشخندنمی تونن از خانواده دل بکّنن! همشون تقّی به توقّی می خوره بدو بدو می رن اصفهان توی جیگر خونوادشوننیشخند آخه اعتماد به نفس آدم هم چند برابر می شه توی خونه. تازه بهش هم کمک می کنه که بتونه در مورد مسائل خیلی مهم زندگی بتونه تصمیم های بهتر و عاقلانه تر، در آرامش بیشتری بگیره.

خب من و هم اتاقیام دو سال اول این طوری بودیم، هیییی می رفتیم خونه، جاده اصفهان تهرانو صاف کرده بودیم به قول تهرونیا! ولی بعدش طعم استقلال را که چشیدیم دیدیم اونم بد نیست. هر دوش خوبه، هر کدوم یه معایبی داره، یه مزیت هایی. اما خوابگاه به هر حال به خاطر سختی هاش، یکم آدم را دلمرده می کنه... و به خصوص ممکنه برای دخترا، یه مقداری باعث بشه که توی راه هایی بیفتن که بعدا ها براشون سختی هایی را بوجود بیاره...

خلاصه که می تونم بگم، در حال حاضر:

مرده بدم، زنده شدم

گریه بدم، خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم... لبخند

دستم داره برای قلم گیری کم کم راه می افته. داره ظریف تر می شه. قلم موی تذهیب، از موی گربه درست شده. یعنی مینیاتور و تذهیب را با قلم موی گربه قلم گیری می کنن. قلم گیری یعنی همون موقعی که رنگ آمیزی تموم می شه، دور هر قسمت رنگی را باید با قلم و رنگ قهوه ای دور گیری کنیم و مرز بگذاریم. این خطها هم نباید قطرشون یکسان باشه، باید هی کم و زیاد بشه، تا اشیا و آدم ها حجم و روح پیدا بکنند. این دفه وسایل تذهیبم را هم بردم خوابگاه، تا بکنم توی چش خوابگاه که ببین! من دارم اینجا هم کارایی که دلم می خواد را انجام میدم!زباناولاش البته یه مقداری خسته کننده می شه، یعنی وقتی رنگ های شاد نیان وسط، یکنواخته، ولی با اومدن مرحله ای که باید رنگ را بذاریم، خیلی جذاب می شه. از همون کوچیکی ترکیب رنگ ها رووووح منو شاد می کردنلبخند

یه نکته ای که به ذهنم رسید و می خواستم بگم این بود که خیلی وقتا حواسمون نیست یه چیزایی را می خوایم، شاید واقعا از ته دل نخواستیم. و اون چیزها را بدست نیاوردیم. یا به خاطر تنبلی خود ما بوده که محرم حرم نشدیم. آقا مولانا هم که می فرمایند:

گفت که دیوانه نه ‌ای ، لایق این خانه نه ‌ای   *****   رفتم و دیوانه شدم ، سلسله بندنده شدم
در غم هجر روی تو ، رفته ز کف قرار دل   *****   گر ننماییم تو رخ ، وای به حال زار دل

 

باید برویم دیوانه شویم، لایق این خانه شویم، تا راه پیدا کنیم...

خب آقاجان من، یه چیزی را می خوای باید براش تلاش کنی، تلاش زیاد دیگه! والسلام!

 

این آهنگ "آمده ام که سر نهم" که شعرش فکر کنم از مولانا است، خیلی قشنگه، دیدم با حالت های مختلف خونده شده، همشونم قشنگن، یکیشون را فک کنم شجریان خونده، یکی دیگشون را روزبه نعمت اللهی خونده و یک ورژن جدیدش را که امروز توی ماشین از رادیو آوا پخش می کرد، از هژیر مهرافروز بود، خیلییییی خوشم اومد، لینکاشون را برای شما هم می ذارم. روزبه نعمت اللهی یه جور دلچسب خونده، آهنگ سازیش عالیه، صدای روزبه هم یه صدای تک و خاصه! همه ی آهنگاش مورد پسند هستندنیشخند 

آقا هژیر هم خوب خونده، یعنی اوج و فرود را توی خوانندگی خوب رعایت کرده. به شنیدنش می ارزه.چشمک

لینک دانلود آمده ام که سر نهم، از هژیر مهرافروز

لینک دانلود هجرانی، از روزبه نعمت اللهی   

 

 و در آخر هم می خوام بگم:

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم   شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

خوشدون باشد!

نوشته شده در شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com