خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

امروز سر امتحان همت, هی همت یه چیزی می گفت بچه ها می خندیدن, منم نمی فهمیدم به چی می خندن! حس می کردم انگار عادتشون شده استاد یه چیزی بگه بخندن خنده کلا این شریفیا همین طورین, هی بعضیاشون به یه چیزای بی مزه ای می خندن که نگو! البته من اینو توی کامپیوتریا بیشتر دیدم,‌ نه این که یه مقدار متفاوتن! اصن یه عالم دیگه دارن, توی رفتاراشون که دقت کردم, به چیزایی می خندن که هییییشکی نمی خنده! یا یه چیزایی واسشون جالبه که اصن بقیه می گن واااااااااامتفکر


آره خلاصه, امتحانو خیلی خوب گرفته بود راضیم از همت لبخند آخرین امتحان بود, 

فهمیدم(البته می دونستم! ولی آدم هی یادش می ره) که خب لزومی نداره تو تک تک مطالب کتابو بلد باشی! وجدان دیگه تا چه حد؟! تمومش کن! اصن همش امتحانا یه جور دیگه ان! این دفه هم 5 تا مساله آبکی! که تازه هی بقیه نمی دونستن چی کارشون کننعینک

کاری که این چند روزه کردم، این بود که توی اینترنت، واسه هر چیزی سرچ کردم، به جای این که کتابو بخونم. خدا این یاهو انسرز و ویکی پدیا و ویکی هاو و ... را عمر بده، که مثه آدم لب مطلبو گفتن و دیگه لازم نیست بری همه ی کتابو بخونی...

صپ ساعت 8 پاشدم از خواب، اس دادم با دوستم می گم ببین امتحان ساعت 3 ه دیگه؟! اونم می گه آره! داشتم فکر می کردم که فکر کن مثلا همین الان امتحان بود، بعد تو الان واقعا آیا یعنی؟!!!نیشخند 

امروز رفته بودم آرامشگاه، یه عالمه خانم دور هم جمع بودن، خیلی حرفا جالب بود! یعنی واسه من جالب بود، می گفتن اگه می خوای مو سفید کنی، برو سر خونه زندگیت، هی ریز ریز چیزای زندگیشونو خنده خنده می گفتن، من این طوری بودم تعجب

کلا آدمای خوشحالی بودن، این عامی ها خیلی راحت تر از ما زندگی می کنن...همشونم ازون خانم تهرونیااااااا، با خانم اصفهانیا که مقایسه می کردم، برام جالب بود، تازه با خانم تهرونیاااااااااای بالا شهر هم خیلی جای مقایسه داشتن! کلا و در کل و به طور کلی و ... خودمو توی اون فضا که تصور می کردم، گفتم عجب ... آدم چه جوریا می تونه زندگی کنه...

ولی یه وقتاییم یه چیزایی می گن، همچین آدم دلش گرم می شه، خانمه می گفت، ای بابا، یه چیزایی توی زندگی هر چقدر هم سخت باشن، اگه به انجام دادنشون عادت کنی، برات خیلی راحت می شن، صورت و دستاش خیلی خسته بودن، ولی صداش و حرفاش خیلی پخته و مهربون...لبخند 

امشب یه حالیه! نمی دونم چرا! یه وقتایی همه چی واسه آدم بی مزه می شه...

هی می گه خب که چی... خب که چی... اههههههههههه اصن این حالتو دوست ندارم 

خنثی

و در آخر یک توصیه پزشکی، روانپزشکی روانشناسی...: هر وقت خواستین عطسه کنین، هر چی جیغ و داد و صدا دارین بریزین توش و با تمام وجود عطسه کنین، اصن همچین حااااااااااال میاد آدم!!! عالی!از خود راضی

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com